|
اس ام اس داده ام به گروهی از بچه ها.سوالم این بود که با شنیدن اسم من اولین چیزی که به ذهنت میرسه چیه؟ و تاکید هم کردم که یک کلمه باشه فقط. جوابها واسم جالب بودن. ماندانا گفت: رفاقت. نیما اولش در اومده که: چه سوال سختی.خب یاد خودت میفتم.گفتم خب جواب منم همین بود."خودت". میگه سوالت اشتباس. اما اگه بخوام تشبیه کنم باید بگم گل رز با خارهاش.امیدوارم سوءتفاهم نشه. و من به دو چیز فکر میکنم.اول اینکه کجای سوالم اشتباه بوده و دوم اینکه کجای جوابش سوء تفاهم برانگیز بوده مثلن؟ اینکه حالا خار هم دارم؟ اینجاس که فکر سومی مث کرم تو مغزم وول میخوره که" خدا خیرت بده پسر.تو هنوز منو نشناختی؟ اگه خار نداشته باشم که سمیه نیستم اصولن!!." مریم میگه یاد خوشرویی و خنده. سارا موذن در اومده که: چی شده سمی اس ام اس داده؟ با یه آیکون خنده.از همونا که حلقشون پیداس. من از این جوابش نه خنده ام گرفت. نه دیگه بهش اس دادم که " لااقل جواب اس منو بده.مسخره بازی که نبود" کوثر اس ام اسو اینجوری شروع کرده: حالا حتما یه کلمه باشه؟ مهربون. بیرحم.دوست داشتنی. بامرام. تودار. هیچ وقت اون چیزی رو که دوس داری بگی نمیگی.طوری که بهت حسادت می کنم.دوس داشتم جات بودم. و من به این فکر میکنم که معنی " یک کلمه" در قسمت پردازش گر ذهن آدمهای مختلف چقدر با هم فرق داره. و به این بیشتر که " هیچ وقت واقعا دلم نخواسته کسی جام باشه و منم جای کسی. به قول یکی که نمی دونم کی بوده ولی حتمن آدم بوده لابد که حرفاش یه جایی ثبت شده " در این دنیا هرکسی برای کاری آفریده میشه که فقط خودش قادر به انجامشه و در جایگاهی قرار میگیره که جز خودش کس دیگه ای نمی تونه اون قله رو فتح کنه". ناصر تو یه اس ام اس نمی دونم چجوری بهم میگه: یاد تلون میفتم. بهش میگم یعنی بوقلمون صفتی دیگه؟ میگه نه.یعنی از این شاخه به اون شاخه پریدن.یعنی ثبات فکری متزلزل. و من فکر میکنم که چه پارادوکس جالبی. ثبات ...متزلزل! سارا ک.ب هم که اصلن اس ام اس بهش نمیرسه.این نکته دقیقا در مورد رویا تکرار میشه. مهتاب میگه: دوست باوفا. با یه آیکون بوس. و علی میگه: نمی دونم با اسمت خیلی چیزا میاد تو ذهنم. میگم اون اولیه رو بگو.اون که از همه مهمتره.اگه نشد تفکیک کنی همه رو بگو. میگه یه دوست خوب.کسی که دوسش دارم.یه جور تکیه گاه.سنگ صبور. با شعور. و من به این فکر میکنم که چقدر آدما جالب همدیگرو آنالیز میکنن. جواب ناصر از همه بیشتر واسم عجیب بود و بیان کننده حال و روز این سالهای من.آشفتگیهای درونیم. و جواب نیما از همه شبیه تر به من و جواب علی از همه بیشتر رسوا کننده... رسوا کننده اونچه هستم.اونچه می تونم باشم و خیلی وقتها، خیلی وقتها زیر هزار لایه از بی تفاوتی و سنگی و سختی و به قول کوثر توداری و غرور می پوشونمش. که مبادا کسی منو بشناسه. یه گل رز رو با تمام زیبایی و طراوتش.با همه خارهاش.
هیچ کجا وطن من نیست... هیچ کجا.
