رقص سایه ها
یه چند روزی صبح و عصر بلانسبت شما عین اسب!! می رفتم داروخونه.روزی ۹ ـ ۸ ساعت.یعنی دیگه داشتم از کمبود خواب می مردم.داروخونه هم شلووووغ.فکر کن تو یه مجتمع پزشکی باشه و ۱۰۰ تا متخصص بالا سرت باشن.چه شود!!عین تراکتور کار می کردیم.خب آدم اعصابش خورد میشه.وایسادیم اون جلو.یه خانمه از این سانتان پانتانی ها اومده فیش پرداخت پولشو میده به من.اشاره کردم که بره قسمت تحویل دارو.بعدم همچین خیلی ملایم گفتم به خدا اگه این بالا رو نگاه کنین خودتون راحت ترینا.(تابلو زده که هر قسمت کجاست.مثلآ آرایشی...تحویل دارو..دریافت نسخه و ....هیچ کس هم نگاه نمی کنه به سلامتی.)آقا ما اینو گفتیم یهو زنه بهمون پرید...حالا خسته شدی اشاره کردی؟چیزی ازت کم شد؟گفتم اره چون صبح تا حالا دارم همین کارو می کنم.همش اشاره می کنم این طرف برید ..اون طرف برید.گفت پس واسه چی اینجا وایسادی؟خب کارت همینه دیگه!!گفتم ئه؟خوب شد گفتی وظیفه دکتر چیه!! گفت حالا ببخشیددد.حالا همچین دکتر دکتر می کنن.(محلش نذاشتم.بنده خدا عقده داشت لابد) از ان طرف نسخه میاد از اول تا آخرش داروهای مسکن نوشته انواع و اقسام.از شیاف بگیر تا قرص و کپسول و ژل و آمپول.من دستور می زدم فلان قرص در صورت درد مصرف شود.یهو دیدم دکتره زنگ زده پایینبا یه لحن خیلی طلب کارانه می گه که این مریضا همشون درد دارن.ننویسین در صورت درد.منم گفتم بابا خب اینا که نمی دونن.یهو دردشون خوب میشه همین جوری تمام قرصا رو مصرف می کنن.فکر می کنن آنتی بیوتیکه.می زنه معده شونو داغون می کنه. آدم واقعآ احساس می کنه این پزشکا خیلیهاشون قبل از هر چیز به فکر استحکام بخشیدن به مواضع خودشونن.این وسط سر مریض بدبخت هربلایی می خواد بیاد بیاد.به درک.حیف که شخصیتم اجازه نمی ده.وگرنه بهشون می گفتم خیلیهاتون سواد دستور مصرف دارویی رو ندارین.پس ت کار من دخالت نکنین.بابا وظیفه شما تجویز داروست.وظیفه من هم دستور صحیح مصرف.کیه که بهشون بگه خیلی از داروها رو اگه با غذا بخوری جذبش ۳ برابره و برعکس؟یا بعضی داروها رو اگه صبح بخوری...یا با لبنیات بخوری کلآ جذبش به نزدیک صفر می رسه؟ دکترهای گوارش هم که فداشون شم.قرصی که باید نیم ساعت قبل غذا مصرف شه رو می نویسن بعد غذا.درستشم که بنویسی اعتراض می کنن.آدم نمی دونه بعه حال مریض بدبخت دل بسوزونه یا به ساز دکتر برقصه.مشکل ما ایرانی ها اینه که پزشکهامون داروسازانمون رو قبول ندارن.یا اگه دارن به روی خودشون نمی یارن.متآسفانه مریض ها هم فقط به تصیه ی پزشک گوش می دن.حالا بیا حالیشون کن فلان دارو رو این جوری مصرف کن.یه ساعت توضیح می دی.آخر سر میرن بالا پیش دکتر جون!من که چندین بار شد توضیح دادم.آخرش گفتم فهمیدی؟!!گفت آره حالا می برمش پیش دکتر!!!!!!یعنی ۱۰ بار تصمیم گرفتم دیگه توضیحات و هشدارها رو نگما.بازم دلم نیومد.یعنی وجدانم نذاشت. جدآ واسه همه چیز متآسفم... ..همین! من شخصی عاطفی هستم..درست به دلیل همین ویژگی خیلی دل سنگم..چرا؟چون می دونم اگه بخوام واسه کسی مایه بذارم هیچ بعید نیست که تمامیت خودمو وقفش کنم.پس باید خیلی ارزشمند باشه...به همین خاطر خیلی خیلی سخت به اطرافیانم دل می بندم و نزدیک میشم.پس از این ناراحت نیستم که یه تکیه گاه َاطفی رو از دست داده ام..نه اصلآ این طور نیست..من نه رازی رو با او در میان گذاشتم و نه از نبودنش ناراحتم.بودنش بیشتر باعث ناراحتی بود...ارتباطات اجتماعیم هم گسترده است.اتفاقآ موضوع پست قبلی هم دقیقآ به همین مسئله برمی گرده.شخصی که ازش صحبت شد یه آدم معمولیه..مثل خیلی های دیگه.کسی که تو اوج یه سری مشکلات روحیش به دادش رسیدم و واقعآ از جون و دل بهش محبت کردم و به خاطر اونکه قدر هیچ چیزو ندونست ازش دلخور شدم و به خاطر بچه بودنش از خیلی لحاظ ها واسه همیشه از خاطره هام خطش زدم.نه عاشقش بودم.نه عاشقم بودو نه حتی رابطه ی خاصی بین ما وجود داشت...