تبليغاتX
رقص سایه ها




















رقص سایه ها

بعضی وقتا اتفاق هایی تکگونت میده که شاید به نظر خیلی ساده بیان.یه آقایی اومد داروخونه چند روز پیش.پیرمردی بود.یه ۲۰۰ تومنی مچاله شده دستش بود.از همونا که خیلی دست به دست چرخیدن و من یکی که اصلا رغبت نمی کنم دستم بگیرم،چون فکر می کنم کل چرکای عالم توشونه.اومد و بعد یه سلام علیک با یه سری جمله ی نا مفهوم بهم حالی کرد که یه قطره واسه چشماش می خواد.نسخه پیچ رو صدا زدم.اومد و گفت خانم دکتر تو چشمش سیمان رفته قطره می خواد،سولفاستامید خوبه؟

گفتم نه باید بره درمانگاه.خلاصه بهش فهموندیم و با همون شرم،مهربونی و مظلومیت لحظه ی ورود،تشکر کرد و رفت.آقای ... بعدش گفت این بیچاره وضع مالیش خوب نیست،هیچ وقت درمانگاه نمی ره الانم که دیدین رفت خونشون.و من تازه یادم اومد مسیری که اون پیرمرد رفت دقیقا خلاف جهت بیمارستان بود...

تا ۲۰ دقیقه حسابی دمغ بودم.شاید این مساله خیلی عادی بشه و دیدن این اتفاقات به قول بچه ها یه عادت امامباد اون روزی که روحمون از این همه بی تفاوتی،به تعفن کشیده بشه و شامه ی ما اونقدر به بوی ناخوشایندش عادت کنه که از یاد ببریم داریم نابود می شیم و تکانی لازمه تا از جمود و نعشی در بیایم .مباد ....

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط سمیه| |

ماه را آرزو کردم.

بر من که فرود آمدی

آرزویم به انتها نرسیده،به ابدیت پیوست

زیرا که من...

دیگر وجود نداشت.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط سمیه| |

تا آرامش انجام کاری که به نظرت کاملا درسته میاد بهت لبخند بزنه،تا میای یه نفس راحت بکشی ....شک مثل مار زبون موحش دو شاخشو بهت نشون میده.گرچه این زبون،هیچ نشونه ای از اعلام خطر نباشه باز هم نمی تونی این ترس لعنتیو کنار بزنی.

چند وقته حسابی سرگردونم،بین کاری که باید انجامش بدم و .........شاید بهتره به سکوت ذهنم برگردم.اونجا که باهام مهربون میشه و اجازه میده فقط تماشاگر همه ی اتفاقات اطرافم باشم.بی اونکه خودمو،سمیه رو ببینم...

حقیقت وجود آدما اون نیست که بر شما آشکار می کنند،بلکه اونیه که از آشکار کردنش بر شما عاجزند.اگه می خواهید به حقیقت کسی پی ببرید،به آنچه میگه گوش نکنید،به آنچه ناگفته میگذاره گوش بسپارید.

                                                             جبران خلیل جبران.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط سمیه| |

باز دارم به خویش برمی گردم انگار.

به تمام غزل های ناتمام.

دوباره شروع...

امروز

روز دیگریست...

نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط سمیه| |

رسیدم به نقطه ی هیچ.

اونجا که همه چیز از نو، متولد میشه.

و این بار زیباتر.در حال تغییرم و این .... رسالت من است.

همین.

نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط سمیه| |


Design By : Night Skin