رقص سایه ها
تا حالا واقعا چند بار شده یقین پیدا کنی شیطان دستهاتو گرفته و بر اونها بوسه می زنه؟ به این حس رسیدم.نمی گم بارها و بارها.اما شاید همون ۲ـ۳ باری که این احساس عجیب به دلم رخنه کرده و فرشته وجدانم رو به گریه انداخته کافی باشه تا خودم رو به یه نبرد سخت با اون غریبه ی شوم دعوت کنم. بد جوری دلم به حل خودم می سوزه وقتی به این فکر می کنم که به خاطر غیبت کردن از کسانی که حتی ارزش فکر کردن رو هم ندارن چه تاوان سنگیی باید پس بدم.چطور با خودم کنار بیام و چشمم رو به روی لحظه لحظه ی ۲۱ سالی که در حسرت به دست آوردن هیچ!!! گذشت ببندم؟ سخته شیطان رو به مبارزه طلبیدن و سخت تر، بستن همیشه ی خونه ی دلت به روی این ناخونده ی نحسه.خدا منو می بخشه ، که همین توبه ی من براش کافیه.اما بنده ی اون........؟؟؟!!!! فرشته ی نازنین قلبم،تو را جانی دوباره می بخشم.اشک هایت را نگاه دار.روزی دوباره اشک خواهی ریخت.روزی در عزای شیطان اشک شوق خواهی ریخت... می نویسم به بهانه ی هیچ. و دلم هوای تازه می خواهد. زمین برای من کوچک است. جایی سراغ نداری؟ باور کن هر چه بخواهی میدهم. حتی شادیهایم را....... اگر مرا به خدا برسانی........... باور کن هر چه بخواهی میدهم. حتی زندگیم را... و هنوز مینویسم.در تکرار هر لحظه ی عمر به بهانه ی هیچ مینویسم. در دیشب سیاه با پوستین نو بکارت شهر ناشور مرا ربودند. و امروز خشوک این جنایت مشروع!مردانی است که تهوع سکوت،آن ها را نمی آزارد جیغ های سرد و کبود تمدن گوش هایشان را نمی خراشد، ضجه هاشان از یاخته هاشان بیرون نمی تراود، و جزام آزادی مغزهایشان را خورده است. مردانی که مظلومانه و مظنونانه در یک نان خیره می شوند. براستی که مظلوم معاصر، منفورترین ظالم است که در سکوتش بلوغ ظلم و در سرودش هبوط پرچم و در سجودش صعود دیوار پنهان است و در زیر سایه ی منکوب این دیوار، شهر من، تابوت های خالی شهیدان را بر دوش می کشد. شهر من همچنان آبستن است........... "م.پوراعتضاد" فرمود:خداوندا بر امت خویش نگرانم.انان مردمانی جاهلند و راه را گم کرده اند. خطاب امد: ای بنده ی شایسته ی من، به خاطر تو گروهی را که تا سالی پیش از مرگ ،انابت کنند خواهم بخشید. باز صدای گریه بود و .......... خداوند علت خواست. محمد فرمود:بار خدایا این امت نادان تر از آنند که در این هنگام به سوی تو بازگردنند. خداوند فرمود:برای تو ما گروهی را که ماهی پیش از مرگ توبه کنند خواهیم پذیرفت. گریه قطع نشد.این بار محمد(ص) فرمود،بار الها اینان بسیار جاهلند. خطاب آمد:ای رسول ما گروهی را که ساعتی پیش از مرگ طلب مغفرت کنند خواهیم بخشید. و باز اشک بود که بر گونه های محمد(ص) می غلتید. و باز قومی که نادان بودند،بسیار نادان بودند... خداوند پیامبرش را فرمود:به حرمت تو، انابت لحظه ی مرگ را خواهیم پذیرفت... و باز هم... آن بزرگ بی همتا فرمود:ای محمد،بدان به خاطر بنده ای چون تو ، روز محشر امت تو را با شفاعت تو وارد بهشت خواهم کرد. و محمد(ص)گریست.گریه ای از سر شوق........... راستی رسولی مهربان داریم و خداوندی مهربان تر.آیا سزاوار بهشت نیستیم؟ از اون طرف تو اون سر شهر جایی وجود داره به نام حلبی آباد!! ازش حرفی نمی زنم.یعنی ندارم که بزنم.تو خود حدیث مفصل بخوان....... این سر شهر بچه جقلای تازه س از تخم در اورده،ماشینای ۵۰ـ۶۰ میلیونی سوار میشن و وقتی می رن رستوران ۱۰۰۰ تا گارسون تا لحظه ی آخر جلوشون خم و راست میشن و بله قربان! چی میل دارین! از زبونشون نمی یفته اون سر شهر...سفره هایی که خالی هستن،ماشین که نه! گاری هایی پر از خرده ریز تا شاید نانی آورده شود یا دلی آرام گیرد.بد جوری تو ذهنم نقش بسته تصویر پسر بچه ای شاید ۴ یا ۵ ساله که دستشو گذاشته بودن تا یه ماشین از روش بگذره و مردم بابت این صحنه پولی بدن و اون بچه...همه ی غم هاشو فریاد بزنه. داشتیم فکر می کردیم زندگی چه قدر مشکله و در عین خوشی یا ناخوشی"آدم بودن" چقدر مشکلتر. خیلی سخته که تو دود و دم پارتی های آنچنانی و تو صندلی راحت "رونیز" و "بنز"یه لحظه فکرتو مشغول گل فروش سر خیابون کنی. خیلی سخته با شکم خالی دلت از یاد خدا پر باشه. نمیدونم!هیچ وقت آرزو نمیکنم جای یکی از این دو گروه باشم.چون امتحان خیلی سختیه.خیلی سخت... اما یه چیز برام مسلمه: دنیا آلوده است و ظهور نزدیک. نزدیک تر از آنچه تصور می کنی.... دز هیاهوی این کوچه های سرد و تاریک.... و یاریگری نبود. چشمانم خیس از اشک و لبانم خاموش... پلکهایم بسته و درونم تنها... و نور مرا می آزرد.. تا تو طلوع کردی و شبهایم را رنگ سحر زدی. و من ...... هنوز اینجایم . و چه زیبا خویش را پیدا کرده ام.. همیشه پناهم باش که سخت محتاجم....

| Design By : Night Skin |

