تبليغاتX
رقص سایه ها




















رقص سایه ها

هر بلاگی رو که می خونم یا عاشقه،یا عاشق بوده،یا در حال عاشق شدنه یا اینکه بالاخره یکی تو زندگیش هست که یه عنوانی رو یدک می کشه.مثل دوست،طرف،سوژه...دیگه کم کم داره حالم بد میشه.

چرا همه این جوری شدن؟

یعنی هیچ چیزی،حرفی،سخنی واسه گفتن وجود نداره جز ناله و گلایه و شعرای عاشقانه؟

در مورد خودم مطمئنم که  تریپ عاشقی نیستم فقط.

اونایی رو که مطمئنم عاشقن رو بی خیال.

اونایی که شک دارم شامل .... بی خیال.می ترسم بیان شاکی شن.

نمیگم عشق بده.نه خیلی هم خوبه.اما اگه صادقانه باشه.این همه چیزی رو که قداست داره دم دستی نکنیم.گلایه مال عاشقان نیست.

اون چیزی که منو به درد میاره همینه.نمی دونم چطور بگم که منظورم رو درست بیان کرده باشم.شاید بهتره سکوت کنم.

............

شبهای قدره.برام دعا کنین.اهل التماس از خلق نیستم جز در همین یه مورد.التماس دعا.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط سمیه| |

اپیزود اول:

ساعت ۱۱ صبح است.داروخانه گوش شیطون کر خلوته.ما در عالم هپروتیم.چرت و پرتایی که کوثر اس ام اس میکنه یادمون میاد لبخند می زنیم.اصولا من و کوثر جز بد و بیراه به هم چیزی نمی گیم.یهو نسخه پیچه میگه خانم دکتر خوابتون میاد؟من یادم میاد که وای خووووووواااااااب.میگم آی گفتی.در این حین و بین یک آقایی میاد.من در حال توضیح:

آقا این آمپولاتون یخچالیه.

ـیعنی چی؟

من:خب یعنی اینکه باید بذارینش تو یخچال.

ـآها.شما خانم؟

من:من فلانی هستم.

ـخانم فلانی قرصا که داده واسه چی خوبه؟

من:(بابا توضیح دادم دیگه.)

ـشما همیشه اینجا هستین؟

من:نه.موقتم.

ایشون تشریفشون رو می برند.البته عرض میکنند که چون یه ساعت دیگه دوباره برمی گردند داروی ساختنیشونو بگیرن تا اون موقع آمپولهای مربوطه تو یخچال داروخونه بمونه.ساعت ۱۲ آمده دارو رو می گیرند.خلاصه متوجه می شوند که من دکتر داروخانه هستم...

۱۲.۱۵:تلفن می زنگد.آقای تلفن چی پس از ۲ ثانیه به من می گویند خانم دکتر با شما کار دارن.من طبق معمول می اندیشم که سوالی دارویی در بین است.پست خط آقایی می گوید خانم دکتر فلانی؟من قلبم کف پایم است که این پسر غریبه کیست که فامیلم را می داند؟او زود خود را معرفی کرده می گوید پشت تلفن هم دست از سرتون برنمی دارما.ببخشید.من می گویم خواهش می کنم.امرتون؟می گه شما تا کی هستین دقیقآ؟ما خانوادگی سوال زیاد برامون پیش میاد.من هم می گویم تا آخر اون هفته.می گه خب خدمت می رسیم.من گوشی را گذاشته در کف او می مانم.

مردم ناخوش احوالند انگاری.اخر نفهمیدیم ایشون چشون بود.

داروخانه کم کم شلوغ میشود.الکی گفتم.ملت یهو به صورت شورشی حمله ور میشوند.ما عین کامپیوتر کار میکنیم.ساعت ۱ است.من مثل جسد می روم دانشکده پزشکی یه کم بخوابم.

اپیزود دوم:

شیفت عصر است.اینجا دیگر شوخی بردار نیست.دیگر معلوم نیست عین چی،فقط کار میکنیم.یهو می بینم که خانم ح،نسخه پیچ با یکی دعوایش می شود.جریان چیه؟هیچی انگار اون خانمه یه ساعت تو صف وایساده تا نوبتش بشه.کلافه می شه و میگه داروم چی شد؟این خانمم می گه یه ساعته دارم صدات می زنم چرا جواب نمی دی؟اونم یهو قاط میزنه می گه حالا بده بینم می خوام برم.زود باش.نسخه پیچ می گه خانم مودب باش.بگو لطفآ بدین.اونم می گه بده می خوام برم.اینم می گه نمی دم.آقا خلاصه وساطت می کنیم.طرف دارو رو می گیره و این طرفی رو می بنده به فحش که زنیکه عقده ای بی شعور.خاک بر سرت نیا وایسا و ....بگیر تا آخر.حالا تصور کنین این داد می زد فحش می داد .داروخونه هم ۱۰۰ نفر رو تو خودش جا داده بود.من که مردم از خجالت.بعضیا چه قدر بی نزاکتن.دهنشون چفت و بست نداره.

