رقص سایه ها
شاید باید حادثه ای را به انتظار نشست. دوباره دلتنگ آنم که دور است و دور.... و نقطه چین هایی که تا ابدیت ادامه دارد،فقط گاهی روی همین دایره های سیاه بی پایان قدم می زنم. کاش... نه کاش و ای کاش هم دیگر مرهم این درد نیست. ...............این نقطه چین هایی که تا ابدیت ادامه دارد. دیگران را ببخش.نه به خاطر آنکه سزاوار بخشش هستند،بلکه از آن رو که تو شایسته ی آرامشی. پیامبر آریایی ما زرتشت نبی بود.او که قرنها پیش از آنکه بر زمین زاده شویم با نیاکان ما از صلح و آرامش سخن گفت. چه اندازه از خون آریایی در رگهای ما جاریست وقتی از یاد برده ایم ... سر آزمایشگاه سم شناسی بودیم باز. همچنان حال نداشتیم باز... من و ماندانا و سارا و جاودان با هم ایستاده بودیم یه گوشه و می حرفیدیم.بقیه هم در حال شناسایی سموم بودن.که یهو خانم بد عنق از اتاق اومد بیرون و یه راست رفت سر این دخترای بیچاره.و گفت خانما ساکت.منم رو کردم به همین چند نفرو گفتم این خانمه هم گیجه ها.یعنی فرق بین صدای پسرا و دخترا رو تشخیص نمیده؟اینجا که هر چی صداست مال دلیجان و اصل مطلبه.نگاه کنین جدی همین جور که دلیجان(۱) راه میره هاله ی صدا هم باهاش حرکت می کنه.خلاصه بین خودمین می گفتیم و می خندیدیم که دیدم جناب خنده،با همون میمیک همیشه تکراری به من زل زده و میگه:رو که نیست. منم گفتم آره می بینید؟ماشالله همین جوری صداشون بلندتر می شه. ـولی من منظورم به شما بود. ـئه؟ولی من منظورم به اونا بود. و اونم در حالی که لحظه به لحظه لبخند بیشتر از رو صورتش محو می شد گفت ولی کمن منظورم شما بودی. منم که لحظه به لحظه بیشتر خندم می گرفت گفتم چه زنجیره ی جالبی.شما منظورت به منه.منم به اونا.خوبه.زنجیره ی خوبیه. که یک دفعه عصبی شد(۲) و گفت خانم ... حواستو جمع کنا.اون دفعه هم سر کلاس بیوفارماسی اون حرفو زدی هیچ چی بهت نگفتم.منم در کمال آرامشی که واقعآ هدیه ی خدا بود گفتم چی می خواستی بگی مثلآ؟نه جدآ مگه حرفی هم داشتی؟که دیگه کم آورد و رفت اون طرف و پیوست به دوست های عزیزش!!!و اینقدر با بچه ها خندیدیم که حالمان جا آمد. منم گفتم تورو خدا آقای خنده.بیا و بگو حرفتو.من دارم از وجدان درد می میرم.(با لحنی کاملآ مسخره.که البته نشنید.وگرنه من الان ۸۰ تا کفن پوسونده بودم)(۳) خلاصه یه چند وقت بعدش به جاودان گفته بودبه این دوستتون!!بگین پا رو دم من نذاره.(۴) همین پیام با کمی جرح و تعدیل به سارا .ک .ب ابلاغ شده بود.و من یه چند وقته تصمیم گرفتم در یک عملیات نوع دوستانه تو این یک ترم باقیمانده یه کاری کنم که حالم گرفته شه که ایشون ناکام از این دانشگاه نره.آخه این و آقای اصل مطلب ۹ ترمه که میخوان حال منو بگیرن.نتونستن.حالا دیگه خودم باید دست به کار شم.گناه دارن... پ.ن(۱):بابا دلیجان نام خانوادگی شخص خاصی نیست.گرچه آقای منسوب به دلیجان هم ...شخص خاصی نیست. پ.ن(۲):خدا اون روزو نیاره که عصبانیتشو ببینین.