تبليغاتX
رقص سایه ها




















رقص سایه ها

سلام.

امروز روز اول ماه رمضان بود.روزه گرفتیم بی سحری.من یکی که دیگه این آخراش داشتم دار فانی رو وداع می گفتم.ظهر از بی حالی داشتم می خوابیدم که یهو دیدم مامانم فخری رو صدا کرد.البته با فریاد.عین جت پریدم تو هال.بله باز هم این ایمان خان کار دست خودش داده بود.خون از تو حلقش می یومد بیرون.باز رفته بود بیرون تو راه پله ها خورده بود زمین.یه لوله دستش بود یه راست رفته بود سق دهانشو بریده بود.مامانم به فخری می گفت بیا با چراغ قوه ببین حلقشه پاره شده؟(البته لحنش خیلی .........بودا)فخری هم می گفت مامان من نمیام.خودمم می ترسم.گفتم بده من ببینم چه خبره.وای اصلا هیچی معلوم نبود.فقط خون می دیدم.جوری که من که بی خیالم ترسیدم گفتم ببریمش درمانگاه.

مامانم گفت لازم نکرده.خلاصه این قدر با پنبه خون کشید بیرون تا معلوم شد سق دهنشه.خیالمون راحت شد ولی بد جوری زخم شده بود.من که ۱۵ دقیقه بعد،خواب بودم.البته قبلش تصمیم گرفتم یه حساب حسابی از شوهر خواهر محترم برسم.بسکه حرصم گرفته از دستش.

الکی الکی ۳ ساعتی خوابیدم.بیدار که شدم، جو آروم بود.منم دیگه حس نداشتم دعوا کنم با دکتر.ولی گفتم اگه ظهر اینجا بودین...خدا رو شکر کنین حالم خوبه الان.ایشون هم طبق معمول خندیدن.!!!!!!!!!

نمیدونم این مهتاب چش شده.نه یه زنگی نه اس ام اسی.محل نمی ذاره.دیشب ساعت ۱ به منظر اس ام اس زدم از این حال گیریها.دیدم جواب داد دلم خیلی برات تنگ شده.الان تو حمام هستم!!!!!!!!!گفتم باز خوبه یه جوابی میدی.این آبجیت که....

راستس یه دوست خیلی خوب پیدا کردم.فاطمه.یک شنبه قرار گذاشتیم پارک آزادی.بریم یه کم بخندیم.وای خیلی با حاله. خب من برم سریال ببینم.سریالای این ماه قشنگن.

تا بعد.............

راستی متن زیبا یادم رفت.

"بیب دریکسون"ورزشکار زن آمریکایی و قهرمان گلف،جمله ی زیبایی داره:

اون توپ کوچک سفید تکان نخواهد خورد،مگر تو به آن ضربه بزنی و بعد از انکه به ان ضربه زدی دیگر هیچ چیز در دست تو نیست.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط سمیه| |

بالاخره رفتیم و برگشتیم.عروسی هم تموم شد.چقدر هم خوش گذشت.این محمد آقا شوهر خالم به اندازه ی یک سال خندوندمون.از خانواده ی خاله اینا،سعید طبق معمول نیومده بود.البته دلیلشم مشخصه....

 این بار تو این سفر خیلی از قانون های ذهنیم نقض شد و جاشو قانون های کاملا متفاوتی گرفت.نمیتونم واضح بیانشون کنم.آخه یه سری آشنا هرازگاهی به وبم سر میزنن.همین قدر بگم که نظرم نسبت به خیلیا عوض شد.چیزی که دور از انتظارم بود.مخصوصا یه مورد که خیلی خوشحالم کرد.

آرزو دختر خالم دانشگاه قبول شد،مترجمی زبان.به شوهرش گفتیم بهمون بریونی بده(حسرت این بریون به دل من یکی که موند.آخه روز قبلشم برا ناهار با خانواده خاله اینا تصمیم گرفتیم بریم بیرون.دایی بزرگه زنگ زد که حتما بیاین اینجا.خیلی جالب بود.همه اینور گوشی اشاره می کردن که نه!!!!!!اما هر کی می رفت که به دایی بگه ما امروز نمیایم،عین موش می شد و تازه با کلی تشکر از جناب دایی گوشیو می داد یه بعدی.)خلاصه بیچاره شوهر آرزو می خواست شام بده ها.این خاله باز نذاشت.گفت شماها همتون دکتری قبول شدین شام ندادین حالا واسه دختر من شام می خواین؟!!!ولی آخرش شوهره پرید بیرون با یه جعبه شیرینی خوشمزه برگشت.

