تبليغاتX
رقص سایه ها




















رقص سایه ها

هیچ چیز مسخره تر از این نیست که آدم واسه جلو افتادن که نه ، فقط واسه پیش بردن کاراش،مجبور باشه مجیز یه مشت آدم مسخره رو بگه.

من بیچاره یه مدته درگیرشم و بدبختی این جاست که روز به روزم بیشتر انگار محتاجشون میشم..ای .تازه دیروزم به اتفاقی افتاد می خواستم بنویسم بچه ها گفتن ننویس.به دلایل امنیتی.

من جن شدم اونا بسم الله

یا شایدم به قول تکنسین آزمایشگاه فارما،اونا جن هستن من بسم الله.که این بهتره.

ولی نمی ذارم افکارمو مشوش کنن.عمری با شادی زندگی کردم حالا اینا می خوان حالمو بگیرن؟عمرآ.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط سمیه| |

تنهایی درد کمی نیست..

دیریست به آن دچارم..

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط سمیه| |

دوباره سلام.خب معلومه که می خوام در مورد چی بنویسم دیگه.از قدیم گفتن کار را که کرد؟آن که تمام کرد.خدایا کمک کن من تموم کنم این رسالت سنگین رو!!!!

بذار ببینم چند تا درس دیگه مونده..سم شناسی..فارماکولوژی...اطلاعات دارویی..اشکال دارویی..کارآموزی داروخانه..بیماریها و درمان شناسی...مقدمات داروسازی..آب شناسی..داروسازی صنعتی...کنترل کیفیت..کنترل میکروبی...

وای چقدر درس.البته عیب نداره.خب شروع می کنیم.

سم شناسی:

به به جناب آقای دکتر جلالی مثل ماه شب چهارده!!در این گروه می درخشند.بین من و سارا و ماندانا و مریم به دکتر جی معروفه.ما چهار نفر هرگز به اجانب اجازه نخواهیم داد به استاد پایان نامه امان بی احترامی کرده و ایشان را به نام مخفف صدا بزنند.چی فکر کردین؟خدایا به دادم برس.بیچاره شدم از دستش.هر روز خدا به هر کسی که می دید سفارش میکرد این خانم (یعنی من)رو بهش بگین بیاد کار عملیشو شروع کنه.خلاصه یه روز خسته شدم خودم رفتم دفترش(بابا ساده نشین.اتاقه.تازه با دکتران سیاه پوش و اخگری هم مشترکه)گفت خانم شما یهو به خودت زحمت ندیا.می خوای خودم انجام بدم کاراتو.منم گفتم نه استاد خودم انجام می دم!! گفت بیا بابا من همه ی مواد و وسایلو آماده کردم.برو ۳۰ تا موش بخر کارو شروع کن.منم جوگیر شدم و به سارا.ک.ب التماس و اینا که بیا با ماشین بریم از اتاق حیوانات بخریم و بیایم.دیدم سارا جان گفت باشه عزیزم بیا بریم!!رفتیم ۲۰ تا خریدیم و اومدیم.همچین خوشحال و خندون.بنده چه می دونستم دکتر جان یکی از اصلی ترین مواد رو که کار با اون شروع میشه کم سفارش داده؟و به این ترتیب موشهای بدبخت من یکی پس از دیگری دار فانی را وداع گفتند.آخه عید شد و دیگه کسی نبود بهشون برسه.به سارا.ک.ب که گفتم گفت عیب نداره.نر بودن.وای چقدر خندیدیم...

دکتر خدایار.رفیق فابریک جهان.ایشون هم به جان خودم اصلا و ابدا سر کلاساش چیزی نمی فهمیدیم.نه این که نخوایما.کلا نمی شد.ایشون به یک زبان خاصی صحبت می کنن.فکر کنم رمزیه!!!تازه باهاش کامپیوتر هم داریم.

دکتر کلانتر.بله باید عرض کنم ایشون مهم ترین درس سم شناسی و کلا اصل توکسیکولوژی رو به ما گفتن و اونم این که ما بالاخره فهمیدیم که همه ی مواد دنیا سم هستن اگر به مقدار بیشتر از نیاز وارد بدن بشن.کلا حواستون باشه.بعضی مواد بیچاره اسمشون بد در رفته.وگرنه همه ی دنیا بالقوه سم تشریف داره.

دکتر م.رضایی...به قول شیرازی ها،عامو ای یکی رو ولش کن.