حالا ماها که می بینین،عادت کردیم دیگه.ولی با این کلاس عزیزمون!!!خداییش خوب موندیما. پ.ن(۳)بیجا کرده.اون تا حالا یه حال کوچولو نتونسته از من بگیره.اون وقت می خواد منو بکشه؟ پ.ن(۴):ایشون احتمالآ شیری،پلنگی،ببری،گرگی چیزی تشریف دارن.البته من خیلی خوش بینم همیشه.وگرنه موجود دم دار عجیبو ...که زیاده. پ.ن(۵):خدای نکرده به کسی بر نخوره.منکر این نیستم که بعضی آقایون واقعآشایسته ی احترامن.ولی خب...اینم از شانس ما.البته اینم یه جور آزمایش الهی بود که صبرمون زیاد شه.خدایا شکرت. سر کلاس بودیم باز. استاد محترم بیوفارماسی داشت خودشو می کشت که ما درس گوش بدیم باز. ما همچنان هر جایی غیر از کلاس بودیم باز. یه ۴۰-۵۰ دقیقه ای که البته به نظر یک عمر نوح می اومد از وقت کلاس گذشته بود که احساس کردم به طرز بدی از منتها الیه غربی کلاس صداهای دل آزاری به گوش می رسه.اصلآ لازم نبود که خودمو به زحمت بندازم تا ببینم کیه..اولش خودمو به شدت زدم به اون راه.دیدم نخیرررر اصوات موهوم که معلوم نبود به کدوم زبان فسیل دنیا داره مرتعش میشه لحظه به لحظه شدیدتر میشه.دیدم مغزم در حال انفجاره.انگار یکی با پتک داشت ت تمام سرم آهنگری می کرد.اولش برگشتم یه نگاهی به کل کلاس انداختم دیدم نه بابا هیچ کس به روی مبارک نمیاره. به دور و بری ها گفتم بچه ها دارم دیوونه می شم.که یهو مانا گفت تو هم می شنوی؟گفتم اووووووووه.گفت بابا تو که خوبه نشستی همین جوری من بدبخت که دارم جزوه هم می نویسم.گفتم الان درستش می کنم.برگشتم با کلی ایما و اشاره و حرکات دست بالاخره یکیشونو متوجه خودم کردم.(خدا رو شکر که این یکی متوجه شد.اون یکی که...بالاخره آدم مجبوره از بین بدتر و افتضاح،بدترو انتخاب کنه دیگه)که طبق معمول با یک خنده ی ملیح!!!!!!!!!مارا شرمنده فرموده نگاهشان را به سمت این جانب متمایل کردند.خلاصه بهش فهموندم که هیسسسسسسس!! با همون میمیک،به کناریش که عامل ایجاد صدا بود گفت که فلانی میگه ساکت.و از اونجایی که این آقا خیلی معنی جملات رو می فهمه به طرز زیبایی صدا رو بلندتر کرد.البته بیچاره منظوری نداشت .می خواست صدا واضح تر شه.مانا به من نگاه کرد و من به نشانه ی تاسف سری تکون دادم.خود مانا هم یکی دو بار در کمال احترام برگشت و تذکر داد...که البته.. دیگه واقعآ داشتیم دیوانه می شدیم و من از این تعجب می کردم که چرا لا اقل استاد چیزی بهشون نمی گه؟مانا گفت اگه من قاطی کنم به استاد میگم.گفتم بگو من هواتو دارم.دستشو بلند کرد و گفت خانم دکتر ببخشید...و گذاشت تا جو کاملا آروم شه و حواس استاد گرامی کاملآ جمع.بعد با صدایی کاملآ رسا گفت:ببخشید خانم دکتر الان حدود ۲۰ دقیقه هست که من اصلآ نمی تونم جزوه بنویسم.از اون طرف کلاس همین جوری داره صدای هو هو هو...میاد.۱۰ بارم بهشون تذکر دادیم انگار نه انگار.این خانم هم همین مشکلو دارن.که منم گفتم بله استاد.چند بار تذکر دادیم بی فایده بود.