 راستی دیشب عروسی مریم بود.لاهیجان.مریم جان شروع زندگی مشترکت مبارک.ان شا الله خوشبخت باشی. و باز هم یه جمله که ظاهرا متناقض با حرفای بالاییه.اما.....                         

مرگ،ترس نداره.می دونی چرا؟

 چون وقتی ما هستیم،مرگ نیست.و وقتی مرگ می یاد،ما دیگه نیستیم.

نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط سمیه| |

ای بابا.۳روز پیش روز داروساز بودا.یادم رفت به خودم تبریک بگم. مهتاب عصرش اس ام اس زد که آن لاین شو.آن شدم.حالا می بینم هم زمان پسر داییشم از هند آن میشه.دایی مهتابم که خونشون بود میاد پای سیستم که با وبکم بچشو ببینه.منم که بی خبر که کل عالم پای سیستم جمعن.هی حرفای به قول مهتاب چرت و پرت می گفتم.دیگه کم کم داشت آبروریزی می شد جلو بقیه!!!البته  زود گوشیو داد دستم و ما هم به سرعتی باور نکردنی خودمونو گم و گور کردیم.بهش میگم......(اینجا به دلایل امنیتی سانسور میشه!!!)چرا روزمو بهم تبریک نمی گی؟یه ۱۰ـ۲۰تا بوس فرستاده و تبریک گفته.آقا هیچی یه نیم ساعتی بعد زنگ زد و تبریک گفت خلاصه.آقا اون روز فقط ما هم کلاسیا خوب همو تحویل گرفتیم.بقیه که باید بهشون یاد آوری می شد.ولی خداییش رویااولین نفری بود که کله ی سحر تبریک گفتا.وای خیلی دلم براش تنگ شده.وای خیلی باحال بود.شب قبلش تا ۵ صبح بیدار بودم.ساعت ۱۱ که بیدار شدم،دیدم مریم دو بار زنگ زده.یه بارم  اس ام اس زده با خشونت(البته حدس زدما)پرسیده کجایی؟مام اس ام اس زدیم همچین تریپ مهربون گرفتیم و روز داروسازو تبریک گفتیم.یهو دیدم زنگ زد.گفت کجایی؟واسه فردا(یعنی سه شنبه)با بر و بچ قرار گذاشتیم  فلان جاکه کارتتونو بدم..من گفتم قربونت برم من نیستم.(گفتیم یه کم لاو بترکونیم واسش)دیدم یه کم الفاظ محبت آمیز!!!!!!!!!!!!بارمون کرد.بعدش من گفتم مری روزت مبارک.گفت اااا؟همه ی ملت صبح زود تبریکاشونو گفتن.حالا باید بگی؟ابنم از دوستای ما.این پستمو با این قطعه ی زیبا تموم می کنکم.ظاهرا ربطی به مطالب بالایی نداره.اما خب مهم نیست.مگه نه این که دنیا و آدماش جمع اضداد هستن؟

باید از عشق گریزی به حقایق هم زد.

زندگی با نفس لاله تفاوت دارد

و بدی

نیمه ی گندیده ی ماست

که حقیقت دارد.

                                                                                  

                                              

                      

نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط سمیه| |

"لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم،غافل از آنکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذشت."

همیشه جمله های دکتر شریعتی رو دوست داشتم.اما این جمله منو خیلی به فکر   فرو برد.واقعا پیشش خودم فکر کردم من از این دنیا چی می خوام.هر روز نگران فردام.کارایی که باید انجام بدم.اصلا همین حالا یعنی چی؟همین لحظه که توشم.مگه نه که این لحظه نعمت و لطف خداست به من و شاید اصلا فردا هیچ وقت نرسه؟چرا از چای خوش طعمی که دارم می خورم لذت نمی برم؟چرا از بودن با اونایی که هر کدوم یه موهبتن خوش نیستم.بابا دنبال چیم؟بذار نگرانیها و خوشی های فردا،مال فردا باشه.و با غروب خورشید غروب کنه.

