رقص سایه ها
ساعت سه بامداد می باشد.بنده پس از یک زور آزمایی حسابی با جزوات محترمه،وارد اتاق شده تصمیم می گیرم کپه ی مرگ خود را بر بالش بگذارم.اتاق به شدت تاریک است.آنچنانکه به سیاهچال گفته زکی!! کمی آن طرف تر رزیدنت گرامی به خوابی خوش فرو رفته اند و اندکی این طرف تر از آن طرف!!،خواهر همان رزیدنت به خواب نرفته اند.!!!!بنده نمی دانم چه خاکی بر سر مبارک بریزم.جان؟درس را می گویید؟نه بابا دل خوشید.من با مشکلی به نام بی خوابی مفرط مواجه هستم.بدین صورت که تا بوق سگ یا کمی اون ورترش بیدارم.صبح هم که وقت تلاش و درسه دوباره بیدارم.در نتیجه من همش بیدارم. با مغز خود در جدالم که کمی خرش کرده تا بخوابد و در این حین عطسه ای هم می نماییم که ....دینگ،دینگ.جان؟صدای اس ام اس تاریکی را می شکافد(نگید چه ربطی داره.تو اون ظلمات صفحه گوشی روشن شد.)نظری انداخته و فورآ کوثر را شناسایی می کنیم.بله،از اون طرف پرسیده:(می بینم که عطسه کردی.بیداری؟!!) مشعوفیم.دوستان توجه کنید که فقط افراد بیدار عطسه می نمایند!!بنده خنده کنان یک میس کال روانه می کنم.هنوز میس کالمان نرسیده که خود بر بالین ایشان حضور به هم می رسانیم.برق خنده خوشحالی در وجناتش پیداست.حتی در این ظلمات.طبق نقشه قرار می شود بی سر و صدا خود را به سالن برسانیم.موبایل هایمان را روشن می کنیم تا نور بپراکند.کنار تختم چمباته زده ام و کورمالانه در پی جزواتم که کوثر در گوشم می خواند:وای سمیه یه چیزی بگم؟رفتم جلو آینه!! تو این تاریکی دارم موهامو شونه می زنم.!!!!!!!!!!!! بنده از شدت خنده در حال انفجارم.به شدت جلوی خود را گرفته ام مبادا دکتر جان بیدار شود.خود را به بیرون اتاق پرت کرده تا جای ممکن هوار خنده سر می دهیم.می رویم تا درس را بترکانیم.در سالن هیچ کس پر نمی زند.حتی جغدها هم شیفت شبشان تمام شده رفته اند بخوابند.ما آدم بشو نیستیم. ...دقایقی بعد: کوثر:سمیه من می خوام برم حموم دوش بگیرم. من:کوثر خنگ بازی در نیار عزیزممممم.ساعت ۳.۲۰ دقیقه نیمه شبه.می فهمی؟! اون:چیکار کنم؟موهام چربه. من:تو که دیروز حموم بودی خنگ!!بشین سر جات بابا.هر روز که نمی شه حمام رو مفتخر کرد! اون:..... خر می زنیم. اون:من رفتم.نمی تونم باید برم دوش بگیرم.زود میام.آفرین!! من:وا.به من چه؟برو.بترک بچه.آب روت قطع شد جیغت در نیاد؟ ۵ دقیقه بعد.. من امدم!!دیدی گفتم زود میام؟ بنده به این نتیجه وقوف می یابم که ایشان واقعآ فقط رفته سرش را بشوید بنده خدا. ساعت ۴ صبح است. ما در حال میل آب پرتقال و کیک می باشیم. موبایلمان می جیغد. من: بر صفحه نام نامی م.ح.ح نقش بسته.خوشحالم.زیرا می فهمم که دبیر سمینار چهاردهم هم بنده خدا همچون ما یک تخته اش کم است!!محض روکم کنی یک میس کال حواله می کنیم.ایشان این بار تک زنگ را بی خیال شده می زنگند. من:الو؟ او:بگیر بخواب بچه!!! من:بچه خودتی! او:.......(ما با خود می حرفیم.او خیلی وقت است که قطع نموده) من در این مکالمه به این نتیجه می رسم که متولدین ۶۵ بزرگتر از ۶۴ ای ها هستند.