اپیزود سوم:

هنگام اذان است.ما که داریم غش میکنیم.کشک و بادمجان غذای هر شبمان است.همون جلو هم دستور میزنیم هم می خوریم.من و آقای ک،مسئل تحویل دارو در حال خوردنیم که می بینیم آقای مسئول آرایشی بهداشتی سه سوته نصف نان سنگگ را با نصف ظرف یک جا می بلعد...دپرسیم.خب شد ایشان روزه نمی گیرد وگرنه ما را هم می بلعید بنده خدا.غذا تو دهنمان است و در حال جویدنیم که ملت سوال می پرسند.آخه پدرتو خوش بذار لقمه بره پایین.عجب بعضی ها یک جو معرفت ندارند.غذا کوفتمان می شود.

اپیزود چهارم:

یک شب قبل.من که می بینم مردم ایستاده اند به کمک تحویل دارو شتافته و اسم خانمی را می خوانم.می بینم یکی جلویم ایستاده از اون فیسوکی ها که به بعضی جاهایش میگوید دنبالم نیاید بو می دید، لبخند ژکوند تحویلم می دهد.بی شک خواهر زاده ی مونالیزاست.می گم خانم فیشتون کو؟افتاد پایین؟با همون لبخند بی اونکه دهن باز کنه سر تکون می ده.بیچاره می ترسه در و گوهراش بریزه بیرون آخه.فقط یک عدد قطره چشمیست.قطره را می گذارم روی پیش خوان.همراه دفترچه.می بینم همینجوری نگاه می کنه.لبخند پابرجاست همچنان.با خودم میگم لابد نایلون می خواد.یه نایلون می ذارم.دهنش باز میشه شکر خدا.خیالم راحت می شه که لال نیست.می گه شما همیشه همین جوری دارو می دین؟می گم چجوری؟میگه پرت کردین جلوم.

من:چی؟؟؟؟پرت کردم؟؟؟؟من همچین کاری نکردم

ـچرا ککردین.توهین می کنین چرا.

من: پس شما هم بی احترامی کردین که فیشو پرت کردین.

ـاونو باد برد انداخت پایین.

من:تو دلم:آخه باد کجا بود تو ظل تابستون؟

نسخه پیچ دخالت کرده می گه خانم ما که از عمد نمی کنیم.شلوغه خب.نمی تونیم که تقدیمتون کنیم!!!!!!

زن با ناراحتی میرود.بیچاره منتظر تعظیم من بود.

من:

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط سمیه| |

هی می خوام آپ نکنم.هی نمی ذارن.

ملت بقیه رو دعوت می کنن.واسه بار اول.

ما هم اینجا بوقیم.بزیم.الاغیم لابد.

حالا هی بگو تو هم اومدی قدمت رو چشم.فایده نداره.

حیف من با اون پست ...

 

پ.ن:وحشتناک ناراحتم.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط سمیه| |

نمی خواستم به این زودی به روز کنم.اما این شعر بی نظیر مقاومت من رو در هم شکست...

این قطعه شعر مربوط به یک کودک آفریقایی است که نامزد بهترین شعر سال 2007 شده بود.

 

This poem was nominated for the best poem of 2007, written by an African kid:

When I born, I black.

When I grow up, I black.

When I go in sun, I black.

When I scared, I black.

When I sick, I black.

And when I die, I still black.

And you white fella,

When you born, you pink.

When you grow up, you white.

When you go in sun, you red.

When you cold, you blue

When you scared, you yellow.

When you sick, you green.

And when you die, you grey…

And you calling me colored.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط سمیه| |

آدم ها در دو حالت همدیگه رو ترک می کنن.

حس کنن کسی دوستشون نداره...

حس کنن کسی خیلی دستشون داره.

                                                           (ویکتور هوگو)

با تشکر از پیام برای ارسال این جمله...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط سمیه| |

آقا ما می خوایم اینجا از عروسی بنویسیم.

چی؟ کی؟خب معلومه.سارا.ک.ب.بله ایشون هم به لطف پروردگار به خانه ای رفت که به آن می گویند خانه بخت! فکر کنم جای خوبی باشه ولی.آخه سفارشات اکید می کرد که شما هم برید.که البته ما با طنابش تو چاه نمی ریم که!

و اما اندر حکایات جشن...

صبح روز شنبه ۲ شهریور ماه سال جاری در چهار شیر،از اتوبوس پیاده شدم و راه خانه ماندانا را در پیش گرفتم.هی رفتیم.هی نرسیدیم.آقا هی رفتیم هی راه کش اومد.در حال اندوه ناشی از گمگشتگی! به یادم آمد که موبایل را به جان خودم واسه همین جاها ساخته اند ها!نه اس ام اس بازی.فهمیدم که کلآ راه را با ۱۸۰ درجه چرخش آمده ام...۱۵ دقیقه بعد در منزل مانی صبحانه نوش جان کردیم و هی حرف زدیم..فک پیاده شد!!ظهر اندکی پس از ناهار ...

۵ عصر:ما در آرایشگاه...بسی خوشحالیم.چرا که ما تنها مشتریان و بسی ویژه می باشیم.

