تبليغاتX
رقص سایه ها




















رقص سایه ها




روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد ، همسرش می پرسد : چه شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟ مارتین لوترکینگ با دلگیری خاصی می گوید : هیچی !


چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباسش را عوض کرده بود و لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود ، آمد . مارتین با تعجب می پرسد : چی شده ؟ چرا لباس عزا بر تن داری ؟ زنش می گوید : نمی دانی ! او مرده ! مارتین می گوید : کی ؟ همسرش جواب می دهد : خدا . مارتین با تعجب می پرسد : این چه حرفی است که می زنی ؟ همسرش می گوید : اگر خدا نمرده ، پس چرا این قدر غمگینی
 
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط سمیه| |

بلاتکلیفم

مثه کتاب فراموش شده ای رو نیمکت یه پارک سوت و کور

که باد دیوونه نخونده ورقش می زنه.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط سمیه| |

دیشب به شدت دپرس بودم.شده بودم عین سگ.(بلا نسبت البته) ولی این سگه فقط درون خودم بود.کاری به بقیه نداشت.رفتم پیش آلا یه کم که نه، یه ۳ ساعتی با هم حرف زدیم.جالبه اونم دپ زده بود ولی خب آخرش جفتمون خوب شدیم.وای یه چیزایی می گفت داشتم منفجر می شدم به خدا.من اگه جاش بودم دعوا راه می انداختم اساسی.یکیشو میگم.

یه روز با بچه ها داشتن از کشیک می اومدن روپوش تنشون بوده.سرپرست جلوشونو می گیره میگه خانما چرا روپوش؟مانتو پوشیدن قانونه!!!! آلا هم میگه اینم مانتوئه چه فرقی داره؟و ول میکنه میاد.شب که سرپرسته واسه حضوری میاد میگه آلا پس امروز مانتو پوشیده بودی نه؟آلا هم میگه نه، کی گفته ؟ اون که دیدی روپوش بود

یه بارم تو داروخانه بودم ، پسر کوچیکه ی صاحب داروخانه (البته خیلی هم کوچیک نبودا.۴ سال از من بزرگتر بود) اومد و شروع کرد حرف زدن که آره شماها که واحد پاس میکنین ما هم تو سربازی داریم از این چیسزا.یک عدد لبخند ژکوند تحویلش دادم.گفت به خدا راست می گم.گفتم خب چی مثلا؟گفت مقاومت در شرایط سخت.مثلا نصفه شب لختمون می کنن میگن سینه خیز رو برفا برید.منم گفتم حقتونه.چشماش گشاد شد،آره پسرا همه چی حقشونه .حالا چرا؟گفتم وقتی این همه آزادی دارین یه کم سختی بگشین به جایی بر نمی خوره.گفت چه آزادی؟گفتم این که ۱۲ شب،۳ نصفه شب تو خیابون تو بیابون باشین هیچ کس کاریتون نداره.اما ما چی؟۹ شب به اون ور میشه گناه کبیره.

گفت والا ما هم هر جا باشیم ۹ خونه ایوم.گفتم مهم اینه که می تونی بیرون باشی.یک خنده ی ملیحی!! کرد و گفت حالا شما ۹.۵ شب بیرون چیکار داری؟گفتم همون کاری که شما ساعت ۱۲ شب داری.قیافش دیدنی شده بود.یه ۲ دقیقه ساکت شد و گفت حالا اگه میشد ساعت ۱۲ بیرون می رفتی؟گفتم اگه شماها میذاشتین،آره.باز هم قیافش...

این حکایت همیشه ادامه داره.قصه ی تلخ نسلی که همیشه انسانیتش زیر لوای جنسیتش محو می شه.دکتر شریعتی جمله ی بس پر مفهومی داره

"دست و پای زن را می بندند و به او می گویند: راه برو.......

                                                                           و بعد می گویند: زنان ضعیفه اند.

نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط سمیه| |

ما می رویم.

عکس ما می ماند

کار دنیا همیشه برعکس است...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط سمیه| |


Design By : Night Skin