تبليغاتX
رقص سایه ها




















رقص سایه ها

در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی.

کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی.

همیشه این بیت رو دوست داشتم.نمی دونستم یه روزی تبدیل به یکی از اصولی می شه که باید سعی کنم همیشه به خودم یاد آوریش کنم.

هر کاری کنی.اگه همه ی دنیا هم کنارت باشن آخرش تنهایی.

خود خودت.

هر دستی رو که به سمتت دراز شده رو که می گیری آخرش می بینی فقط دست خودته که مشت شده!انگشتات از خیال دستها رد می شن و کف دستت به هم می رسن.

آخرش خود خودتی.

تنهای تنها.

مثل من..

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط سمیه| |

امروز روز آرامش است، در مقابل هر آنچه مرا به سوی ناامیدی می راند.در مقابل تمام روزها و لحظه هایی که انگار در حصاری از سیمهای خاردار گرفتارم کرده اند.

"انگار" ! تنها "انگار" .

زیرا که لحظه رفتنی ست و رفتنی ها جسارت ساختن ندارند.حقیقت، دختری ست که لحظه را تفسیر می کند و دوباره در سکون روشن خود آرام گرفته است.

آرامم و تنهایی خود را با هیچ ثروت فریبنده ای معاوضه نخواهم کرد.شاید امروز تنها فرصت من برای لذت بردن از تمام ثانیه هایی باشد که بی دلیل تمام شد.می توانست خوبتر باشد اما نبود.گذشت در هیاهوی آدم ها و یادها و اندیشه ها...

کاش از یاد نبرم هیچ کجا حرم دل نمی شود.

آن بیرون سرما است و اشک و فریاد.

این جا،این لحظه،لحظه ی آرامش است..

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط سمیه| |

 درهارابسته بودم.

پنجره ها را هم..

تا هیچ کس نیاید.

تا هیچ نوری چشمان مرا نیازارد.

از یاد برده بودم روزنه ی کوچکی را که چرخش کلید در آن درها را قفل می کند.

و نور..

بی اجازه وارد شد.

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط سمیه| |

قدر باران را ندانستی تا وقتی خشکسالی احساس زندگی را از لبهایت گرفت.قلب تو راوی حقیقت نبود

گرچه آن را طلب می کرد..

قدر ندانستی ....

                      دور شده ام حالا

                                                دور..!!

آنقدر که دیگر فریاد دستهایت را نمی فهمم!

                                  افسوس ... برای تو!!

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط سمیه| |

من فکر می کردم سمیه ی دیگری شدم.همو که همه چیز را می بیند حتی ...

اما نبودم...

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط سمیه| |

دکتر علی شریعتی:

رنج بزرگ یك انسان این است كه عظمت او و شخصیت او در قالب فكرهای كوتاه، در برابر نگاههای پست و پلید، و احساس او در روحهای بسیار آلوده و اندك و تنگ قرار گیرد. انسانیت حد و مرزی نمیشناسد .قبل از آنكه دارای هویت زن و یا مرد بودن باشیم انسانیم و تكلیف آدمیت از جنسیت بالاتر است...همدیگر را به این نام بشناسیم ، مقام بالاتری داریم

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط سمیه| |

خستگی  ـ درد ـ کلافهای سر در گم ـ تکرار ـ تکرار ـ تکرار ـ.....

لعنت به هرآنچه از سر تکرار ، هر روز ...

لعنت به آفتابی که با عشق بر نیایید.

لعنت به هر آنکس که دیروز را در امروز تکرار کند.

لعنت بر من اگر امروز را در فردا تکرار کنم.

لعنت بر "تکرار" که این صفحه ی سپید را به "لعنت" آلود...

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط سمیه| |


Design By : Night Skin