تبليغاتX
رقص سایه ها




















رقص سایه ها

اطلاعیه:

من سمیه، به دلیل ایام امتحانات و حجم دروس مربوطه به مدت طولانی از حضور همگی مرخص می شوم.به قول انجمن شهدای بایرن مونیخ،مرخصی رسمی تا آخر تیر.

دوستان هم اکنون نیازمند دعای خیرتان هستم.

 

 

اصلاحیه:

سلام.من وجدان بیدار نویسنده هستم.ایشان یک معتاد تمام عیار در زمینه ی نت هستش.حرفهاشو جدی نگیرید.اگه تو جهنم هم بره از یه سوراخ سمبه ای یک عدد رایانه کش رفته و اونجا هم که سسیستم بدون سیم و ...آره دیگه

خلاصه اگه فکر کردید نمیاد خیلی ساده هستید.چون اگه بمیره هم روحش به نت سر می کشه.

 

.....................................................................................................................................

پ.ن ۱:وجدان ها همیشه راست می گویند.

پ.ن ۲:حالا ما یه خداحافظی کردیما.می خواستم حفظ کلاس کرده باشم که این وجدان پته رو ریخت رو آب.

پ.ن۳:هروقت شهدای بایرن مونیخ رفتن مرخصی رسمی...ما هم می ریم.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط سمیه| |

دختران شهر به روستا فکر می کنند

و دختران روستا در آرزوی شهر می میرند.

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنن

و مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند.

کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه ی خود نمی رسد؟

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط سمیه| |

داشتم وبلاگ آنی رو می خوندم که به مطلب جالبی برخوردم.

تناسخ.راستش هیچ وقت به تناسخ اعتقاد نداشتم.اما به سایتی که تو بلاگ قرار داده شده بود رفتم تا واسه سرگرمی هم که شده ببینم من تو زندگی قبلیم چه جور ادمی بودم.

در سال ۱۵۵۰در منطقه مگنولیای نو (کسی می دونه اینجا کجاست؟!!)زاده شدم و مرد بودم!!!شیمیدان،کیمیاگر یا تولیدکننده سم بودم.

عاقل،خردمند و یک انسان کامل.ماتریالیست،مادی گرا و بدون باورها و اعتقادات ماورایی.انسانی که به ضعفا و فقرا کمک می کرده.

تجربه ای که از زندگی قبلیم کسب کردم و در زنگی کنونی باید به کار ببندم اینه:

باید عشق ورزی به خود رو در قلوب مردم گسترش بدم و امید رو در دلهاشون بکارم.

بدونم جاه طلبی همه چیز نیست و ثروت واقعی درون من نهفته است...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط سمیه| |

پریشب باز یکی دیگه اقرار کرد دلشو شکستم..

تا حالا پنج نفر همین حرفو بهم زدن و نمی دونم چند نفر  اعتراف نکردن اما همین حسو دارن...

یه جمله ای از یه بزرگی خوندم:

مردم حتی وقتی از شما می خواهند از آنها انتقاد کنید هم در واقع منتظر تعریف شما هستند

بهش رسیدم.

همین پریشب...

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط سمیه| |

یه دوستی پیشنهاد کرد عکسمو بردارم.

دیدم هشدار به جاییه.

یادم رفته بود کجا زندگی می کنم.

برداشتم...

همین.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط سمیه| |

این روزا حس درس خوندنم نمیاد.چه خاکی بریزم تو این سر وامونده؟

یه صفحه از اون جزوه های کوفتی رو وا می کنم انگار عزرائیل بالا سرم واستاده.

خدایا رحم کن این ترم آخری.

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط سمیه| |

دوستان،

عزیزان،

دلبندان

می تونید باز برید آرشیو فروردین، ۳ گانه ی این استادان عزیزتر از جان رو بخونید خلاصه حال کنید.

کلیه اتفاقات در دنیای واقعی بوده و جالب تر اینکه ۸۰ درصد استادان مطالب رو خوندند.

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط سمیه| |

هستی:

اسلو موشن.آروم،آروم تر،آروم ترین.جایی که اشک و لبخند با هم قاطی می شن.به جان خودم راست میگما.یه بار سر یه موضوعی اشکش در اومد.همزمان داشت می خندید.یه لحظه به چشمام شک کردم.در اوج ناراحتی خنده فراموش نشه.این شعار هستی جونه.