و بسی احساس جوانی می کنم. بالاخره مغزمان فرمان خواب صادر می کند.ساعت ۴.۳۰ به درون تخت می خزیم..در حال مدهوشی یک میس کال دیگر ...نه این بار محل نگذاشته و در عرض سه سوت می میریم. یکی از روزهای خدا..دوشنبه ۳ تیر(شاید هم ۴ تیر)۸۷. ما امتحان داریم.ما کامپیوتر داریم.ما خوشحالیم.ما با استاد نامزد جان سارا.ک.ب امتحان داریم.ما...ساده ایم!! دکتر نامزد:دو نفر بیان بشینن پای مونیتور. من و یکی دیگه حمله وریم.فکر نکنید خیلی خوشحالیم ها.همه امتحان داده بودند.حالا خواهی نخواهی نوبتمان است! دکتر:خب این را هاید کنید... بنده:...کردم. دکتر:نشد که. بنده:استاد به جان خودم همین بود راهش.دستگاه مشکل داره!!!! دکتر:خب ولش کن.فلان کارو بکن.. بنده:.........(خب بلد نیستم.چتونه؟!!!) دکتر:خب خانم خیلی ممنون. بنده:خواهش می کنم!! و همچنان میخ در کامپیوترم. دکتر:منظورم اینه که تموم شد.بفرمایید. بنده:استاد من بلد بودما.سوالاتون سخت بود!! دکتر:(برو بچه پررو) خدایا بیا تا برایت بگویم حرفهای دل کوچکم را خدایا بیا تا دمی با تو باشم دمی له کنم زیر پا،این غمم را خدایا به تو گفته بودم که من هم شدم بنده ای ناسپاس و سرکش؟ خدایا تو می دانی که چندیست دلم کرده دیگران را ستایش؟ خدایا جهانی که آفریدی مرا طاقت و صبر،از کف ربوده ست دگر نای راه رفتن ندارم کسی کفشهای رهم را ربوده ست من آن بنده ی پاک بودم مرا در بهشتت نشاندی چه شد؟من چه کردم؟ که دیگر با من و دستهایم نماندی؟ خدایا دلم،دست و پایم، همه قفل خورده ست.. خودت قفل های بسته را باز میکن.. دل کوچکم را در آغوش خود گیر.. خودت قصه ی عاشقی با من آغاز میکن.. پ.ن:به یاد کودکی های زلال..به یاد خواب بهشت..به یاد دستان گرم خدا که چندیست گمشان کرده ام..به یاد اکنون،که در هیاهوی عصر تکنولوژی،غبار بیگانگی با ارزشهایم مرا چون کلافی سردرگم و گره خورده کرده است... مرد صدا و دکلمه ... درگذشت.. خدایش بیامرزد. سجاد مطلب زیبایی به مناسبت درگذشت این هنرمند دوست داشتنی دارد...بخوانید. تو محیط دوستانه...خوش اخلاق؟!!! این همه تناقض؟ .... پ.ن:ناخوش احوالم.سر به سرم نذارین. کدام ثانیه.. از کدام روز .. تو را با خود خواهد برد. تو را و خاطره زیبای بودنت را.. اما .. نمی دانم تو که رفتی دلواپسی هایم را چگونه تسلی بخشم؟با که بگویم دلواپس شادمانی تو هستم؟ می دانم که می دانی همیشه بهترینها را برای وجود عزیزت آرزومندم.نه! آرزو رویایی محال است.آنچه که خود نیز باورش نداریم.آرزوها زاده می شوند برای بارور نشدن.. این گونه تورا در میان شاخه ای از نور،از بهشت،از خوشبختی می سرایم و رو به پروردگار مهر،دعایت می کنم دنیایی از عشقی دوباره را ...در آغوش کشی.. بیست و سه ساله شدم.یا شاید بهتره بگم ازش گذشتم.میدانی گاه احساس می کنم این تاریخ حک شده روی یه برگه کاغذ، فقط یه بهانه اس واسه تعلل تو بزرگ شدن.واسه این که هرکس بهمون گفت چرا فلان رفتارت این طوره بگیم بابا من که هنوز ۲۳ سالمه.