سردرد گرفتیم. کلاس در سکوت محضی فرو رفته بود.درست مثل جلسات امتحان.استاد مستقیمآ نگاهشو به سمت همون دو نفر کرد(۱) و سری تکون داد و گفت چی بگم والله؟ما متاسفانه تو اکثر کلاسا همین مشکلو داریم.. که یهو آقای دلیجان(۲) خودشو به طرز فداکارانه ای انداخت وسط و گفت:البته خانم دکتر من نمی گم کی مقصره کی نیست.فقط می خواستم بگم اینایی!!! که مشکل دارن می تونن برن جلوی کلاس بشینن.ردیف جلوی آقایون خالیه.که من گفتم چه ربطی داره؟صدا تو کل کلاس پخشه.و استادم گفت آقای...شما چرا صورت مسآله رو پاک می کنی؟من وقتی دارم به شماها احترام می ذارم انتظار دارم احتراممو نگه دارین.اصلآ به خوب نکته ای اشاره کرد این آقا.همگی آقایون پاشین بیاین جلو. آقای اصل مطلب گفت استاد اینا مشکلشون این نیست.گفتم اره مشکل لج و لجبازی و بچه بازیه استاد..خلاصه به زور استاده از جا بلندشون کرد و همین جور که به زور داشتن می اومدن جلو اصل مطلب گفت ولی استاد آقای ...منظورش دخترا بودنا.استادم گفت من کاری به حرف اون ندارم.اینجا استاد منم.حرفم حرف منه،نه اون. پ.ن(۱):ما به این نکته ی مهم پی بردیم که استاد جان خودشونو می زدن به اون راه.وگرنه از اول هم می دونستن که...بلللهههه. پ.ن(۲):دلیجان همون لس آنجلسه.البته ایرانیش. آماده شدم و مانتو پوشیدم و طبیعتا این بار به جای مقنعه،روسری.از جلوی نگهبانی رد شدیم و یه ۱۰ قدم اون طرفتر به ماشین بچه ها رسیدیم.احساس کردم نگهبان داره یه چیزایی می گه..ولی توجه نکردم.خلاصه شروع کردیم روبوسی و خداحافظی که دیگه این بار صدا به نظرم چیزی تو مایه های فریاد شد.جوری که سارا بهم گفت چرا این نگهبانه این جوری نگات می کنه؟میخوای بیام ردت کنم؟گفتم نه بابا تو انگار مارو دست کم گرفتی...برو خیالت راحت.بچه ها که رفتن برگشتم و دیدم جناب چنان با غضب نگاه می کنه انگار یه سرباز صیهونیست دیده.اومد یه چیزی بگه که من جلوتر...دیالگهایی که رد و بدل شد: ـچته آقا،چه خبرته؟صداتو بردی بالا واسه من که چی؟(در اوج عصبانیت..) -این چه سر و وضعیه باهاش رفتی بیرون؟(عصبانی تر از من) ـچشه؟نه می خوام ببینم چشه؟ -با روسری و شلوار سفید تو خونه ای.. -اولا که سر و وضعم هیچ ایرادی نداره.اگه کسی بخواد ایراد بگیره اون سرپرستیه نه تو که اونم ایراد نگرفت،دوما تو اگه واقعآ به فکر مایی وقتی یه عوضی جلو چشت مزاحممون میشه نشین بر و بر نگاش کن بیا جلوشو بگیر.این وظیفه ی توئه. -نخیر وظیفه ی من اینه که ببینم تو با چه وضعی از نگهبانی میری بیرون،اون طرف میله ی نگهبانی دیگه به من مربوط نیست .. ـ ئه؟چه جالب.منم اتفاقآ اون طرف میله ی نگهبانی با این سر و وضع رفتم .پس به تو مربوط نیست. ...همین جور که داشتیم این جوری به هم می پریدیم این آقای غیر محترم باهام داشت راه میومد تا بیاد سرپرستی..قبل این که بریم داخل گفتم عجب زمونه ای به جای اینکه ما از اینا طلبکار باشیم اینا از ما طلبکارن. یکی از همین خانومای سرپرستی آب زیر کاه، ایستاده بود اون بیرون.