وقتی دارید از گرسنگی سکته می کنید و می خواهید به سرعت نور خودتونو برسونید سلف دانشگاه و ناهار و ظرف رو با همدیگه ببلعید،کاملآ خنگ تشریف دارید اگه با هستی برید.چون اگه بخواید منتظرش شید که بیاد طبقه بالا و بره تو صف و غذا بگیره و بیاد،شک نکنید که بقیه ی صحنه های مربوطه رو از اون دنیا مشاهده می فرمایید.مگر اینکه بی خیال همه چی شده و سرتونو بندازید پایین و بخورید خلاصه.کاری که من همیشه انجام می دم.یا مثلا حالا تحمل کردید و با هم غذا خوردین.حالا عجله دارین که زودتر برسین دانشکده.الفاتحه.چون بعد از ناهار یک سری عملیات وجود داره که باز می شه همون قضیه ی اون دنیا و اینا.کلآ باید دنده ی خودتونو خیلی پهن کنید این جور مواقع.

کلا منو خیلی دوست داره.نمی دونم چرا!

ناصر:

همسر گرام مریم.باحال،پایه،ضدحال زن،گیره (منظورم گیر بده هستا).خدا ما دو تا رو آفرید همدیگه رو ضایع کنیم.از سر و تهش که بزنی می تونی یه پسر خوب از توش در بیاری.(قابل توجه دست خوبمون س-ر که معتقده من همش از آقایون بد میگم.) کنه ی کامپیوتر انجمن.وقتی داره مطلب ورزشی،سیاسی ..کلآ هر چی می خونه دیوار حسابش کنی خیلی سنگین تری چون اگه بخوای باهاش حرف بزنی ثابت کردی که بیکاری خیلی.

ما اگه سر این جناب رایانه با هم به یه توافقی می رسیدیم دیگه مسئله حل بود.اگه ۴ ساعت مدام پشت دستگاه نشسته باشه و یه دقیقه ازش خواهش کنی پاشه انگار فحش بارونش کردی.خدا قسمت هیچ بنی بشری نکنه دیدن قیافشو این جور مواقع.یه پا لولو میشه واسه خودش.

پیام:

ورودی ۸۴ ای که عشقش کشیده بیفته با ۸۵ ایا.خودش میگه کلاسمون به درد نخور بود.البته ما نفهمیدیم از کدوم لحاظ!! نسبش می رسه به انیشتین.من که می گم اگه این مغزشو بشکافن روی جد بزرگشو کم می کنه.بسکه پیچ و تاب داره.

خوره ی کامپیوتر.البته سر هم می خوره بسکه بعضی وقتا حرف می زنه.بعد از هستی و ناصر،سومین لج در آر بزرگ تاریخه.خداییش آخر مرامه.کاری از دستش بر بیاد کوتاهی نمی کنه.اخیرآ مشکل کامپیوتر منو حل کرد کلی متشکر شدم ازش.

 سر مسائل  اعتقادی آبمون با هم تو یه جوب که سهله،تو یه اقیانوسم نمیره.یه بار بحثمون شد گفتیم الانه که یه جنازه تحویل جامعه بدیم.کلآ بی خیال شدیم.البته چند تا کتاب گرفتم ازش باید بشینم بخونم.

م.ح.ح:

به دلایل امنیتی و احتمال ترور این شخصیت بزرگ که یه پا جزء رجال مملکته از ذکر اسمش خودداری میشه.دبیر سمینار چهاردهم.کشته مرده ی اعتماد به نفس و پشتکارشم.با این دو تا گنجینه حتمآ یه کاره ای میشه تو مملکتمون.اگه بدونین با چه بدو بدویی مجوز سمینارو گرفت.از وقتی سارا.ک.ب کم پیدا شده واسه تنوع منو کرده جانشین سارا و هی یه چیزی میگه که جوابشو بدم.منم که در حاضر جوابی...آخرشم.البته یه بار رومو کم کرد.سر یه قضیه ای گفتم فلانی اینقدر به من گیر نده.من سیدم به جدم می گم حالتو بگیره ها.گفت خیال کردی. منم سیدم.گفتم خب چه ربطی داره؟گفت ربطش اینه که خنثی می شیم!!!

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط سمیه| |

من یه سری دوست دارم که هر کدوم یه جور باحالن.تو این پست و احتمالآ پست بعدی(آخه نه که آخر روابط اجتماعی هستم و خیلی دوست داشتنی و از این حرفا،اینه که دور و بری هام زیادن!)معرفیشون می کنم خدمتتون.

حالا فوقشم میان می خونن.دیگه مث قضیه ی اساتید که نمی شه که.دستشون به جایی بند نیست پست و مقامم ندارن.هر چی دلم خواست می گم بهشون کتاب خدا هم غلط نمی شه.