دست بند سبز قشنگی گرفته ام.از مرحمت. به دستم بسته ام و بازش نخواهم کرد تا یادم بماند رای مرا دزدیدند. تا یادم بماند تکرار این جمله را که دیگر هرگز، هرگز، هرگز پای صندوق رای نخواهم رفت. در کشوری با بازیهای کثیف سیاست که در فرهنگ لغات کتابهای دبستانش، دیکتاتوری تعریف آزادی ست... هرگز رای نخواهم داد. و هرگز...نمی بخشمشان.
رفته ام کیف و کفش سفید خریده ام.من عاشق این رنگم.مامان تا دیده می گوید چرا کیف و کفش عروس خریدی؟ می دانم منظورش چیست.اما خودم را به آن راه می زنم و می گویم یعنی چی اونوقت؟ با خنده می گوید خب مثل تازه عروسها چرا همه چیزت سفید است؟ توی چشم می زند. و من قبل از آنکه به "رنگ" فکر کنم به این فکر میکنم که مگر کیف و کفش "همه چیز" آدمند؟ مانتو خریده ام. مرتضی میگوید قشنگه ها.ولی رنگ لباس اتاق عمله. و من قبل از آنکه به "رنگ" فکر کنم به این فکر می کنم که چه خوب که لباسهای اتاق عمل قشنگ هستند.شده حتی از نظر رنگ. نمی دانم چه کسی اولین بار وسعت رنگها را در کوچکی آدمها و اتفاقها و موقعیتها تعریف کرد.چه کسی به خودش اجازه داد سیاه را رنگ عزا بداند.یا سفید را در عروس و فقط در عروس تعریف کند.چه کسی گفت زرد رنگ نفرت است؟یا خاکستری رنگ بی تفاوتی ؟ من اما می خواهم قاعده ها را بشکنم.رنگی اگر نشان نفرت بود ، خدا آن را بر سر مردم زمین نمی پاشید و مایه روشنایی قرار نمی داد. رنگی آگر نشان عزا بود خدا شب را به آن زینت نمی داد.رنگها بسیار بزرگتر از آنند که در "ما" و " اطراف ما" تعریف شوند. آمده بود داروخانه.داروهایش را می خواست ظاهرآ. لازم نبود دقت کنم.سارا بود.همان بچه خرخوان دبیرستان.که فقط پزشکی می خواست و زیست قبول شد.سوالها رااز نسخه پیچ پرسید و من دزدانه نگاهش کردم. می خواستم مرا نبیند.دومین بار بود در عمرم که دلم می خواست داروساز نباشم.که دکتر صدایم نزنند.دلم می خواست مرا نبیند.نداند که سمیه بازیگوشی که درس نمی خواند حالا دارد از بالا به او نگاه می کند.حالا دارد برایش دستور مصرف داروهایش را توضیح می دهد.که دکتر است و او نیست. روزی فکر می کردم اگر دکتر شدم هرگز به کسی فخر نمی فروشم.هرگز خودم را قایم نمی کنم.هرگز بین من و او فاصله نمی افتد.من به کسی فخر نفروختم اما سارا شاید اینطور فکر می کرد اگر جلو می رفتم. من خودم را قایم کردم.بین من و او...فاصله افتاد. به چند گروه از آدمها "شما" می گویم.اول انها که از من بزرگترند و به هر دلیلی احترامشان واجب.مثلن بابا چون نمی توانم جز "شما" چیز دیگری خطابش کنم.یا دایی ها و عمه و خاله و عمو.یا اساتید دانشکده.که حق استادیشان بر من واجب است و اصلن حرفشان جداست. یا آدمهای تازه وارد و غریبه وقتی بار اول چشمت توی چشمشان می افتد و انگار زبانت نمی چرخد جز "شما " گفتن را.حتی اگر از تو کوچکتر باشند. حتی اگر بفهمی ارزش این همه احترام را ندارند. یا آنها که می دانی ارزشش را ندارند،تازه وارد هم نیستند.اما نمی توانی یعنی اجازه نداری بهشان جز این بگویی. به چند گروه " تو" می گویم. اول انها که خیلی باهاشان صمیمی هستم. دوم انها که از من کوچکترند و می شناسمشان و اجازه این را دارم که بهشان تو بگویم.انها که با جنبه اند البته.سوم انها که به راحتی می توانم و از نظر خیلی ها "باید" بهشان "شما" بگویم ، ولی خیلی خیلی بی ارزش تر از آنند که جز "تو" به واژه دیگری آراسته شوند ، و من آنچه را لایق آنند بهشان می گویم. " تو"! کاش هرچه هستم از دسته آخر نباشم.هیچ وقت.