فارماکولوژی و اطلاعات دارویی

 کل این دو درسو دو تا استاد درس دادن.جناب آقای دکتر ارضی.که یه رگه هایی از دکتر درودی و دکتر رضایی در ایشون هست.البته بهتره بر عکس بگم.چون ایشن دیگه نزدیک بازنشستگیشونه.یه بار یه سلام و علیک گرم با مخلفات!!تحویل آدم میده،یه بارم...هی روزگار.

همیشه ۱۰ دقیقه زودتر سر کلاس بود.ما هم که همیشه خواب...ساعت اگه از ۸ می شد ۸.۰۱ دقیقه دیگه تموم بود.یه بار خیلی جالب بود.یکی از دخترا دیر رسید و تند تند  از جلوش رد شد که بشینه.استادم همین جوری خیره..گفت:به کجا چنین شتابان؟دختره هم برگشت گفت:گون از نسیم پرسید!!

ولی خداییش منو دوست داشت.یه بار سر آزمایشگاه فارماکو بودیم.داشت دستگاه ها رو توضیح می داد.منم کنارش بودم.بقیه هم پخش و پلا ایستاده بودن.یه دفعه دیدم صدای نماینده از پشت سرم در اومد که:خانم فلانی برو کنار ما هم ببینیم.خیلی لجم گرفت.برگشتم بلند بهش گفتم شما مجبوری بیای صاف پشت سر من بایستی که نبینی؟هر دفعه به من همینو می گی.خب این همه جا.برو یه ور دیگه.بیچاره خنده رو لبش ماسید.فکرشو نمی کرد یهو برگردم این جوری ضایعش کنم اونم تو کلاس دکتر ارضی بزرگ!!مثلا می خواست حالمو بگیره...

وقتی سرمو برگردوندم دیدم ارضی درسو قطع کرده همین جوری با یه لبخندی که مخصوص مواقع خاصه داره نگاهم می کنه.منم خودمو نباختم که.قبل از اینکه بپرسه جریانو دوباره با همون لحن گفتم استاد هر دفعه سر کلاس همینو میگه.این الان بار چهارمشه...دیدم ارضی سرشو خم کرد گفت نماینده برو از کلاس بیرون.چرا سید رو اذیت می کنی؟وای کلاس رفت رو هوا..

دکتر همتی هم که...ای بابا.من فقط از ایشون امتحان های سختشو یادمه.یعنی اگه دکتر ارضی نبود فکر کنم می افتادیم.

داروسازی صنعتی:

بذار ببینم اصلا استاداش کیا بودن.دکتر کوچک،مقبل،اخگری،مخمل زاده.خب دکتر کوچکو که ازش گفتم.دکتر اخگری هم که خیلی باهاش درس نداشتیم.دکتر مخمل هم که تندیس مهربانی و سکوت و احترام متقابل.ما هم بی جنبه.همش کلاساشو دو در می کردیم.(هنوزم می کنیم،آخه هنوز باهاش کلاس داریم)فقط ۵ دقیقه ی اول کلاس واسه حضور غیاب بودیم(هستیم اگه خدا قبول کنه)

و اما دکتر مقبل جون.عینک آفتابیش منو کشته.تا دم در اتاقش رو چشم مبارکشه.آخه می دونید ایشون به نور راهروها حساسیت داره.این لامپ های بی کلاس به چشماش نمی خوره.دوباره از اتاق که میاد بیرون این عینکه...

وای از تیپش هر چی بگم کم گفتم.ست می کنه بیا و ببین.فشنه(به فتح ف و کسر ش) واسه خودش!!خراب جزوه گفتنشم من.فقط من زبون جزوه هاشو می فهمیدم.همه از من جزوه می گرفتن.(منظورم از همه،فقط سوگل و مریمه بابا)

آب شناسی:

یه درس آبی بود واسه خودش.البته خیلی هم آب نبودا.ما آب گرفتیمش.به به دکتر بهفر جان.همه ی استادا یه طرف.بهفر هم همون طرف.دعوامون می کرد همچین که سنگ آب می شد از خجالت.اما نه که با خنده دعوا می کرد، اینه که اصلا نمی فهمیدیم که داره تهدیدمون می کنه.

دکتر عالم زاده هم که الهه ی کلاس.نه،خداییش خوش تیپه.همش هم تو کلاس در مورد کلاس نداشتن حرف می زد.یعنی می گفت نباید فکر کنین چون دکترین باید کلاس دکتری بذارین.(چقدر گفتم کلاس.)

مهندس عامری هم که فقط ازمون می خواست سر کلاس حرف نزنیم.ما هم که اصلا این یکی رو نمی تونستیم طاقت بیاریم.کلی شرمندش شدیم.

اشکال دارویی:

دکتر سلیمی واقعا برامون مایه گذاشت.ولی کیه که قدر بدونه؟واقعا که.خجالتم نمی کشیم.