شروع کرد سلام علیک با این آقا که مرده در امده میگه.اسم این خانم چیه؟منم برگشتم داد زدم به تو مربوط نیست..و اومدم تو سرپرستی..به قدری عصبی بودم که وقتی به خانم محبی گفتم این چه وضعشه..سریع تلفنو قطع کرد و با ملایمت!!!!گفت چی شده.گفتم این ... به چه حقی سر من داد میزنه؟اونم اومد تو و گفت -خانم محبی اسم این چیه؟من باید اسمشو بدم سازمان سکونت. -چیه؟منو از سازمان سکونت می ترسونی؟من باید بپرسم اسمت چیه ببینم به چه حقی صداتو جلو همه واسم می بری بالا.. محبی اونو ساکتش کرد و از اتاق کردش بیرون.برگشتم دیدم هر چی سرپرسته از پیر تا جوون جمع شدن.حتی اونایی که بچه ها از اسمشون می ترسیدن عین موش وایساده بودن به من گوش میدادن.!!! خلاصه گفتم من این قدر هنوز بدبخت نشدم که یه نگهبان(اینو با طعنه گفتم) برگرده با دکتر مملکت اینجوری حرف بزنه و به خودش اجازه بده بگه با زیر شلواری!!!!!!!!!!!!! رفتی بیرون.چنان به من میخ شده بود که اگه همون موقع ۱۰ تا دزد با هم از جلوش رد می شدن میومدن تو خوابگاه، نمی فهمید. عفت نژاد که اونم تو سازمان سکونته میگه خب خانوم تو جامعه خیلی از این چیزا هست.اونجا که نمیان بگن شما دکتری یا... گفتم بله تو جامعه خیلی چیزا هست..اما اینجا دانشگاهه.باید بدونن کی رو نگهبان کنن.چند تا آدم بی ادب شدن نگهبان.انگار صدقه سری دارن اینجا کار می کنن.بابا داری پولتو می گیری.. خلاصه همه گفتن بله شما راست می گین و طرز صحبت بد بوده و اینا.. اومدم بالا در حالی که اون داشت بیرون اتاق همچنان اسم منو می پرسید. که البته هیچ کس بهش نگفت.. غذامو خوردم و سعی کردم این بی حرمتی رو فراموش کنم.سارا اس ام اس داد که اتفاقی که نیفتاد؟منم گفتم نه.خیالت راحت.. دونستن این نکته که اون آقای همچنان غیرمحترم، یه اطلاعاتیه و تنها کسیه که مستقیمآ اسم بچه ها رو میده سازمان ، به جای این که مشوشم کنه خوشحالم کرد.چون حالا تونسته بودم بهش بفهمونم که همه جا زور و منسب چاره ساز نیست.حالا یگه می دنستم ریشه ی این همه احترام سرپرستا بهش از کجا آب می خوره. و یه سوال بی جواب تا به امروز تو ذهنمه و اون اینکه اگه اون طرف نگهبانی رفتن با روسری و شلوار خونه بده فقط به این خاطر که نا محرم می بینه و ...پس چرا این طرف میله ها مجازه؟مگه این نگهبان نا محرم نبود؟ و اگه واسه این مجازه چرا واسه بقیه نباشه؟... همیشه فکر می کردم چه دنیای زیبایی بود و چه حس قشنگی اگه نامحارم،تو رو مثل خواهرشون می دیدن و احساس مسئولیت می کردن.اما اون روز سه شنبه ۲ بهمن من از نگاه یکی از همین آدما مشمئز شدم.از نگاه کسی که به بدترین شکل ممکن،می خواست برادریشو ثابت کنه.. و متاسفم..برای اون که این همه حقیره و برای خودم که هنوز نمی تونم ناراحتی خودمو از اون نگاه های پر کینه و شاید ........ نتوانستم جمله را کامل کنم. متاسفم.
| Design By : Night Skin |

