رقص سایه ها
............................................................... آنقدر خمیده است و کوچک انگار، که از یاد میبرم عکسهایش در قاب،جوان تر بوده روزگاری و زیباتر و برناتر از اکنون من. ................................................................ شاید هیچ گاه از یاد نبرم پینه های دست پیرمرد سالیلن دور این کوچه های یخ بسته را. پینه هایی که در انعکاس مردمک چشمانش پیدا بود ....و رنجی به وسعت ابدیت. ................................................................. آرام است و رام،این هوای ابری و این روزهای خاکستری. بی هیچ انتظاری. بی هیچ چشمداشتی. اما آنگاه که قلب کوچک من با تمام آنچه که هست به استهزا گرفته میشود... آنگاه که مدفون میشوم در باور به خاک نشسته ی آنانکه چنین چشمها را بسته اند و در سکوت ظالمانه ی ذهن، به دنبال احساسی از جنس هیچ می گردند... مهر ورزیدن خطاست.. امروز او را به خاک سپردم.آنگونه که خود خواسته بود. پ.ن:گاهی تمام قلب و ذهنت پر میشه از اشتباه.خدایا تو را سپاس که روشنم کردی.امروز سبکبالم.از همیشه آرام تر...وعجیب هوای پرواز دارم.
و نه از عشق.......
تو از هر گفته ای گویاتری.....
میترسم از آزردن « بت پرست ها » ... وگرنه تا صبــــــــــــــــــــــح قیامت مینوشتم خدای من كجا ... كجاهاست !!!!
هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود!
گوش کن
من برای پنهان کردن تو
صادقانه به همه دروغ می گویم
و وقتی زیباترین لحظه سال تحویل می شود
شوق چشمانم را گور می کنم
من روی صفحات خالی دفترم
بدون فاصله تو را می نویسم
و هر روز شعرهایم را به صندوق دلتنگی ام پست می کنم
خوب می دانم
تا وقتی سرم به آسمان است و نگاهم به زمین
از تو
جز یک نگاه کهنه
چیز دیگری ندارم
| Design By : Night Skin |

