تبليغاتX
رقص سایه ها




















رقص سایه ها

یک تفال زدم به حافظ به نیت خودم...

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار                          ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار

نکته ی روح فزا از دهن دوست بگو                        نامه ی خوش خبر از عالم اسرار بیار

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام                     شمه ای از نفحات نفس یار بیار

...................

..................

..................

دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن            وانگهش مست و خراب از سر بازار بیار

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط سمیه| |

به کجا می روی؟به کجا می روی؟

صبر کن

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو.

یا دل از دیدن تو سیر شود ، بعد برو

ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن

آسمان پای پرت پیر شود ، بعد برو.

تو اگر گریه کنی ، بغض من می شکند

خنده کن عشق نمک گیر شود ، بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد

صبر کن گریه به زنجیر شود ، بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

صبر کن ای نازنین

صبر کن ای بهترین

خواب تو تعبیر شود ، بعد برو

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط سمیه| |

می دونی وقتی خدا تو رو بدرقه می کرد بهت چی گفت؟

جایی که داری میری مردمی داره که می شکننت،نکنه غصه بخوری.

من همه جا باهاتم،تو تنها نیستی.

تو کوله پشتی برات عشق می ذارم که بگذری،قلب می دم که جا بدی،اشک می دم که

همراهیت کنه

ومرگ که بدونی برمی گردی پیش خودم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط سمیه| |

آغاز کردیم به غدیری بزرگ از ماه سرد...

به  سال ۱۳۸۵ از آنگاه که آفتاب گرامی داشته شد.

بدون آنکه بخواهم آمدنت را جشن گرفتم.بدون آنکه بفهمم.

مادور از هم،این زندان سخت جسم...

و روح هایی که مکان را به سخره گرفتندو بیگانگی دروغین نامها را نیز...

ایمان آوردم به تو نه،که به عظمت دوستی های ماورایی

وقتی تاریکی شبی انباشته از دره های وحشت بار مرگ

دل مرا روشن کرد به تلاوت "الله لا اله الا هو..."

و ماندی تا معجزه، خود را بنماید.

..................

........................

رازها گفتی و من ،تو شدم در لحظات درد آور،

بسیار خواهد ماند گفته ها و ناگفته ها تنها در قلب من و تو و معبودی که این چنین  به دلیلی غریب

ما را در تنها ترین تنهایی به هم رساند.

هیچ گاه رفتنت را به نظاره ننشسته ام که تو با منی...

و همیشه تا آنگاه که انسانیت ملکه ی قلبهای بی ریاست،دوستت خواهم داشت و انگیزه و امید و

تمام خوب ها را برایت آرزومندم که شایسته ی آنهایی.

همین...................................

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط سمیه| |

رفته بودم تهران.واسه کار آموزی.۲ـ۳ روز بعد رسیدنم مهتاب جونم خودشو رسوند.خلاصه قرار گذاشتیم میدون تجریش.اونم کی؟ساعت ۲ بعد از ظهر تو اوج گرما.یه راست از کارخونه رفتم تجریش.

مهتاب گفت بیا بریم دربند.گفتم بابا...آخرشی.رفتیم و یه جای خیلی با حال زیر سایه ی خنک درختای کهن پیدا کردیم و یه چلو کباب دبش زدیم.هنوز مزش زیر زبونمه.

خندم گرفته بود از راه هایی که صاحب رستورانا واسه جلب مشتریایی مثل ما به کار می بردن.از جلو هر کدوم که رد میشدیم می گفتن "خانمای خوشگل خوش تیپ تشریف بیارین در خدمت باشیم"

هیچ کدوم به مامانامون نگفتیم.آخه این مامانا که ماشاا... نزده می رقصن.واقعا روز به یاد موندنی ای شد.یه تفریح استریل با یه کاسه آلو جنگلی ترش و خوشمزه.یه هواخوری حسابی بی هیچ مزاحمتی...

راستی...

این قضیه کاملا سری بودا.مامانامون نفهمن

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط سمیه| |

برای رویای مهربونم که خیلی خیلی دوستش داشته و دارم.

هیچ کسی سرور من نیست،اینو صد بار بنویس

                                           سایه ای رو سر من نیست،اینو صد بار بنویس.

من خوم یه پا سوارم،اینو صد بار بنویس

                                            دل دل یه انفجارم،اینو صد بار بنویس.

رنگ روزگار نباش،یه دست صدا داره هنوز

                                             بودنت تو دایره،نقطه ی پرگاره هنوز......

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط سمیه| |

امروز با سارا بد صحبت کردم.دمل چرکی انتظاراتم باز سر باز کرده.یه مدت خیلی خوب شده بود.هیچ اثری از چهره ی مشمئز کنندش نبودد.باز دوباره...

بعد از مدتها خیر سرم آن لاین شدم مثلا.اولش خب بودما.یه دفعه قاطی کردم.البته ناراحت نیستم اگه نمی گفتم شاید می شد کینه.اما حالا...

مشکل،خودمم.باید با این آدمی که اینقدر بد شده کنار بیام.مردم که موظف نیستن اونجور که من دلم می خواد باهام رفتار کنن.هرکس آزاده اونجور که دوست داره دیگرانو دوست بداره.ناراحتم.از خودم گله دارم.باید این دمل لعنتیو بسوزونم.از بین ببرمش و هرگز دوباره بهش اجازه ی ظهور ندم.من لایق آرامشیم که به دست خواهد آمد.

سارا جان اگه ناراحتی و دلخوری بهت اجازه داد به وبلاگم سر بزنی....منو ببخش.

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط سمیه| |


Design By : Night Skin