رقص سایه ها
"هواپیمای حامل ۱۱ تن ازسرداران نیروی زمینی سپاه در اطراف ارومیه سقوط کرد و همه مسافران آن به شهادت رسیدند." فردای آن روز آیت ا... خامنه ای در دیدار با خانواده های این شهدا به ایراد جملاتی پرداخت که زیبا بود و تاثیر گذار و هشیار گر.این که چه خوب است مرگ ما باعث روسپیدی ما شود.اینکه بعضی ها نه لایق مرگ بلکه لایق شهادتند................... حرف ها و جمله ها هنوز گنگ و مبهم و دور در ذهنم موج میزنند و من از ورای لحظه های غبار گرفته ی دیروز و پریروز و هفته ها و ماه ها و سال های عمر و با چشمانی که آینده را می کاود به پاسخ یک سوال می اندیشم.... "مرگ من آیا که ناگزیر خواهد آمد مرا روسپید خواهد کرد؟!!!......." مزاحم تلفنی خدا دو ، چهار ،چهار،سه ..........الو منزل خداست؟ ببخشید سلام .این منم مزاحمی که آشناست هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست؟ الو،الو.......دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟ خدا صدای تو نمی رسد کمی بلندتر صدای من چطور؟خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم شنیده ام که گریه بر تمام دردها دواست ............................ ............................ خدا مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ می زنم دوباره...........تا خدا خداست. من عظمت خلقت را در بازوان ظریف موری کوچک و گاه ناپیدا باور کردم. من قدرت عجیب و باور ناپذیر امید را پشت درهای بسته ی پر اضطراب و توان فرسا و در چشمان بی رمق یک بیمار محتضر لمس کردم. من انعکاس عینی آیه" فتبارک ا... احسن الخالقین " را در مردمک چشمان آن سوی آینه دیدم و ایمان در بند بند وجودم.......... آشیانه ای ابدی ساخت... گفت:دوستی داشتم بمرد. گفت:ای نادان چرا دوستی گیری که بمیرد؟ که ام؟ یک شهاب از شبان جدا شده. با سپیده آشنا شده...... دیده ای که دید نور را با سیاهی آشتی نمی کند روح روشن و نهاد پاک با تباهی آشتی نمی کند. در جهان اگر ستمگری و تیرگی و زور هست رزم رهگشا به سرزمین نور هست. بر کتیبه ی بزرگ زندگی نوشته اند....... فتح اگر نمی کنی می خوری شکست.............. با تو هستم ای کودک خیابان گرد. تو که دستان کوچکت شب های سخت زمستان را باور می کند وگونه های زیبایت سیلی خورده ی اتشین آفتاب تابستان است. تویی که در گذار بی امان حادثه ها کوتاهی و بلندای شب برایت هیچ مفهومی ندارد....... و هیچ گاه نخواهی دانست چرا ما آنقدر دلخوشیم که می دانیم امشب یک ثانیه از دیشب و فردا شب بلندتر است. راستی در میان نگاه های گرم عابران در بلندترین شب سال چه کسی از تو پرسید امشب برای تو چگونه می گذرد؟کدامین نگاه وسعت غم را در چشمان غریب تو کاوید؟ یلدا محفل ما را روشن می کند ودل هامان را گرم و جمعمان را جمع............ اما................... آن سوی پنجره های روشن شهر در ازدحام کوچه های سرد و تاریک ظلمت برای تو اغوش گشوده است بی رحم تر و پایان ناپذیر تر از همیشه.............. یلدا گذشت. ظلمت چه وقت............؟ ما را ببخش ای کودک خیابان گرد ما را ببخش ای خدای کودک خیابان گرد............
| Design By : Night Skin |