یه بار تو کار آموزی داروخانه از من پرسید خب بگو ببینم آمیلودیپین چه شکل دارویی داره؟گفتم نمی دونم.گفت بابا دیگه لااقل این داروهایی که فقط یه شکل دارویی دارن رو بلد بشین دیگه.کلی خجالت کشیدم(البته شایدم نکشیدم.باید می کشیدم ولی مطمئن نیستم کشیدم یا نه)

کنترل میکروبی:

مهندس عامری استادشه.گفتم که همیشه از ما می خواد به درسش گوش کنیم.یه بار سر کلاس با مهشاد داشتیم در مورد حلقه ی ازدواجش حرف می زدیم!!!!!!.قشنگ بود.خودم که جزوه نمی نویسم نمیذاشتم اونم بنویسه.البته مهشاد که سرش بره جزوه هاش نمیرن.یه چند باری چپ چپ نگاهمون کرد بلکه از رو بریم.ما هم که پررو تر از این حرفا.آخرش خودش گفت میشه شما دو تا از هم جدا بشینین؟منم گفتم ای به چشم.

اگه کلاس ۱.۳۰ ساعت باشه ۱ساعت و ۲۰ دقیقه رو در مورد میکروب و باکتری و کلنی و غیره و ذالک حرف می زنه ۱۰ دقیقه کار عملی طول میکشه.یه بار اینقدر خسته شدم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم ای خدااا.یهو دیدم کلاس ساکت شد و استاد با خنده گفت چرا اینجوری گفتی؟گفتم استاد خدا که خوبه.همیشه باید صداش کنیم.روده بر شد از خنده.

یه بارم قرار بود میزان باکتری هوا و آب و دست نشسته و دست تمیز و تنفس رو بسنجیم.منم که سرما خورده بودم مرگ.بچه ها می گفتن سمیه بیا ها کن تو این پلیت ها ،حتما کلنی میده.

دوروز بعد...ما به دو کشف مهم نائل شدیم.۱.دست تمیز ۱۰ برابر دست کثیف میکروب داره.۲.سرما خوردگی اصولآیه بیماری ویروسیه.ویروس هم کلنی نمیده.

نتیجه گیری اخلاقی:قربون نفس خودم برم که این همه تمیزه.

نتیجه گیری عملی:زین پس غذا رو با دست کثیف می خوریم.بهتر و خوشمزه تره.به جان خودم. 

بیماریها و درمان شناسی:

چیزی ندارم در موردش بگم.یعنی دارما.ولی سری می باشد.نمی گم.فقط این که سه تا استاد داشت.دکتر احسان پور که بیماریها رو درس داد.همیشه هم می گفتن نمره ی آخر ترمو ۳ـ۴ نمره بیشتر از اونچه شدی رد می کنه.مال ما رو برعکس کرد.البته ناصر می گفت من شده بودم ۱۲،یه ربع ساعت باهاش راه رفتم و خوش و بش کردم شدم ۱۵.گفتم من حاضر بودم ۴۵ دقیقه پشت سرش بدوم اما نمره ی خودمو بده.

برای درمان هم یه زن و شوهری درشمون دادن.زنه خوب بود.استثنائآ شوهره هم خوب بود.

مقدمات داروسازی:

خدا بیامرزه رفتگانتونو.من یادم نیست دیشب کی خوابیدم،حالا انتظار دارین یادم مونده باشه ترم ۵ که هنوز تو حال و هوای قبل علوم پایه بودیم مثلا چه اتفاقاتی تو کلاس افتاد؟همین که اسم این درسه یادم مونده خودش کلی جای امیدواری داره.

خب اینم از پایان قسمت سوم.خدا رو شکر تموم شد.ولی جدآ ما همه ی استادامونو دوست داریم.نسبت به همشون هم ارادت داریم.حالا یه جاهایی هم شوخی کردم باهاشون.ایشالله که می بخشن.

دیگه چی بگم؟

هیچی.حرفی نمونده.تا بعد...

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط سمیه| |

بعد از علوم پایه:

خب اولش تصمیم گرفتم از درسی شروع کنم که خیلی دوستش دارم.بعد دیدم زهی خیال...آخه من که همه ی درسها رو تا سر حد مرگ!!دوست دارم.!!!!!!!!وای حالا چطور می تونم تفاوتی قائل شم؟!!!!!!

بعد گفتم خدایا به امید تو.اولین چیزی رو که به ذهنم می رسه میگم.استادان عزیز،جان من بهتون بر نخوره که چرا درس شما اولی نیستا.چه کنیم.ما اینیم.

