رقص سایه ها
رويا هم رفت . بانو هم رفت... و تموم خاطرات خوب با هم بودن، هم. خيلي دلم مي خواد حكمت اين آشنا شدن ها و اين جدايي بعدش رو بدونم. اگه پيوندي وجود داره ،پس چرا جدايي؟ و اگه جدايي ،پاياني گريز ناپذيره،پس چرا...؟ هيچ وقت،هيچ وقت و هيچ وقت نسبت به دوستي تو زندگيم اين قدر احساس نزديكي نكرده بودم،و حالا .....رويا ميره و روياهاي قشنگي كه تلخ يا شيرين تو شب هاي خوابگاه شكل گرفت رو مي بره. مي دونم به نبودنش عادت مي كنم.اما هيچ وقت،هيچ وقت و هيچ وقت فراموشش نمي كنم،كه فراموشي بزرگ ترين گناه يه دوستيه. مي خواستم خيلي چيزا بنويسم.اما چه نيازيست به حرف؟وقتي خاطره ها حك ميشن؟ روياي عزيزم روزهاي زيادي رو در كنار هم خاطره كرديم.به پاس همه ي خوبيهات،دوستت دارم. یعنی به اندازه ی تلاشم نبود.البته خب....بی دقتی هم یه خورده... ولی تنها چیزی که اصلا مهم نیست همینه.ناراحتی ناشی از اونو می سپرم به خاطره ی این وبلاگ. و میدونم چه راحت به صفحات نامرئی زمان سپرده میشه. چیزی که به من لذت میده خوردن یه ناهار دلچسبه و خواب بعد از ظهر زیر باد خنک کولر تو این گرمای کشنده. و چیزی که ارزش ناراحت شدن داره رفتن رویای عزیزمه.به خاطره سپردنش خیلی سخته.۲ سال تو شادی و غم با هم بودیم.و من نمی دونم جای خالیش با چی پر می شه.چیزی که ارزش ناراحت شدن داره غنیمت نشمردن لحظه های با هم بودنه. در موردش می نویسم.یه روزی تو همین وبلاگ.........
| Design By : Night Skin |