و نمی دونم وقتی این روزها گذشت و شناسنامه هامون گواه بزرگی ما شدند،کدام بهانه ما را به کودکی برمی گرداند... روزی که گذشت سالروز تولدم بود .. عده ای مرا با تبریک گفتنشان غافلگیر کردند و عده ای بیشتر با نگفتنشان.متآسفانه این بار به دل گرفته ام و نمی دانم چطور باید این بی معرفتی را در پستوی ذهنم گم کنم؟ شاید دل من خیلی کوچک شده.شاید هم زمانه ی بی رحمی ست.هیچ توجیهی آرامم نمی کند. زیباترین تبریک این بود: تو یک فرشته ای، صدایت زیبا کلامت محبت و وجودت آرامش است مهربانم تولدت مبارک... از بهترین و تا ابد ماندگارترین دوستم.کسی که نمی دانم چه وقت می رود اما می دانم یادش تا ابد در وجودم جاودانه می ماند. دوستان عزیزی که ۵ سال از بهترین سالهای عمرمان را در کنار هم گذراندیم،تبریک تآخیری نمی پذیرم.فقط...سالروز تولدتان را یادم رفته است. همین کافیست. مجله چلچراغ قدیمیهاش البته...خوابیدن با پتو زیر کولر...قدم زدن زیر بارون بدون چتر...
دوچرخه سواری...کوکو سبزی...قیمه بادمجون...سفر با ماشین شخصی(مال هر کی باشه عیب نداره)...دانشکده داروسازی اهواز...خانواده ام...بعضی از دوستانم...فرم انگشتان دستم...اینترنت... چت با آشناها...قایق سواری...ساندویچ...دوبی...سکوت...کتاب...مدیتیشن...دستبند...انگشتر نقره...موسیقی پاپ...گروه آریان...خاتمی...رنگینک(خیلی هم خوب درست می کنم.دستان شاهدن)...توپ والیبال...شنا...دریای شمال...ساحل جنوب...برف...الاغ سواری...بوی بنزین (عاشقشم)...عطر کول واتر آبی...خواب(اولین عشقم)...عینک آفتابیم...بچه گربه...موش کوچولو(مایس) ...کوله پشتیم...پرتقال...نون سنگک داغ...سوسیس...شهر بازی...پیاده روی(تو این یکی عمرآ کم بیارم) ...بستنی و فالوده پشت زندان شیراز این یه بازی نیست بنابراین هیچ کس رو دعوت نمی کنم. تفالی زدم به حافظ.برای بودن..برای زندگی..چقدر زیبا بود.. ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده دیدار بیار نکته روح فزا از دهن دوست بگو نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمه ای از نفحات نفس یار بیار بیچاره خورشید که به دیگران نور عطا می کند و دیگران،دریغ نگاه! بیچاره خورشید که اگر عاشق شود و در آغوش کشد ناخواسته معشوق را می سوزاند. بیچاره خورشید که می بیند دیگران به زیبا می گویند: "ماه شده ای" و ماه..از او زیبا. بیچاره خورشید! دیشب: اون یکی خواهر ناجان:فردا من غذا رو بار میذارم تو پاشو برنجو بپز. من:باشه. اون:ببین یادت نره ها.حواست به خورشت هم باشه. من:باشه. اون:میگم... من: می دونین نمی دونم چرا جمیع خانواده من فکر می کنن من خیلی حواس پرتم.(کافر همه را به کیش خود پندارد)اینه که اون یه ۲۵ بار این دیالوگای بالا رو تکرار کرد و یه ۷۰ بار هم مجبورم کرد رونویسی کنم.منم آلارم ذهنمو کوک کردم ساعت ۱۰ صبح. ساعت ۱۰.۳۰ یهو نمی دونم چی شد کی ندا داد عین ترقه از جا پریده و هنوز مخچه داشت خواب می دید که رفتم سروقت آقای قابلمه.به جان خودم یه حکمتی توش بود.یه لحظه سکته ناقص زدم.دریغ از یه قطره آب تو این ظرف.کلآ سبزی بود که چسبیده بود اون کف.منو میگی هرچی تونستم آب ریختم اون تو هی هم زدم هی حرص خوردم هی ....