گیاهان دارویی (مفردات پزشکی در سال چهارم)

به مرگ خودم یادم رفته گیاهان رو سال ۴ خوندیم مفردات رو سال ۵ یا یه سال جلوتر گفتم.خب مهم اینه که خوندیم بابا.از بس سر کلاسهاش اسم علمی حفظ کردیم مغزمون پر شد! ۴ تا استاد داره.اولاش این همه نبودنا.ولی از بس پیشونی ما بلنده همچین که نوبت ما شد هر چی آدم سخت گیر از اقصی نقاط جهان بود طی یه فراخوان اومدن حال ما رو بگیرن.عرض می کنم.

دکتر عاقل، خانم خوبی بود بیچاره. کاری به کارمون نداشت.فقط سخت ترین چیز دنیا رو از ما می خواست ... ادب.که ما ... شرمنده.البته خوب بودیم خداییش.بعضیا سو ء استفاده می کردن که...لازمه جنسشونو یاد آوری کنم یا گرفتین؟

دکتر سیاهپوش.عزیز دل،حبیب دل..عخش من.سر آزمایشگاه گیاهان یادمه خون ما رو می کرد تو شیشه میذاشت کنار بقیه ی شیشه های عناب و گز انگبین و ...بعد سوال می پرسید این خون مال کدومتونه.!!!!!خیلی سخت گیر بود.ما هم که تن پرور.هر دفعه ۴۰۰ تا اسم علمی و ۵۰ تا شیشه نشونمون می داد و کوئیز هم که هر جلسه استاد بود.۱۰ تا پودر رو با هم قاطی می کرد میذاشت زیر میکرو.باید تشخیص می دادیم.تازه مال هر کی هم با اون یکی فرق داشت.ما هم هر دفعه توسط حواس پنج گانه از میکروسکوپ جلوتر می افتادیم.مثلا با بو کردن من می فهمیدم که بوی دارچین و هل خیلی شبیه همه و بهتره که آرتیست بازی در نیارم.!!!!ولی خداییش حال کردم با امتحان آخر ترمش.نمره کامل شدم.خیلی خوب بود...هنوزم میگم دکتر سیاهپوش عزیز دل...به جان خودم.

بههههه.دکتران عازمی و نامجویان زن و شوهر جیگر گروه فارماکوگنوزی.(طبق نام خانوادگی که گفتم میشن شوهر و زن.)فروغ جان هم که دوست خواهرم.یکی نیست به این خواهر ما بگه بیکار بودی هی زمان دانشجوییت  می رفتی خوابگاه که بخوای با فروغ که هم اتاقی دوستاته آشنا بشی که من ۱۰ سال بعد جورشو بکشم؟بابا هی باید می رفتم عرض ادب.باید جای من آقای دلیجانو می ذاشتن یا نه،باید یه دوره می رفتم پیشش کلاس یاد گیری چاپلوسی.تازه براش اس ام اس تبریک سال نو زدم جواب نداد.یه بار سر کلاس فروغ،طبق عادت و از سر بی حوصلگی رفتم بیرون.آقا انتراک داد برگشتم دیدم صدام کرده میگه مشکلی هست؟!!!گفتم جااااااااااان؟چرا؟گفت آخه از کلاس رفتی بیرون .ته کلاسم نشسته بودی تازه جزوه هم اولاش می نوشتی بعد دیگه ننوشتی.گفتم نه بابا.خانم دکتر آخه عقب افتادم دیگه ننوشتم.رفتم بیرون یه کاری پیش اومد!!ای خدا.عجب آدمی هستی تو.به جای اینکه درستو بدی کلا حواست به من بود؟شاید من می خواستم با گوشیم بازی کنم سر کلاس.شماباید می فهمیدی؟واقعا که...شاید من بخوام جدول حل کنم اصلا.واه..(بابا نگران نشین.اینا رو همه رو تو دلم گفتم.)ولی خداییش از خجالت رفتم تو زمین.

اون اولاش که تازه اومده بود که منو احضار کرده بود.تا با هم بیشتر آشنا شیم.آقا منم جوگیر.در مورد تخصص صحبتیدیم با هم.گفت اگه علم برات مهم تره برو تخصص اما اگه پول می خوای داروخانه.و من هم که هنوز یادم نرفته بود که ثروت خیلی از علم مهم تره به این ترتیب قید تخصص رو زدم.