سارا.ک.ب:

به به.شما می تونید این شکلک رودر بی نهایت ضرب کنید حاصلش میشه سارا .ک.ب.این دوست ما یه جماعت باحال و شیطونو می ذاره تو جیب ساعتیش.تازگیا با دکتر جهان جون نامزد گردیده.دکتر جهان رو می تونید تو آرشیو فروردین همین امسالم پیدا کنید.از وقتی که نامزد گردیده اند کلآ ناپدیده.هر از گاهی افتخار میده خودشو نشونمون می ده که یهو یادمون نره یه زمانی سارا جون گل سرسبدمون بودن.البته هنوزم هستا.فکر کنید شیرینی نامزدی رو آورد سر کلاس همین آقای دکتر خوردیم.یه سری از پسرهای کلاس این واحد(کامپیوتر)رو با دانشکده ی دیگه ای گرفته بودن اون روز سر کلاس نبودن.فرداش نماینده اومد گفت ما شیرینی می خوایماااا.اینم نه گذاشت نه برداشت گفت شماها کوفت بخورین.می خواستین سر کلاس باشین مث همه تا بخورین.چشمتون در آد.نماینده بیچاره هم گفت والله ما دیگه فکر اینجاشو نکرده بدیم که...!!!

مریم:

خانم.مودب.جنتلزن.(فک کردین جنتلمن داریم فقط؟نخیر مال خانوماش میشه جنتلزن!! حال کردم از این ابتکارم خودم.) .همه عمرش در حال نصیحت کردن به من و سارا .ک.ب و سارا.م تلف شد و آخرشم به جایی نرسیدیم ما.خوشرو،خوشحال،خوش بین.شما یه ساعت بشینید بگید مثلآ فلانی زشته.آخرش همچین حالتونو می کنه تو قوطی بمونید توش چهار چنگول.به نظر مریم جان ما، همه ی موجودات خدا قشنگن از مارمولک گرفته تا فیل.البته این وسط یه چند تا موجود داریم تو کلاسمون که اسمشونو بیاری مریم جان رنگش بنفش میشه!!استثنا که میگن یکیش همین جاست.(شرمنده ....محترم،شماها از مارمولکم کمترید!!)

ماندانا:

دبیر صنفی سمینار چهاردهم.آچار پیچ گوشتی.استعدادی که ترکید!!همه کاره.خدا آفریدش تا با انواع عذابها امتحانش کنه.یکی از این عذابها سر و کله زدن با پیامه.حالا پیام هم معرفی میشه بعدآ.اسطوره ی آرامش.البته از نوع بیرونی.یه زمانی بسه گفتناش معروف بود.آخه می دونین ما کلا وقتی با همیم خیلی می حرفیم.ماندانا هم وقتی دیگه خیلی قاط میزد همچین یه نموره ترسناک می گفت بسسسسسسسههههههه!!کلا همه خفه می شدیم.

در توضیح آرامشش یه مثال میارم.فرض کنین یه جایی آتیش گرفته.هممون هم توشیم خدای نکرده.همه دارن فرار می کنن و اینا.می بینم مانی نشسته.

(من با حرص و ترس)مانی پاشوووو.الان می سوزیم.

(مانی با آرامش)خیلی خب.چیه حالا؟میریم سمیه جون.آروم باش.نمی سوزیم.نگران نباش.اصولا همیشه همینه.آدم باید صبر داشته باشه.هول هولکی که نمی شه...

و بدین ترتیب ما می سوزیم.خدایا هیچ وقت منو تو آتیش با این جماعت رها نکنی.

سوگل:

گل سرسبدمون اینه.الکی گفتم سارا.ک.ب.می خواستم پاچه خواری خانم استادمونو کرده باشم.ای خداااا کارمون به کجا رسید که پاچه خواری کیو باید بکنیم.این ترم اخری چطور خوار شدیم؟!!

در دو چیز خدای پایگی می باشد.پیاده روی و ساقه طلایی با چایی...

سوگل خسته از سر کار میاد.من عین اجل معلق،عین بت،عین برج ابوالهول و بالاخره عین عزرائیل میرم دم اتاقشون.سوگل که حتی جون نداره یه کم این لبها رو انحنا بده،به زور این کارو کرده و با لبخندی ملیح خوش و بش می کنه.من که می فهمم اوضاع خیطه ،فرت اون مکان رو دودر می کنم.یک ساعت بعد..

سوگل داره چای درست می کنه.باز من سبز میشم.در هیئت همون بت و برج و اینا.من می خوام یه خبر بد بدم.مثلآ

(من:اندوهناک)سوگل فهمیدی فردا از دانشگاه اخراج می شیم؟تازه از خوابگاهم می ندازنمون بیرون.تازه از اهوازم می کننمون بیرون.آواره می شیم.(اینجا من تریپ گریه هستم.)

