رقص سایه ها
روزای اولی که می رفتم داروخانه از ذوق زنگ زدم خونه.خواهرم که همه ی وجودش شکل دلار شده بود هی می گفت منو یادت نره.آخرش دیدم باید برم ۳ شیفت کار کنم تا بتونم اونو از یاد نبرم. مامان خونه نبود...فردای اون روز. دینگ...دینگ..دینگ -الو -الو -سلام مامان چطوری؟ -می گما تو میری داروخونه؟(جواب سلام که واجب نیست) -آره(با غرور ۱۰۰ درجه) -خب چرا؟ -چی چرا؟ -حالا مثلا تو بی پولی مونده بوی؟ -نه بابا چه ربطی داره.خب آدم کارم یاد می گیره -ها خب به درست لطمه نزنه -نه بابا درس چیه. -ا.درست صحبت کن بچه.این چه طرزشه. -نه،میگم یعنی خوبه.جاشم خوبه -شنیدم تو بیابونه! -چچچچچچچچچییییییییی؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!! -خودت گفتی دیشب انگار.گفتی جاش پرته. -من غلط کردم.اتفاقا خیلی هم شلوغه.روبرو بیمارستانه. -ها.پس تو بیابونه.روبرو بیمارستان که جای بدیه. -وا.مامان چه حرفا می زنی.بیمارستان صحراییه مگه؟تو قلب شهره بابا. -خب حالا ولش کن.همه ی بچه هاتون میرن؟ -آره.غیر یکی دو نفر -ها!!!ببین یاد بگیر.شاگرد اولاتون نمی رن. -(عجب....خوردم.)نه اونا هم جا گیرشون نیومده. -خب ماشین بهت نزنه.ندزدنت یهو... -نه.حواسم هست. -با چی میری؟ -با یه اتوبوس میرم.با همونم میام.راحت -همین!گفتم تو بیابونه.همینه دیگه -ای خدااااااا..ما تو شیراز با اتوبوس می ریم این ور اون وریعنی میریم تو بیابون؟ -نه خب گفتم شاید...خب(اینجا دوباره لحن ،طوفانی شد)اصلا چرا رفتی داروخونه؟به درست...(دوباره همون دیالوگ های اول) -مامان ولم کن بابا.گفتم که... -خیلی خب خداحافظ!!! -ها؟!! -................بوق آزاد -نه خب داشتم می گفتم.آره خیلی خوبه و اینا.نه کاری ندارم. -...............بوق آزاد -باشه خداحافظ -هم چنان .............بوق آزادددددد راستی یه جمله ی قشنگ... به خورشید ایمان دارم،حتی اگر نتابد به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم. به خدا ایمان دارم، حتی اگر سکوت کرده باشد. چه اهمیت دارد کدام عدد کنار شنبه آمده باشد،یا شاید هم هیچ... وقتی می روی،می آیی،داوری می شوی و می میری بی آنکه زیسته باشی... مرگ قبل از زندگی،این تجربه زیبا نیست. . . دل را به تاریکی تبعید کن وقتی محدود می شود در مهربانی،زیرا که خیلی کوچک است، زیرا که هنوز مومن نیست. مومن همه را دوست می دارد ایمان عشق می آورد. . . باز آدمها در غبارند انگار،دوباره محو می شود نام ها و خاطره ها زیرا که قلب من دوباره زخم می شود روح من دوباره درد می کند چشم من دوباره بسته می شود دست من دوباره سرد می شود دوباره هیچ می شوم. تا نگاه می کنی وقت رفتن است. باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آنکه باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود. آه!! ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود... دیر می شود. قیصر امین پور هم رفت.دیروز.ساده و بی صدا. حرفهایش آیا تمام شده بود؟نوشته هایش برای بی بی باران چطور؟ روحش شاد و آرام.چون حیاتش،چون مرگش...![]()
| Design By : Night Skin |