دکتر عازمی هم که فداش بشم من.خداوندگار آرامش.نوه ی دکتر غفاری.داداش دکتر سیاهپوش.از وسط نصف شدن.از لحاظ معنوی منظورم بود بابا.همین خیلی وقت نیست از ازمایشگاه مفرداتش راحت شدیم.در کوئیز گرفتن فرزند خلف سیاهپوش.و ما هم که هیچ کدوم عین خیالمون نبود.سیاهپوش پوستمونو کلفت کرد.تازه واسه همون سیاهپوشم که ... شدیم خوندیم ساده لوح بودیم.یه بار کوئیز داشتیم.سعیدیان کنارم بود.داشتیم می نوشتیم (در واقع نمی نوشتیم،دروغ چرا؟)که گفت از این دو تا معرفی که خواسته ازمون یکیش وانیلینه ،اون یکیش چی بود؟منم که پرت..گفتم همون اولی چی بود؟!!!!!!!!!!دیدم جواب نداد.از رو دستش نگاه کردم.بیچاره پیش خودش گفته ما رو باش رو دیوار کی یادگاری می نویسیم.یه بار دیگه هم دوباره کنارم بود.یه مساله داد آقاهه.دوباره نشستم نگاش کردم.دیدم نوشت داد.مال نماینده  هم که همیشه بهش آویزونه رو نوشت.بعد دید من خیلی بیچارم.گفت بنویس خب.گفتم بلد نیستم.گفت بده من برات بنویسم.گفتم بابا سه میشه.عازمی همش داره می چرخه.گفت بابا بده.گفتم تو بگو من بنویسم.آقا داشت میگفت.عازمی یه دفعه پشت گوشم گفت مشورت بسه.بده برگتو.قشنگ قلبمو دیدم که کف زمین افتاده بود.

وای ما غیر از یکی دو تا از دخترای همیشه خر خونمون بقیه در نخوندن از سال اول پایه ی هم بودیم خداییش.همون دختره هم هر دفعه که عازمی سوال می داد واسه جلسه ی بعد جوابهاشو از کتابهایی که دکتر معرفی می کرد در می آورد.ما هم کپی از روش.یه بار قشنگ آماده شدیم و سوالا رو حفظ کردیم که برگه رو سفید ندیم.آخه گفته بود همین سوالا تو کوئیزه.خلاصه اومد و با خنده ی ملیحی گفت انگار همه آماده این.ما هم همصدا...بببببلللللللللللللللللللللهههههههههههه.

خدا رو شکر.کاش همیشه آماده باشین.خب سوال رو بنویسین..منابعی که از توش جواب سوالها رو در آوردین رو با نام کامل کتاب و نویسنده بنویسین...بله تنها کسی که برگه رو جواب داد همون دختره بود.!!

فیزیکال فارماسی و بیو فارماسی:

من هر وقت اسم این درس میاد دکتر رضایی تو ذهنم تداعی می شه.قربونش برم هر وقت بهش سلام می کنم ضایعم می کنه اساسی.بابا جواب سلام نمی ده.به فیزیکال میگه گودزیلا.به بیو فارماسی،بازگشت گودزیلا.البته از قول بچه ها.ما آخر نفهمیدیم خودش زمان دانشجوییش فیزیکال رو افتاده یا نه.آخه  یه شایعاتی در این مورد هست.یعنی ما ۳ بار جهنم رو به چشم دیدیم.اونم سه شبی بود که فرداش امتحان فزیکال ۱ و ۲ و بیو داشتیم.خدا اون روزو نیاره که محتاجش شی.اگه شده باشی ۹.۹۰ پاست نمی کنه.همین ترم پیش به جان خودم بچه ها با همین نمره ها افتادن.البته شنیده میشه که پارسال یکی رو با ۶.۵ پاس کرده.پسر بود به سلامتی.

این بیچاره هم کلی تهدید و اینا که من کوئیز می گیرم و ...دید ما درس نمی خونیم گفت بهتون گفته باشم از ۱۰ نمره آخر ترم ۲.۵ نمره همین کوئیزاست.منم که چون درس نمی خوندم غیبت کردم.!!!راه حل هایی که به ذهنم می رسه بعضی اوقات واقعا مبهوتم می کنه.

همش به ناصر(شوهر مریم)گیر میداد.یه بار گفت این آقای ...هم که این قدر از اول کلاس تا حالا خمیازه هاشو خورده که لپش پف کرده.کلا خیلی مزه می پروند.خوش گذشت سر کلاساش.یه بار نمی تونست رو تخته بنویسه.ماژیکه بد بود.گفت اینم که انگار با زغال جهنم ساختن.یا مثلآ کفر ابلیس....الانم باهاش کامپیوتر داریم.این ترم آخری هم ولمون نمی کنه.خدایا به خیر بگذرون.