از اونجاکه خودتونو کشتین بس که احوالمو گرفتین اومدم بگم من زنده ام. سرگرم تز و دیدن سربال گمشدگان(لاست)هستم به طرز خفنی.دیشب تا ۵ صبح داشتم لاست می دیدم.بی جنبه که می گن منم. میام به زودی با یه پست توپ.
دیروز می خواستیم بریم خونه خواهرجانمون.ذکر این نکته لازمه که از این خونه تا اون خونه ، یه دور کامل باید کره زمینو دور بزنی.هی ما رفتیم....هی هنوز رفتیم.......همچنان داشتیم می رفتیم. خب هنوز تو راه بودیم و این دفعه چون یه راه جدیدو کشف کرده بودیم، مامانم هی آدرس می داد که از این ور برووووووو.حالا از اون ور بروووووو. یه دفعه بابام گفت حالا باید برم تو این سولاخیه؟(سولاخیه ، همون سوراخیه البته به لهجه غلیظ اصفهانی و سوراخیه همون سوراخ به لهجه اصیل همه جا غیر از اصفهانی و ترکی و لری و کردی است.) حالا منظور از کلمه فوق چیست؟ زیر گذر!!!!!! . . . در راه برگشت از اونور دنیا تا این ور دنیا ، دوباره مامانم هی آدرس میداد که از این ور بروووووووووووو.حالا از اونور بروووووووووووووووو.یه دفعه خود مامانم گفت برو تو زیر زمین!.بابام با تعجب گفت کجا؟!!!! من گفتم بابا همون سولاخیه منظورشه!!
خیلی هم بد نیست بعضی وقتها بی تفاوت شوی نسبت به بعضی آدمها.نسبت به بعضی رفتارها...حرفها.... دنیا از تو شروع شود و به تو ختم شود.روزگار، جلوی چشمهایت در محفظه ای از خلآ گیر بیفتد و تو بخندی به فریادهایی که نمی شنوی.به عصبیت هایی که نمی بینی. و شاد باشی از اینکه خیلی چیزها را دانسته نمی فهمی.بخندی به سلامی که می کنی و جوابی که نمی شنوی.. و بدانی که ... ندانستن و نیندیشیدن و ندیدن ، گاهی بزرگترین ناجی توست.