( خلاصه امدیم رفتیم باز بخوابیم تلفن زنگ زد.هی ما سعی کردیم خواب رو تو چشامون نگه داریم هی نشد.نمی ذارن که.یه چند روزم که مامان نیست سرمون هوار بکشه پاشیییییییییین،ملت نمی ذارن بخوابیم. خلاصه بی خیال شدم نشستم لولیتا رو دیدم.غرق در فیلم بودیم که بویی به مشاممان خورد...خدای من.سه سوت پریدم آشپزخونه.خلاصه سر و سامون دادیم غذا رو.نه بابا ردیف شد. عصر: خواهر:سمیه تو شستی ظرفا رو؟ من:نه!!من فکر کردم تو شستی. اون:نه.وای پس بابام شسته. من: می دونین این پدر جان ما با مایع ظرفشویی میانه ی خوبی نداره.جان؟توضیح بدم بیشتر؟بابا بگیرین مطلبو. شب پس از شام: صدای آب و ظرف و اینا از آشپزخونه. اون:داره ظرف می شوره بابام؟ من:آره. اون:نه!!!!!(با صدای بلند)بابا؟؟؟!!!! بابا:بلهههه؟ اون:دارین ظرف می شورین؟ ـبله. اون:نمی خواد.الان میایم می شوریم. بابا:نه.ظرفا با منه.تقسیم وظایف داریم.شما پخت و پز.من ظرف. اون: من: پ.ن:مامان کی برمی گردی؟ شده حکایت من.امروز سوار تاکسی بودم.کرایه رو که بهش دادم برنگردوند.گفتم آقا بقیه اش؟گفت همین می شه.هیچی نگفتم و اومدم. بیچاره مرد،که آخرتش رو در برابر من در قبال پشیزی فروخت. بیچاره مرد،که بر پل صراط،به خدا جواب پس میده..به من حساب. من به دنبال خودم می گردم.جایی میان راه گم شد. هوس بازی های بچگی کرده.هوس قایم موشک. می ترسم این بازی،جدی شود. کسی من را ندیده است؟ این روزا خیلی دلم می خواد با خودم تنها باشم.با علایقم.البته این روزها که ...از چند روز قبل تر از اونکه از اهواز بیام.نمی دونم چرا؟رویا اس ام اس زد و کلی دعوا.امروز باز مهتاب زنگ زد و گله گزاری که بابا کجایی؟واسم آفلاین گذاشته بود که:بهت نمیاد این دیوونه بازیا..و من موندم که کدوم دیوونه بازی؟این جا هم که چپ می رم راست می رم مامان و بقیه صداشون در میاد که پس تو چرا همش پای کامپیوتری؟چرا همش تو اون اتاقه نشستی کتاب می خونی؟چرا نمیای تو جمع؟اصلآ بود و نبودت یکیه. والله به خدا خیلی خسته شدم دیگه.تو خوابگاه باید به کوثر جواب پس بدم.تو دانشگاه به بچه ها.این جا هم که.. من نمی خوام با هیچ کس مقایسه بشم.حتی اگه مریم مقدس باشه.کیه که منو ببینه؟با همه ی خنده ها و اشک ها.کی بود که پای درد دل های من نشست؟از وقتی یادمه سنگ صبور بودم.خسته شدم دیگه.خسته شدم از این همه تعریف..سمیه تو چقدر شادی.چقدر جملاتی که اس ام اس می کنی قشنگ هستن.چقدر دنیات رنگیه.. کیه که بگه تو رنگها سیاه هم هست. خیلی خاکستریم.هم واسه خودم.هم واسه اطرافیام.پس فردا قراره با دوستم بریم بیرون.نمی دونم چه بهونه ای بیارم واسه نرفتن..شایدم رفتم.روحیه عوض شد. همیشه خوب بودم تو لحظات دلتنگی.و یه بچه تو لحظه های خوشی.یه بچه که روحیه ی جوک گفتن داره.با ناصر حسابی کل کل می کنه.رو کم کنیش حرف نداره.کسی که واسه خنده محشره. شدیدآ دارم تغییر رویه می دم.حتی بعضی جاها بدون اونکه بخوام.نمی دونم می خوام کی بشم.شاید خیلی ساکت..شاید خیلی آرام..شاید.. خدایا کمکم کن که انگار در حال ذوب شدنم. پ.