دکتر کوچک هم که...خیلی یخه.ولی یه بار خوب حال بعضیا رو گرفت.شرحش تو لج و لج بازی از نوع کودکانه اومده.

دکتر مقیمی،عشقولی خودمه.همین بسه دیگه.بابا عشقه.عشقققققققققق.

دکتر کرمی.خدای احترام به دانشجو.مرسی استاد.به جان خودم خیلی ازتون یادم نمیاد.ببخشیدا.

شیمی دارویی:

خدا مرگم بده.کابوس.مرگ.مجازات قاتلان.پدر در بیار.

خانم دکتر ادیب پور.سلام علیکم.خوبین؟من خاک پاتونم...بابا ازش می ترسم خب.وروره ی جادو.خدا نصیب گرگ بیابون نکنه.همسر دکتر رضایی.(دکتر رضایی استثنائا بمیرم برات.خیلی گناه داریا).وای ۳ تا شیمی دارویی باهاش پاس کردیم.

یه بار همین داروئی ۳ بود.داشت درس توضیح می داد من نمی فهمیدم.خیلی بد می گفت بابا.به کناریم گفتم این چی می گه؟یه دفعه دیدم میخ شد به من گفت فلانی چی داشتم می گفتم؟منم که کلا در کلاس قیافه ی آرامی دارم و انگار دارم لبخند می زنم گفتم من آمادگی ندارم.گفت یعنی چی؟همین چیزایی که تا الان گفتم رو بگو.وای من مخم قفل شده بود بد جور.اسم خودمم یادم رفت یهو.گفتم من اصلا آمادگی ندارم.کلاس در سکوت مرگ آوری فرو رفته بود.گفت خانم فلانی ما منتظریم.یا جواب می دین یا کلاسو ترک کنین.لطفا به وقت کلاس احترام بذارین...نخیر گیر داده بود.وسایلمو جمع کردم و اومدم بیرون و گفتم خداحافظ خانم دکتر!!!و داشت حرف می زد که درو بستم.کلاس که تموم شد اول همه جاودان گفت سمی چیکار کردی؟سرخ شده بود.داشت می ترکید.بابا ای ول.خیلی جرات داری.سارا.ک.ب گفت بابا بیا برو معذرت خواهی گفتم عمرآ.خلاصه خودش رفت راس و ریسش کرد.خدا خیرت بده سارا.

دکتر جهانگیری.معروف به جهان.خب راحت تره.ما کلا دنبال واژه های ساده می گردیم.اصلا نشون نمی ده ها.ولی خیلی حواسش جمعه.ناقلاست کلآ.یه بار سر آزمایشگاه کنترل بودیم.یه سوال داد گفت حل کنین تا من می رم و برمیگردم.رفت تو اتاق کناری و منم پامو انداختم رو پام.انگار نه انگار.آخه باید کاغذ در می آوردیم و تازه بدتر از اون خودکار از یکی می گرفتم!!دیدم بابا کی میره این همه راهو.ولش کن.تو ذهنم حلش کردم.یهو دیدم یکی عین جت از اتاق اومد بیرون تا اومدم ببینم کی به کیه یه راست اومد سمت من و گفت خب خانم ...ببینم چیکار کردین!!خدای من.فکر کنم کل چیزایی که تو ذهنم گفته بودم رو شنیده بود.شایدم وحی شده بود بهش.ولی خودمو نباختم.همچین خوددار گفتم بابا حساب نمی خواست که.ایناها.همینجور که خانم جاودانی حل کرده.(برگه ی جاودانو کش رفتم سه سوته)و بسیار زیبا توضیح دادم!بیچاره هی می گفت درسته.درسته.منم که هی صدام رساتر می شد!!خیلی باحال میگه درسته.البته وقتی میگه درسته یعنی خفه شو.بسه.چقدر حرف می زنی.

یه بارم باز آزمایشگاه بودیم می خواستم گزارش کار بنویسم.رفتم سر میز به خانمه گفتم دوتا آچار میدین؟جهان گفت برگه ندارین مگه؟برگشتم در کمال خونسردی...نه.الان می گیرم از این جا.به جان خودم پیش خودش گفت این دیگه چقدر پرروئه.داشتیم بحث می کردیما.سارا .ک.ب اومد وسط گفت بیاااااااااامن بهت میدمممم.بترک بچه.

وای یه بار سر کلاس شیمی دارویی بودیم.داشت در مورد انتی کولی نرژیکا درس میداد.حواسم پرت شد در حد یکصدم ثانیه.دیگه کلآقاط زدم.هی همه سوال می پرسیدن و استادم جواب میداد.یه دفعه با صدای بلند گفتم ببخشید.......گفت بله؟گفتم کلا بحث چیه؟درس در مورد چی بود؟!!همه چیزو بردم زیر سوال.کلاس منفجر شد...آخه نصف کلاس گذشته بود.من تازه..!!