من نمی دونم چقدر شما می تونید واقعا به انسان ها نگاه کنید و نه به جنسیت...من دقیقآ با یه انسان ارتباط داشتم نه با یه جنس خاص.اون چه دختر بود و چه پسر٬عکس العمل من فرقی نمی کرد... دوست داشتن من هیچ وقت تو لایه های جنسیتی آدما خلاصه نمی شه.همون قدر که مریم رو دست دارم ناصر رو هم دوست دارم..همون قدر که از فلان خانم بدم میاد از فلان اقا هم بدم میاد.تو دنیای من همه یک رنگ هستن.مگر اینکه عاشقانه ای٬ کسی رو از بقیه برام متمایز کنه.تو همین دوستان وبلاگی خیلی ها رو دوست دارم.از دختر و پسر.همه هم یک جور. شاید خیلی از شما این حرفها رو نمادی از روشنفکر نمایی من بدونید و خیلیهاتون هم اصلآ باورش نکنید.اما من همین هستم که گفتم.دختری که همه را دوست داره و برای کسی بد نمی خواد.حتی از کسی متنفر هم نیست.چون نمی تونه باشه... پ.ن:ناراحت نیستم.پست قبل در کمال آرامش ذهنی نوشته شد و کالبد شکافی یه رابطه ی مرده بود.واسه اینکه یادم بمونه...معتقدم آدمها سر راه هم قرار می گیرن و هرکدام به نحوی روی زندگی و افکار همدیگه تآثیر می ذارن.خشحالم که تابه حال تو زندگیم اونقدر قدم هامو محکم برداشتم که بار تجربه های تلخ و جبران ناپذیری رو به دوش نکشم.از این جهت به خودم افتخار می کنم و از خدا می خوام همیشه منو تو هزار توی زندگی یاری کنه...که بی او ٫ هیچم.... بعضیا واقعآ لیاقت ندارن... پ.ن:ازت حتی متنفر هم نیستم...چون بی ارزش تر از اونی که گوشه ای از احساسمو به خوت اختصاص بدی..فقط می تونم برات متآسف باشم که منو از دست دادی... همین! بعضی وقتها دچار مشکلاتی می شوی که اصلآ حتی در خیال هم تصور نمی کردی..ما چند قتی ست دچارش هستیم..بعضی اوقات هنوز فکر می کنیم خواب می بینیم.یک خواب ترسناک..یک کابوس تلخ..اما حقیقی ست.این دردواره حقیقی ست. می خواستم نیایم.ننویسم.می خواستم با خودم تنها باشم.مثل تمام این چند هفته.همان روزهای نخست دستی از غیب مرا با اینجا آشنا کرد..و فهمیدم چه بسیار است سختی و رنج..که ما نمونه ی کوچکی از آنیم..فهمیدم امید تا آخرین قطره ی خون باقی ست. درس مهمی که اموختم این بود:شرایط می توانست خیلی خیلی بدتر از این باشد...اما نبود.نمی گویم روزهای خوبی را می گذرانیم.شاد نیستیم.هنوز به سختی باور می کنیم.اما باید یا علی گفت. دارم کتاب می خوانم."سالهای شکنجه ی من" اثر گردا کلاین.سرنوشت تلخ و باور نکردنی گردا.دختری ۱۵ ساله از لهستان در خلال جنگ جهانی دوم.از آغاز تا پایان.آنجا که تمام خانواده اش را یکی یکی از دست می دهد..وقتی قصه ی بازی های روزگار را درباره ی دیگران می خوانی می بینی چقدر خوشبختی ! برایتان نمی گویم آن اتفاق تلخ چیست..چرا که بازگویی آن، دوست را غمگین و دشمن را شاد می کند.. اما بی شک روزی از عشق و امید خواهم نوشت.روزی از توکل به خدا...روزی از خوشبختی... راست می گویی دست من م.ف عزیز.خدا گاهی یه جوری نگاه می کند تا ما هم یه جوری نگاهش کنیم.. راست می گویی شهربانوی مهربان، چندیست با آنچه از آن می ترسیدیم زندگی می کنیم..تا قدر با هم بودنمان را بدانیم. لانتانای گل،ممنون بابت تمام نظراتت.ممنون بابت فراموش نکردنت. دوستان،وبلاگهایتان را می خوانم.می دانم سجاد آپدیت کرده است.از مادر بزرگش نوشته و از ضرب العسل..نوشته های ال.وای را خواندم..و همیشه به لانتانا سر زده ام..و به تمام دوستانی که لینکشان کرده ام.باز هم می خوانم.اگر نظری نمی گذارم مرا به خوبی خود ببخشید. و تو..تویی که می دانی روی سخنم با توست.نمی دانم اینها را می خوانی یا نه.اما هرگز نمی خواهم با تو،تویی که خدایی نداری از خدا و توکل و آرامش بگویم..دلم به حالت می سوزد.می دانی؟در دنیایی که این همه مجازی ست تو به تنها حقیقت زندگی..پشت کرده ای.به کدام طناب پوسیده چنگ زده ای؟!! ![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