دکتر شریعتی،نیستید اما در من تا همیشه،تا وقتی جملاتتون منو به خودم میارن یه معلم باقی می مونین.ممنونم.

نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط سمیه| |

سلام.الان خونه ی داداشم هستم.تو خونه دیگه کم کم داشتم روانی می شدم.گفتم بزنم بیرون.داروخونه هم نرفتم تابستونی.همه ی هم کلاسیا رفتن.شادی هم دیشب آن لاین بود.اونم میگفت یه هفته ای میره.سارا که حسابی پولدار شده تابستونی.فکر کنم دیگه ما رو تحویل نگیره.

پنج شنبه رضوان اس ام اس داد که داره عقد می کنه.فکر کردم داره شوخی می کنه.منم با مسخرگی جوابشو دادم.دیروز زنگ زد و گفت همین چهارشنبه یعنی نیمه ی شعبان عقد می کنه.داشتم شاخ در می آوردم.گفت که خیلی یهویی شده و...

وای یادم اومد که سه شنبه ی هفته ی دیگه باید برم دندون پزشکی.تمام جوونیم تو دندو ن پزشکی گذشت.متنفر شدم ازش.اون هفته رفتیم با بابام.دکتره خیلی باحال بود.خوش مشرب.انگاری ۱۰۰ ساله می شناستمون.البته با بابام آشنا بود.هم شهریمونم که بود و........

یه چند وقتیه رویا بدجوری به هم ریخته.خیلی سعی می کنم کمکش کنم.آب شده.خدا کنه از این بحران به خوبی بگذره.آخه خیلی دوسش دارم.

مهتابم دیشب بعد عمری آن لاین شد.کلی فحشش دادم قبل سلام.البته اونم از خجالتم در اومدا.وای مهتابو هم خیلی خیلی دوست دارم.مهتاب و رویا رو به یه اندازه دوسشون دارم.اونم چند وقته حسابی با یه مشکل دست و پنجه نرم می کنه.خیلی دختر محکمیه.مثل رویا شکننده نیست یا لااقل خیلی کمتر...گرچه اونم داره یه کاری می کنه که به نظر من اشتباهه..............دیگه نمی تونم بیشتر توضیح بدم.

مریم داره عروسی می کنه.عروسیش شماله.وای نمی دونم چه خاکی به سرم کنم.آخه اون روز زنگ زد گفت این هفته می خوام کادتتو بدم.با مونا و بهنوش بیاین.کی جرات داره بگه من نمیام؟می خورتمون.نمی تونم برم اخه.خیلی دوره.مامانم اجازه نمی ده.مامان مونا هم همین طور.مامان بهنوشم گفته اگه این ۲ تا برن می ذارم بری.یعنی در واقع هیچی به هیچی.البته من و مونا عقدشو رفتیم.همین جا بود.چقدرم من سر به سر داماد گذاشتم.آشناییم باهاش.سال بالاییمونه.

پنج شنبه ی هفته ی دیگه عروسی سمانه دختر داییمه.اصفهان.آخ جون یه سفر افتادیم.خونه ی اقوام.وای که چقدر دلم واسه راضیه و مریم دخترای اون یکی داییم تنگ شده.بقیشون که بخار ندارن.نه پسراشون نه دختراشون.همین سمانه می خواد تشگیل زندگی بده.هنوز آدم نشده.اصلا از برخورداش خوشم نمیاد.یه جوریه.

امشب می خوام آن لاین شم به یه دوست کمک کنم.خدایا کمکم کن...

همین.

تا بعد.............

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط سمیه| |

سلام هیوا.

هر چی سعی کردم نتونستم بهت ای میل بزنم.فکر کنم آدرسو اشتباه داده بودی.به هر حال جوابتو همین جا میدم.امید وارم سر بنی و بخونیش .اون شعر شهر من رو از یه نشریه ی دانشجویی خوندم.شاعرشم یکی از دانشجوهای دانشگاهه.شعر قشنگی بود گذاشتمش تو وبلاگم.

نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط سمیه| |


Design By : Night Skin