یه بارم قبل انتراک رفتم بیرون یه کم بخوابم.آلارم گوشیمو روشن کردم.بعد ۱۰ دقیقه بی خیال شدم.اومدم تو کلاس...ساعت ۹.۲۰ بود که...سارا کیفمو بده.زود باش.آبروم رفت.گوشیم داشت زنگ می خورد.تا اومدم بهش برسم دیگه کلا کلاس مستفیض شده بود کلی.طوری که استاد گفت بله.پس زمینه ی کلاس ما موسیقی هم داریم.کلآ موسیقی خوبه.گوشیو خاموش کردم با خجالت و اینا.ساعت ۹.۳۰ ...

آلارم عزیز داشت آهنگ می نواخت.استاد گفت آهنگ سریال شمال هست نه؟بچه ها هم گفتن بله.و بدین ترتیب برای بار دوم در عرض کمتر از ۱۰ دقیقه و به طریقی کاملآیکسان ضایع شدم.دومین استادی بود که عیدو  تبریک گفتم بهش اس ام اسی.

یه دکتر درودی هم داریم.ایشونم ما آخر نفهمیدیم بهشون سلام کنیم یا نه.یه بار همه با هم سلامش می کنیم.کلآ با دیوار یکیمون می گیره رد میشه.یه بار دیگه تکی همچین بی حال و بی رمق و تیری در تاریکی با صدای آهسته سلام می کنم.همچین برمیگرده احوال پرسی می کنه.سلام بچه ها.نمی دونم والله.چی بگم از دست این استادا.

خسته شدم.بقیه سری بعد.

نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط سمیه| |

تصمیم گرفتم این سال آخری همه ی درسهایی رو که خوندم به همراه خاطراتی که از کلاساشون برام رقم خورد و البته استادان عزیز رو تو این خاطره خونه ی وبلاگی بیارم.بعدها حتما خوندن دوبارشون خیلی خاطره های خوب برام زنده می شه..

قبل از علوم پایه:

درسهای این دوره خیلی زیاد بودن و بعضی هاش کاملا بی ربط.یکی دوتاشو میگم.

انگل شناسی.

یکی از خاطره هایی که هیچ وقت یادم نمی ره از کلاسهای انگل شناسی بود.دو تا از استادا رو خیلی دوست داشتم.آقای دکتر نقاش و آقای دکتر مراغی که ما همیشه بهش می گفتیم شریف مراغی.یه بنده خدایی بهمون گفت بابا شریف اسمشه.فقط بگین مراغی.و ما باز دفعه ی بعد...شریف مراغی.

و اما اون خاطره.یادش به خیر.با سارا .ک.ب همیشه رو صندلیا می نشستیم و چون چرخان بود از این سر کلاس از بین بنچ ها می رفتیم اون سر کلاس.آزمایشگاه رو سرمون بود.سارا یه جوری حرکت می کرد عین این کارتونا.که آدم می بینه یه نفر به صورت صامت خیلی تر و تمیز با یه خنده ی قشنگ!!!از جلوت رد میشه.وای که چقدر می خندیدیم.یه بار کلاس تازه شروع شده بود و منم اومدم خیر سرم بیام سر بنچ خودم.همچین که با این صندلی حرکت می کردم یهو شادی داد زد سمییییی...میکروسکوپ.تا برگشتم ببینم قضیه چیه ...میکروسکوپ با صدای بدی پخش زمین شد.بله سیم طویل جناب میکروسکوپ افتاده بود پشت صندلی و...رنگم شده بود گچ.اومدیم صداشو بخوابونیم دیدم دکتر مراغی از سر کلاس گفت چی شده؟تا اومدیم بگیم هیچی دیدیم بالا سرمونه.گفت شکوندیش نه؟منم که حرف زدن یادم رفته بود.خلاصه نشست  دنبال پیچها.منم پشت سرش.خلاصه یه ۴ـ۵ تا پیدا کردیم.ولی چه فایده؟و به این ترتیب میکروسکوپ ۱ میلیونی ترکید!!من نمی دونم چرا استاده دعوا نکرد.گفت جمعش کنین بذارین اون زیر تا ببینیم چیکارش کنیم.از اون به بعد هر وقت منو می دید با خنده می گفت شما میکروسکوپ خریدی؟یه بار هم بعد عمری اومدم سوال بپرسم گفت شما میکروسکوپو بخر بعد..