ن۱:این شبها فقط دوست دارم بنویسم و دوچرخه سواری کنم.پا بزنم و پا بزنم و چشمها رو ببندم.و تو صدای موسیقی غرق بشم.این تنها مایه ی آرامش منه.باز از سر می گیرم پا زدن رو..به زودی. پ.ن۲:این روزهای ناسازگار چاره ای جز عبور ندارند.کاش زودتر. پادشاهی درویشی را گفت مرا سخنی آموز که در لحظات غم،شاد و در لحظات شادی غمگینم کند.درویش گفت:این نیز بگذرد. به خاطر یک دوستی که حیف بود از بین بره. بگو یه کم بخندیم. ــاز همون چیزایی که تو خوشت میاد. پ.ن:حالا تا می تونی بخند آقا پیام. برگرفته از وبلاگ اسپایدر مرد داشتم چلچراغ رو ورق می زدم.یه مصاحبه با حضور امیرمهدی ژوله،مرتضی قدیمی،بزرگمهر به همراه معصومه ناصری و خانم شرکت ـ سردبیر و مدیرمسئول ماهنامه توقیف شده زنان ـ ترتیب داده بودن.وقتی شروع به خوندنش کردم اصلآ فکر نمی کردم آخرش این همه سرخورده بشم.همیشه فکر می کردم آدمایی که تو چلچراغن،تیپ فکری بازی دارن.اما شیشه تصورات خوبم بدجوری ترک برداشت.اونجا که ژوله و قدیمی انتظاراتشون از یه زن ایده آل رو تو آشپزی،نگهداری بچه ها،رسیدن به مرد خونه!!،از صبح تا شب تو خونه نشستن رفت و روب و ...خلاصه می کنن.اونجا که زن رو چراغ خونه می دونن و معتقدن اگه چراغ زیاد بیرون خونه بدرخشه،سنت ها و فرهنگمون واژگون می شه!.گرچه خانم شرکت به زیبایی جوابهای دندان شکنی می داد،اما .. خیلی تآسف خوردم.این روزا بد جوری دیوار اعتقاداتم به بعضی ها داره رو سرم آوار میشه.انگار چاره ای ندارم جز اینکه باور کنم هنوز تو قرن ۲۱ ،تو سنت های قدیمی و نفس گیرمون موندیم.اونجا که وقتی دختری دوچرخه سوار میشه ملت جوری نگاهش می کنن انگار هیولا دیدن.هیچ کس نمی فهمه ما انسانیم.هیچ کس نمی فهمه دوست داریم آزادی رو تو شکل معقولش تجربه کنیم.مخالفان این عقیده،سریع در میان که:چه معنی میده این کارا؟خب خیلی کارا واسه دخترا معقول نیست. و جواب من اینه:عقل ما رو از دوچرخه سواری،موج سواری،دویدن تو خیابون،شب بیرون بودن تا ساعت ۱۱ بدون الزام حضور یه مرد معتمد و خیلی چیزای ساده ی دیگه منع نمی کنه.اون چه که به آزادی و رها بودنمون زنجیر بسته نگاه های هیز و شرم آوره.قانون هایی که صورت مسآله رو پاک می کنه. من تابع بی قید و شرط غرب نیستم.همون اندازه که از خیلی چیزهاشون بدم میاد،از یه سری چیزاشون به شدت لذت می برم.یکیش همین برابری حقوق زن و مرده.اونجا که زن رو در کنار مرد تفسیر میکنه،نه پشت مرد.کاش یه ذره یاد می گرفتیم خوبی های فرهنگهای دیگه رو برداشت کنیم نه این که مدام بشینیم از تهاجم فرهنگی غرب اظهار بیزاری کنیم. چیزی که باید عوض بشه ،دیدگاه ماست.بفهمیم دو نفر می تونن با هم چت کنن.بدون توجه به جنسیت.می تونن به انواع بحثها بپردازن بدون توجه به تن صدا.قبل از هرچیز اندیشه ها رو زیر و رو کنیم نه مردمک چشم ها رو. و بدونن این کار هیچ منافاتی با مذهب نداره.من مسلمانم.حجابم رو همه جا رعایت می کنم.اما در کنارش با جنس مخالف ارتباط دارم.چت می کنم.بحث می کنیم.دعوا می کنیم.شوخی می کنیم.