اول شب.داخلی.خوابگاه کوثر: وای سمیه یه چیزی بگم بخندی. تو کلاس دندونپزشکیا بچه ها تا ساعت 11.5 سر کلاس بودن.ساعت 12 هم دوباره کلاس داشتن.یکی از دخترا به استاد میگه:استاد میشه تعطیل کنین بریم غذا بخوریم؟ استاد میگه: مگه دانشجو هم غذا می خوره؟ یکی از پسرا: نه استاد.این حرفا چیه؟ دانشجوها فتوسنتز می کنن .(1) آخر شب.داخلی.خوابگاه. یک اس ام اس از طرف من به ناصر: یه رشتی میره کلاس غیرت.شب زنش از خواب پا میشه.رشتیه میگه کجا؟؟ زنه میگه : می خوام برم دستشویی. رشتیه: لازم نکرده.تو بخواب.خودم جات می رم!! ناصر: هر هر هر.خندیدم. من: می دونستم خب.هنر نکردی که. ناصر: ناسلامتی من رشتی هستما.زنم دارم! من: جدی؟ پس تو هم به جای زنت می ری دستشویی؟وای چقدر میری دستشویی!!! اون: برو بمیر من: بابا اون که خودش میاد.نمی خواد من برم که. آخه می دونی که.یه کم تنبلم. حالش نیست برم. اون: ای بترکی.از حاضرجوابی کم نیاریا. روز.خارجی.دانشگاه. دربدر دارم دنبال استاد مدیر گروه فارماکولوژی میگردم.بلکه این نامه ی صاحاب مرده ی ما رو امضا کنه. برسه به شورای پژوهشی.به هرکی اعم از آشنا و نا آشنا می رسم سلامی کرده و میگم این استاد فلانی رو ندیدین؟میگن نه. خلاصه هی خودمو سبک کرده و به آدمایی که عمرآ نگگاهشونم نمی کردم هی سلام پرتاب می کنم.دیگه زار و نزار ولو میشم رو صندلی.نه راستی ولو نمیشم.چون قبلش می بینم داره از پایین میاد بالا.دارم پرپر میشم.هرچی چشم به این پله های لامصب می دوزم نمیاد که نمیاد.سوزنش یه جا گیر کرده لابد.می پرم طبقه همکف.جلو رفته و یه سلام توپ با کلی مخلفات تحویلش میدم: استاد فلانی میشه لطف کنین این نامه رو امضا کنین؟ استاد فلانی در کمال متانت: بله.خانم فلونی. من از همین امروز صبح دیگه مدیر گروه نیستم.باید بری پیش استاد فلینی! من به صورت پکیده ای این بار همون مراحل قبلی رو برای یافتن استاد فلینی از سر میگیرم. (1): فتوسنتز در زیست شناسی به عملی اطلاق میشود که طی آن گیاهان از دی اکسید کربن و نور خورشید ، اکسیژن و انرژی برای ادامه ی حیات تولید می کنند!!
بعضی تجربه ها تلخن.مث زهر مار. بعضی هاشون شیرین مث عسل. بعضی هاشون ملس. ولی از همه عجیب تر و به یادموندنی تر اونایی هستن که اول تلخ تلخن.بعد ملس میشن و بعد میشن شیرین. تجربه هایی که اول به خاطرشون قاطی می کنی.اخلاقت میشه یه چیزی تو مایه های سگ.میشینی روزی 2 ساعت سر خدا غر غر میکنی. عین درشکه رو اعصاب ملت قارقار صدا می کنی هی میری،هی میای. درست مث کشیدن یه گچ که یه طرفش شبیه سیم ظرفشویی سخت و زبره ، روی یه تخته سیاه، نورون های مغزتو خط خطی می کنی.. یه کم که می گذره، اتیشش که سرد میشه...می بینی ای بابا قضیه اونقدرام جدی نبوده ها.یعنی تا اون حدی که تو جوش زدی ارزش نداشته.یه چیزی بوده.اومده و گذشته رفته پی کارش.البته بعضی وقتا هم یهو یه چیزایی آزارت میده ، میاد جلو چشمت.باز میشی همون زهر ماره.ولی خب، مدتش کمه. بعد یه مدت ، وقتی همه چیز رنگ خاطره گرفت ، وقتی اونقدر همه چیز محو شد که واسه به خاطر آوردن یه سری جزئیات باید یه ساعت بری تو خلسه و تمرکز بگیری و هی صحنه ها رو بازسازی کنی و بازم یه چیزایی یادت بره و تازه هیچ وقت اتفاقها با اون شوق اولیه واست تداعی نشن ... تازه می فهمی دنیا چه خبره. اونوقته که تجربه میشه شیرین.مث عسل.چیزی که باید رخ می داد. تا طعم گس روزمرگیهاتو یه چیزی ، هرچند تلخ و بدمزه ، شیرین کنه....مث یه قاشق عسل روی یه نون سنگگ داغ تو یه صبح پاییزی توی ایوان حیاط...رو به درختهای اقاقیا..
|
About
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطانصفت باشم ،من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است. و تو هم به یاد داشته باش : من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام،
Home
|