رقص سایه ها
باری تو بگو برای نگاه کهنه چه فرقی می کند که کی از آسمان چه ببارد یا نبارد.چه فرقی می کند که بهار آمده باشد یا هنوز در زمستان مانده باشیم؟ نگاهت را تازه کن،هر روز بهاران توست.... درست است، من هم عروسك شدم. درست است در سلك بازيچگان نمايان به صد رنگ و مسلك شدم سر نخ به دستان، در اين صحنه ها نخ آويز دستان ديگر شدند تماشاگران را چه پنداشتي كه مبهوت اين گونه منظر شدند به بازيچه و دستها بنگريد همه حكم بردار يكديگرند گر از ديده ي من تماشا كنيد تماشاگران نيز بازيگرند ولي من از آنگونه بازيچه ها نبودم كه بيهوده رقصان شوم سرنخ ندادم به دست كسي كه از رقص او، خود گريزان شوم تماشاگران جمله حيران شدند از اين رقص و نقشي كه من داشتم در اين صحنه ها جامه ي ساده اي كه بي رنگتر شد به تن داشتم چو اين ديد آن خيمه شب باز دهر كه تنها تماشاگر صحنه هاست فغان زد تو بازيچه ي كيستي؟ كه از ديگران رقص و نقشت جداست؟ بگفتم سر نخ ،مرا دست توست نه در دست بازيگران دگر براي تو تنها برقصم ولي به آزادگي در جهان دگر.... "کودک من،بدان چیدن سیب ممنوعه از طرف حوا،یک گناه نبود.بلکه یک قدرت بزرگ به نام نافرمانی بود..." و من میگم "حوا" یک گناه بزرگ داشت و اون... همین نشون دادن قدرتش بود. می دونی چی فکر می کنم؟این که وقتی مشکلات به ما رو می کنن،روی شیطانی زندگی داره به ما نیشخند می زنه. می دونی چی فکر می کنم؟این که ما و مشکلات هر دومون بازیچه ایم،زندگی گاهی هردومون رو ملعبه ی دست خودش میکنه.گاهی دلم برای "مشکلات"میسوزه،همیشه ازشون به بدی یاد می شه،همیشه ازشون شکایت میشه،اما این میون هیچکس به دندونای زشت زندگی وقتی شیطان میره تو جلدش نگاه نمی کنه.هیچ کس....!!!! میدونی.... اما نه،الان دیگه فکر نمی کنم.الان دیگه مطمئنم که میشه زندگی رو مجبور کرد همیشه روی خوشش رو به ما نشون بده.می شه شیطان رو کشت.می شه وقتی داره بهمون پوزخند می زنه،به آسمون نگاه کرد و به خدا لبخند زد.باقی دیگه با خداست.خودش می دونه حالا دیگه نوبت کیه که بازیچه قرار بگیره. کافیه به دستان توانمند خدا تکیه کنیم.همین....!!!! و تن خسته ی من آرامش می خواهد. باید... فاصله ها را برداشت.سیم های خار دار،قلب رنجور مرا در بر خویش،تنگ می گیرندو من .... می خواهم بگریزم. دیر گاهیست دلم،پر پرواز به سوی ماورا می خواهد. دیر گاهیست به دنبال کسی می گردم که مرا با نور پیوند دهد. دل من اما می داند،هیچ کس جز خود من.............. من خدا می خواهم. وخدا........... در همین نزدیکیست....... من تو را و عظمت تو را در روز مرگی هایم گم کرده ام. این بنده ی نا توان تو مستاصل و پریشان اینک تننها به تو امید دارد. خدایا مرا دریاب گرچه می دانم همیشه دستانم در دست های توست. خدایا مرا سعادت ده تا آغوش گرم تو را احساس کنم. خدایا تنهایم.بی پناه تر از همیشه.مرا دریاب. وقتی اعصابمون حسابی به هم ریخته،سر دوست و آشنا خالی کنیم ، و هزار تا چیز دیگه... اون وقت دیگه هیچ راز مگویی نداشتیم.اون وقت دیگه لحظه ها مون، لحظه های خصوصیمون با بقیه قسمت می شد. اون وقت دیگه این جمله هیچ معنایی نداشت سرمایه ی درونی هر شخص ، حرف هایی ست که برای نگفتن دارد......... چقدزر خوبه که پنهان کاری هست وگرنه سرمایه هامونو به راحتی از دست می دادیم.........


دیر گاهیست که از بایدها خسته شده ...
| Design By : Night Skin |