اما به حریم هم وارد نمی شیم.باید یاد بگیریم شیطان همه جا هست.باید راه مهار کردنشو یاد گرفت.محبوس شدن تو یه چاردیواری که روزنه ای به بیرون نداره، نشان بزرگی نیست. کسی که افکاری پست داره،در همه حال گناهکاره.چه خودشو حبس کنه چه آزادانه بگرده. اونچه باید اصلاح بشه،.... من دخترم.از جنس حوا.به زنانگی و ظرافت هایی که خاص منه افتخار می کنم..اما از آزادی هایی که حق منه،نمی گذرم. داشتم چلچراغ می خوندم.دو صفحه کامل رو اختصاص به جواب همکاران در پاسخ به این سوال داده .بود"1 نقطه از سرزمینتان که به آن دلبستگی دارید نام ببرید" من جزء همکاران چلچراغ نیستم.اما اینجاها رو دوست دارم. ۱ـحرم امام رضا(ع):نوروز 85بود که برای سومین بار رفتیم مشهد.غروب یکی از روزهای عید تو اون هوای سرد بعد از نمازتو حیاط بزرگش نشستم و با خدا رازها گفتم.و یکی از بزرگترین تصمیمات زندگیم گرفتم…اون لحظه احساس می کردم درست در نقطه ثقل زمینم. 2-بوشهر:پایگاه هوایی.لاین شماره 492.پلاک 7.بهترین روزهای کودکی تا 8 سالگی اونجا تو اون زمینای خاکی آفتاب های داغ و هوای شرجی گذشت.با زینب و ایمان و حامد و بهترین دوستم محمد که همیشه صداش می کردیم "مملی".یه پسر خوب شیرازی.حالا سالهاست که هر دو شیرازیم…و سالهاست که مملی و تمام خاطره های کودکیم رو گم کردم. 3-اتاق انجمن اسلامی دانشکده داروسازی اهواز:چه بسیار روزها که تو این اتاق دلباز خاطره هامونو رج زدیم. 4-خونه مریم و ناصر:که اگه نبود شبهای یلدا و تلد مریم و سارا به این زیبایی به خاطره ها گره نمی خورد. 5-اصفهان:شهر من.شهر خاطره های محو..دیگر هیچ نشانی از حس آن روزهای پچ پچ های در گوشی با آسیه دعواهامون با راضیه و پول رو هم گذاشتنامون واسه خریدن شیرین عسل نمونده.اما هنوز اصفهان شهر من است.شهری که این سالها فقط از آن رو که پیکر عزیزی را در خود جای داده تا ابد گرامی خواهد ماند. 6-گرگان:تو راه شمال سال 79 بود که یه شب تو این شهر همراه خانواده خاله تا نیمه های شب خندیدیم و همون جا روی چمن های سبز و مرطوب خوابیدیم.مزه نون و کالباس و خیار شوری که اون شب زیر نور کم رنگ چراغهای نئون خوردیم همیشه زیر زبونمه. 7-قشم:یادش به خیر.با اتوبوس دریایی رفتیم جزیره .چقدر مرتضی مسخره بازی در آورد.خوشمزه ترین غذای عمرم همون دو پیازه ای بود که ظهر چقدر به دادمون رسید! 8-پارک دولت اهواز:زیر پل کیانپارس.یکی از روزهای اسفند 85 یکی از بهترین دوستان زندگیم رو یک بار برای همیشه دیدم..باقی بماند….. 9-اتاق 206 خوابگاه گلستان 1.چه شبها که با رویا و مهتاب و شهربانو و بقیه بچه ها به صبح رسید و چه بسیار لحظه ها که تو این اتاق 7 نفره بهترین ثانیه های عمرمون شد. 10-روستای زیبای مادربزرگم.سرچشمه با اون ماهیهای قرمز قشنگ.دیوارهای کاهگلی.نون تازه.باغ های سبز.زمستان های برفی و مهربان ترین دلهای دنیا..به آسمان رفته اند حالا و قلبهای صمیمی زیر خروارها خاک مدفون است. این یه بازی وبلاگی نیست.اما از این دوستان دعوت می کنم از دل بستگیهاشون بنویسن.