رقص سایه ها
گفتم نه باید بره درمانگاه.خلاصه بهش فهموندیم و با همون شرم،مهربونی و مظلومیت لحظه ی ورود،تشکر کرد و رفت.آقای ... بعدش گفت این بیچاره وضع مالیش خوب نیست،هیچ وقت درمانگاه نمی ره الانم که دیدین رفت خونشون.و من تازه یادم اومد مسیری که اون پیرمرد رفت دقیقا خلاف جهت بیمارستان بود... تا ۲۰ دقیقه حسابی دمغ بودم.شاید این مساله خیلی عادی بشه و دیدن این اتفاقات به قول بچه ها یه عادت امامباد اون روزی که روحمون از این همه بی تفاوتی،به تعفن کشیده بشه و شامه ی ما اونقدر به بوی ناخوشایندش عادت کنه که از یاد ببریم داریم نابود می شیم و تکانی لازمه تا از جمود و نعشی در بیایم .مباد .... بر من که فرود آمدی آرزویم به انتها نرسیده،به ابدیت پیوست زیرا که من... دیگر وجود نداشت. چند وقته حسابی سرگردونم،بین کاری که باید انجامش بدم و .........شاید بهتره به سکوت ذهنم برگردم.اونجا که باهام مهربون میشه و اجازه میده فقط تماشاگر همه ی اتفاقات اطرافم باشم.بی اونکه خودمو،سمیه رو ببینم... حقیقت وجود آدما اون نیست که بر شما آشکار می کنند،بلکه اونیه که از آشکار کردنش بر شما عاجزند.اگه می خواهید به حقیقت کسی پی ببرید،به آنچه میگه گوش نکنید،به آنچه ناگفته میگذاره گوش بسپارید. جبران خلیل جبران. به تمام غزل های ناتمام. دوباره شروع... امروز روز دیگریست... اونجا که همه چیز از نو، متولد میشه. و این بار زیباتر.در حال تغییرم و این .... رسالت من است. همین.
| Design By : Night Skin |