(سوگل:با لبخندی که این بار همچین کشیده تر و جون دارتره) ئه؟جدآ؟عیب نداره سمی جون.چای می خوری؟تازه دمه ها.حالا کو تا فردا.بیا بریم سمی جون.انقد خستم.تازه بیسکوییت ساقه طلایی هم دارما.نمی دونی هم اتاقیم هم شیرینی فارغ التحصیلیشو میده بخوریم.بیا دیگه.

....و من در حال خودزنی توسط جمع کثیری از بچه ها احاطه می شوم.

سارا.م:

خیلیها تا حالا به عینک هاش گیرهای ۳ پیچ دادن.یه بار یکی گفت نیگا این سوسکه رو.یه بارم یکی دیگه گفت واااای خرمگسه رو نگاه کنین بچه هاخدا به آدم بی جنبه لپ تاپ نده.از وقتی خریده حضرت خضر نبی شده(استغفرالله.امیدوارم حضرت خضر منو به خاطر این قیاس خیلی خیلی نابه جا ببخشن)زنده هستشا، ولی رویت نمی شه.خدا هم هی براش می سازه.یه ۷۰ تا فیلم دم دستشه تا ابد هم که ببینه تموم نمی شه.تازگیا قراره خیلی پولدار شه.کرور کرور دکتره که بهش زنگ زده و از حضور مبارکش دعوت به همکاری جهت ترم تابستان در داروخانه های سمنان می کنه.بنده خدا تازگیا پشت نمازهاش یه گله از خدا داره.ای خدا چرا شبانه روزو ۴۸ ساعته نیافریدی؟مگه نمی دونستی من ۴ شیفته می خوام کار کنم؟واقعآ که خدا جون.

 

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط سمیه| |

امروز به سلامتی رفتیم گوشی جدید بخریم.

اولش به همه اهالی خونه خبر دادم که به مامانم چیزی نگینا.وگرنه نمی ذاره.بیچاره شدم و در نهایت به این نتیجه گهربار رسیدم که باید یواشکی گوشی مورد نظر رو دو در کنم!!خلاصه آقای داداش تشریف آورد و قرار شد بریم بیرون بخریم..

داشتم خیر سرم چای می خوردم که یهو

ـمامان سمیه می خواد گوشی بخره.

ـسمیه غلط کرد.!!!!!!!!!(خداییش نمی خواست با این غلظت بگه ها.یهویی شد)

من با حرص و بیچارگی:خیییلییییییی نامردی آقای داداش!

یه دفعه دیدم هیاهو در گرفت و همه متفق القول گفتن که آره بابا بذار بخره و از این حرفا.منم مث فشنگ آماده شدم و خلاصه سه سوته سوار بر ماشین رهسپار موبایل فروشی مورد نظر شدیم.

اسم جایی که در بره دیگه اگه یه متر جا هم باشه در عرض یه ماه سوپر میلیاردر میشه.آدم بود که تو یه مثقال جا از سر و کول هم بالا میرفت.به زور و با ببخشید و اینا خلاصه خودمونو کشیدیم اون جلو.گوشی رو سفارش دادیم و خوشحال منتظر که بگیریم و خلاص شیم.این داداش ما هم که هول.فکر کنم گردنش یه متر کش اومد بس که ماشینشو دید زد.

من هم که خدای شانس.یه پسر گنده دماغ مغرور گوشی رو آورده انگار داره بهمون لطف می کنه همچین با تکبر شروع کرد توضیح دادن.هر سوالی هم ازش می پرسیدم فقط با سر جواب می داد.

می خواستم لهش کنم.نمی دونم فکر کرده بود الانه که دامنم از کف بره و عاشق دلخسته ش بشم.؟؟می خواستم بهش بگم احمق جون من خودم محل ... به خیلیا نمی ذارم تو دیگه واسه من خودتو می گیری؟یا چون آرایش ندارم و موهام ۱۰۰ من بیرون نیست باب میل واقع نشدم؟خیلی جلوی خودمو گرفتم که ..

اومدیم بیرون و تو ماشین متوجه یه عیب تو گوشی شدم.خودم رفتم تو و دوباره رسیدم اون جلو و گفتم این گوشی این طوریه.همشون همین طورن؟باز با سر جواب داد که آره..داغ کردم حسابی.رفتم داداشو آوردم و گوشی رو عوض کردیم.

چرا این قدر همه چی بد شده؟

چه فکرای احمقانه و چه غرورهای بیخود و مزخرفی تو اون کله های پوک جاخوش کرده؟حالم بهم خورد از این غرورهای مسخره.

پ.ن:من خودم بسیار مغرورم.اما هر چیز به جای خویش نیکوست.

 

 

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط سمیه| |


Design By : Night Skin