جالبه بچه ها هم پایه.هفته ی بعد این ماجرا خانم مسوول آزمایشگاه میاد به بچه ها میگه بچه ها خیلی دقت کنین.شنیدین هفته ی قبل یکی میکرو شکونده؟بچه ها میگن نهههههههه!!!!!!چطور؟خانمه با کلی آب و تاب تعریف می کنه و بچه ها هم هی می گفتن واییی عجب!!!چه بد.حالا دختر بوده یا پسر؟!!!....

دکتر نقاش هم واقعا می خندوندمون.همیشه وقتی در مورد انگل ها حرف می زد به یکی از پسرهای کلاس نسبت می داد.یه بار داشت میگفت فلان انگل اسهال و استفراغ میده و رنگ و رو رو زرد میکنه.خلاصه ادمو داغون می کنه.آدم میشه مثل...نیگا مثل آقای دلیجان!!(یکی داریم اهل دلیجانه.خدای....هست.ولش کن غیبتش میشه.ارزش نداره.)یا اگه فلان انگل بره تو شکم، واییییی نماینده (۱)بگو آدم چطور میشه.تو که این انگلو چشیدی بگو توصیف کن دیگه.

بیوشیمی.

۳تااستاد داشت.دکتر غفاری خدای آرامش بود.ما هم که آدم های سوء استفاده کن اساسی.این آقا همیشه ی خدا درس می پرسید.یعنی محال بود بیاد سر کلاس و از همون اول شروع نکنه.و البته ما هم محال بود یه بار محض رضای خدا درس بخونیم.عین این پرروها زل میزدیم تو چشم بنده خدا و در کمال آرامش با خنده می گفتیم نخوندیم.از تک تک بچه ها هم می پرسیدا.بی برو برگرد.وای یه بار بعد عید بود.هنوز ما رو نشناخته بود.دوباره شروع کرد.ما هم مسخره بازی.اسمها رو میگفت و میگفت بیاین جلو پای تخته.عین بچه دبستانیا.از هر ۳ نفر یکی افتخار میداد!!مریم رو صدا کرد.گفت نخوندم.گفت شما تشریف بیارین پای تخته شاید من بخوام اسمتنو بپرسم.مریمم گفت من فلانی هستم.نمیام!!!

بعد نوبت خدیجه شد.رفت جلو.استاد پرسید خب شما تعطیلاتو چیکار کردین؟...خب ئه؟فلان جا خوش گذشت؟....خب حالا چرخه ی پیرووات رو توضیح میدین؟...ئه.استاد قرار نشد جلوی همه سوالای خصوصی بپرسینا.من شرمندم.!!!!!!!!!!!!!!!!!

دکتر امینی یک عدد آدم گنده دماغ لوسی بود.جوون نبودا.۴۵ رو داشت.یه بار سر آزمایشگاه داشت حضور غیاب می کرد هر اسمی که می خوند که هنوز روپوششو تنش نکرده بود براش منفی می ذاشت.هنوز تا اسم من خیلی مونده بود.رفتم طرف روپوش با طعنه و مسخره گفت خانم دیگه فایده نداره.منم از همون نیمه راه برگشتم.و به جاودان گفتم تا آخر کلاس دیگه نمی پوشم.کارو شروع کردیم.بی روپوش!!آخر سری اومد سر میزمون تا سوال بپرسه.یه دفعه خشکش زد.تا یه دقیقه حرف نمی زد.باورش نمی شد.گفت تو چرا روپوش نپوشیدی؟گفتم خودتون گفتین دیگه فایده نداره.منم به حرف استادم احترام گذاشتم.وای در حین گفتن این جمله خودم داشتم سکته می کردم.گفتم الان می زنه تو گوشم.به خدا خیلی عصبی بود.گفت نمره بهت صفر میدم.صداش می لرزید.گفتم باشه.عیبی نداره.بعدشم سوال نپرسیده رفت...بچه ها کف کرده بودن.می گفتن بابا...گفتم حقشه.این دفعه درست صحبت کنه.ولی خودمونیم.تو عمرم ندیدم کسی بی روپوش بره سرکلاس.

......

و اما درسهای بعد از علوم پایه.تو پست بعدی.

(۱):نماینده ی فعلی کلاسمون.بابا اون موقع ها نماینده نبود که.دلمون براش سوخت گفتیم یه کاری کنیم یه کم احساس مهم بودن کنه.نمایندش کردیم.نمی دونستیم همچین می چسبه که انگار تخت ریاست جمهوری رو صاحب شده.بابا بیچاره شدیم از دستت.به قول سارا.ک.ب بیا برو اونور بذار باد بیاد.

نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط سمیه| |


Design By : Night Skin