تبليغاتX
رقص سایه ها




















رقص سایه ها

                                      من شبیه هیچ کس نیستم...

                                                    جز خودم.

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:23 قبل از ظهر توسط سمیه| |

خداوند می فرماید:یکی از عذابهایی که بر شما نازل کردیم این است که قومی بدتر از خودتان را بر شما مسلط گرداندیم.

نمی دونم چقدر  عمق فاجعه رو درک کردید ولی دقیقا همین عذاب چند وقته به ما نازل شده.به ما که نمی دونم کدوم گناه بزرگ مستحق عذابمون کرد.

هر روز و هر روز اوضاع از دیروز بدتر میشه.دیگه به جای رحمت به پارسال باید گفت رحمت به دیروز.تا چند وقت پیش ۶۰۰ هزار تومان در ماه برای یه خانوار ۵ نفری(شایدم ۴ نفره)خط فقر بود.دیشب تو روزنامه خوندم ۴۰۰ هزار تومان خط فقر شدیده.

ویتامین ث و ب و آ شعار تبلیغاتی شدن.اوضاع اقتصاد وحشت آوره.

این روزا فقط گشت ارشادو می بینی که که راه به راه بهت تذکر میدن.چند روز پیش پارک لاله بودیم.ماشین گشت خواهران و برادران!!! ارشادی ۱۲۰ بار از جلومون رد شدو ما سعی کردیم به خودمون القا کنیم اینم لابد جزئی از بازی های هیجان انگیز پارکه.

دردهای من اونقدر بزرگند که گاهی اسباب خنده می شن.دیشب هم اتاقیم با خنده می گفت "دیوونه شدی؟این فکرا چیه؟من فکر می کنم تو خیلی بی دردی!! چون اگه مشکل داشتی دیگه به مردم فکر نمی کردی."

و من فکر کردم وقتی مردم دارن زیر بار این همه تحریم و فشار و اختقان له می شن چطور میشه راحت زندگی کرد؟اونقدر اعصاب مردم متشنجه که وقتی تو خیابون ناخواسته به کسی تنه میزنی برمیگرده کلی بد و بیراه بارت می کنه.اگه مصلحی هست چرا ظهور نمی کنه؟دیگه تا کجا این همه جهل و بلاهت رو ببینیم و زیر بار غصه خورد بشیم؟به خدا جهل درد کمی نیست.خیلی ها بهش دچارن و خیلی های دیگه دارن دچارش میشن.

یکی از منتقدان برجسته سینمایی جایی گفته بود"جهنم پر است از آدم هایی با نیت های خوب"و من دارم فکر می کنم اینایی که حتی شک دارم از اول نیت هاشون خوب بوده باشه آیا حتی تو جهنم جایی دارن؟

خسته شدم از همه ی اونایی که دستی بر آتش سوزاننده ی این هیزم های خشک و تر، دارن.از خودم بدم میاد که تمام لعنت هایی که باید بلند فریادشون کنم رو در سکوت روحم ، می کشم.من ازشون نمی گذرم.حتی اگه منم به خاطر کفرگویی های این روزهام جهنمی باشم،یه جایی تو همون آتش و دود و عذاب،دوباره به هم می رسیم.اونجا دیگه کسی نمی تونه جلومو بگیره.با تمام وجود فریاد می زنم.......

بزرگی گفته: برای لذت بردن از زندگی کافیه فقط یه کم احمق باشی.

باید احمق باشم؟

باید احمق باشم.

        ..................................................................................................................

پ.ن۱:سهم من از بودن تو این خاک برهنه که دیگه "شعار ایران،وطن ماست" و لذت دیدن هم وطن" و "همزبون" هم برای دلبسته اش موندن،کهنه و بی اثر شده فقط مامان و بابا،خواهرها و برادرم،همراه ایمان و متین و عرفانه.با چند دوست همیشگی.اما سهمم از بودن، لمس زیباییه.چیزی که دیر زمانیست در این مرز،به یغما رفته.

پ.ن۲:حماقت کار من نیست.درد میکشم.

همین.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط سمیه| |

لیلی همیشه لیلی ست.

پیش از انکه مجنون بر زمین زاده شود.

پیش از انکه جنون،جرئت عاشقی بخشد...

ما همه لیلی هستیم.

جرئت جنون کجاست؟

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط سمیه| |

بزرگوار کسی ست که می بخشد.

بزرگوارتر کسی ست که بخشش را می فهمد...

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط سمیه| |


Design By : Night Skin