از مکان هایی که ارزششون بیشتر از مشتی سنگ و خاکه.. ماندانا سارا راحیل سجاد چهار شنبه شب رفتم خونه مهتاب اینا.بعد از عمری بالاخره زنگ زد.تا 5 عصر تو دانشکده با ماندانا و پیام و حسنی و هستی و غیره و ذالک تو سر و کله هم می زدیم.عصری یک عدد لاشه سوار تاکسی بود.یه عرب 50 یاله ترکیده سوارمون کرد و بعدش یه مرده همزمان همون مسیر منو گفت.اینم گفت نخیر.فکر کرده من تاکسیم.تو دلم گفتم خدایا به دادم برس.دزدیده شدم.هی بلغور می کرد که اینجا خونتونه؟گفتم آره. خلاصه هر جا بخوای ما در خدمتیما... نخیر ممنون. ... آخر سری دو برابر پول گرفت!!! _سمیه کجایی پس؟ من:دارم میام.سوار تاکسیم. _بدو پس.می خوایم بریم بیرون.الان جا پارک گیر نمیاد. من:بببلهههه.خیلیییی ممنون. نیم ساعت بعد...در پاساژ کارون. 1 ساعت بعد در پاساژ کارون.... 3ساعت بعد در پاساژ کارون... من دیگه کاملا مرده متحرکی بیش نبودم. ... بچه ها من دارم میمیرم.بریم دیگه. _آره بریم. 20دقیقه بعد در پارکینگ پاساژ. 2 ساعت بعد در همان پارکینگ.. ترکیدیم رفت. .... یه نیم ساعتی تو راه...سپس پیتزا آتنا. من عین بت. منظر:سمیه تو چرا اینقد دمغی؟چته پس؟ من:خسته ام خیلی. _تو که هر وقت میای پیش ما یکر و خسته ای. من:چیکار کنم خب؟وقتی دعوت می کنین که کار دارم. _خب می تونی نیای.دعوتو رد کن. من:آها از این به بعد رد می کنم. _خب آخه تو همیشه به ما انرژی می دادی. من:یه بارم شماها این کارو بکنین.خسته ام از همین. _.... 1.5 ساعت بعد غذا آورده شد.عین گرگ خوردیم.به اندازه ی یه پیتزا مونده بود که احساس سیرمونی بر وجودمون مستولی شد.اول از همه حسین.خلاصه هوار کشان درخواست یک عدد جعبه کردیم.از اونجا که همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد یه 1 ساعتی طول کشید این مورد هم.در این ساعات معده کمی به خودش کش و قوس داد وغذاها رو فرستاد تو.بله بدین ترتیب ما بقیه غذاها رو هم هاپولی کردیم.اول از همه حسین!!داشتیم به سرعت قورت می دادیم که دیدیم آقای عزیز با سرعت یک جعبه آورده اعلام معذرت خواهی می نماید.حسین هی مسخره بازی در آورد هی ما خندیدیم.منظر گفت هااا اومدی رو فرم. گفتم آره چون شماها باعث خنده من شدین این بار... .... خسته ام خیلی.از همه چیز.از همه کس. میرم خونه.یه مدت موبایلمو خاموش می کنم.
پ.ن: خورشید بودن همیشه زیبا نیست.خورشید می بخشد.بی انتظار حتی ذره ای بازگشت.ما انسانها انقدر بزرگ نیستیم که آفتاب باشیم.بر همه بتابیم حتی اگر نخواهیم. می خواهم ماه باشم.انعکاس زیبای نور.زیبایی و نشاط را به شبهای تار بسیار خواهم بخشید....اگر زیبایی و نشاطی مرا روشنایی بخشد.. امتحانات تموم شد. اینم از ترم آخر. هنوز اهوازم.واسه سمیانار سراسری دانشجویان داروسازی سراسر کشور. ...... رفتم بلیطمو کنسل کردم واسه تز. امروز دیدم ماده ی مورد نظر خراب شده. می مونه واسه مهر... دعا کنید. مشغولیم... برمی گردم. به زودی. با کلی حرف.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)هی...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