۸ عصر:ما در راه؟ما در جشن؟نخیرررر.ما در همان آرایشگاه...ساده شده ایم!

۸.۴۰ :در ماشین به سمت محل!من به مریم..به ناصر..به سارا.م می زنگم.سارا مرا مشعوف کرده می جوابد.

ـکجایید؟

ـما هنوز به چهارشیر نرسیدیم.

-ئه؟پس ما زودتر میرسیم.

...۱۰ دقیقه بعد ما در دو قدمی تالار خاطره هستیم که ماشین عروس جلویمان سبز می شود..نه زرد می شود..(سارا ماشینه چه رنگی بود؟!!)خلاصه نمایان می شود.من و ماندانا عین ندید بدیدها خود را پرت کرده جلو و به عروس داماد تبریک پرت می کنیم..خوشحالیم که اولین نفراتیم مثلآ.من می دونم حالا مدال بهمون می دن آخه؟

وارد سالن شده و چشممان ۸ تا میشود.مری و ناصر و سارا را می بینیم..بله.آنها از میانبر آمده زودتر رسیده اند.ولی عیب نداره.عوضش ما با عروس دوماد رسیدیم.بسی مفتخریم.سالن خلوت می باشد.مری می گوید سمیییییییییییی.رفتی آرایشگاه!!!؟؟؟؟؟؟!!!!؟؟؟؟؟ و من در حیرت که مگه ما چمونه؟انگار رفتم مسلخ!

 من بر خود می بالم.چرا که تازه فهمیده ام مجلس قر و قاطی می باشد و بنده باید شال را حفظ کنم.این بدان معنی ست که آرایشگاه را بی خیال.همون مری راست می گفت بنده خداها.

بر سر یک میز ۴ نفره به صورت ۶ نفری می چپیم.ناراحت نشوید شما.ما عادت داریم.اصلآ اگر راحت بنشینیم بهمان حال نمی دهد.خلاصه مجلس رسما آغاز می شود.از لحاظ حرکات موزون بود منظورم.اوضاع آرام است.همینجوری نوار می خواند...نشسته ایم و سارا .م هی شیرینی می خورد.بنده خدا از آفریقا فرار کرده.من نمی دونم چرا ایشون سیرمونی نداره.هلو و موزدر عرض سه ثانیه قطعه قطعه شده و توسط ما بلعیده می شود.من به این نتیجه می رسم که ما همگی ازقلب آفریقا در رفته ایم.پرسنل محترمه هی آشغال خالی می کند.ما هی پر می کنیم.

نشسته ایم که برای اندک مدتی مردان را بیرون می کنند.م ن ک ر ا ت می آید.شال را به گوشه ای نامعلوم پرت می کنم.۱۰ دقیقه بعد در به در دنبالش می گردم.جوگیرم دیگه.چه کنم؟

می رویم عکس بگیریم.از بس زیادیم جا نمی شویم.هی خود را می چلانیم.استاد می گوید گروه سرود دانشکده داروسازی تقدیم می کند...ما در حال انفجاریم

ساعت ۱۰ شب است.می بینیم که سالن خالی می شود.یعنی چه خبره؟از سارا می پرسم.میگه فکر کنم شام می دن.آنقدر خوشحال می شویم که نزدیک است زمین بخوریم.به هم می گوییم بدویید.الانه که تموم شه.!!!!!!!یکی نیست به ما بگه مگه نذریه که بهتون نرسه؟

شام خورده می شود.مریم می رود برای خود سالاد بیاورد.من و سارا به او می گیم برای ما هم سالاد ماکارونی بیار.ما کلآ در سو استفاده ید طولایی داریم..پس از شام تازه مراسم می آغازد.ارکستر می نوازد.اوضاع بسی رقص نور است.آن وسط هر موجود زنده ای یافت می شود.ناصر که دیگر هیچ کس را نمی شناسد.دو تا از ۸۴ ای ها آن وسط ایروبیک پیشرفته می روند.خودشان خودشان را دعوت کرده اند عروسی.جای پیام به شدت خالیست.تازه با استاد جان می رقصند.رو که نیست.فردا هم چشم تو چشم استاد امتحان شیمی دارویی می دهند جانشان در می اید.

از رقص چه بگویم که گفتن ندارد که!

در این میانه یکی از اعضای گروه فیلمبرداری نفری یک شمع به بر و بچز می دهد.می گوییم آقا کی روشنش کنه؟با صدایی بسی دهشتناک می گه:خودم!... ما خفه می شویم.اندکی بعد با فندک مال سوگل و مریم را روشن می کند من و سارا.م منتظریم که می بینیم میرود!!!!صدا کردن را بی خیال شده و از همان مریم اینها کمک می گیریم.بهتر از خورده شدن است که.جان عزیز است خب!

ساعت ۲ نیمه شب است.خواننده استراحت داده.ناصر با صدایی بی حال می گوید کی تموم میشه؟بریم دیگگه.خوابمون میاد.من در حال دلسوزی هستم که یهو خواننده می خواند...ناصر کجاست؟وسط مجلس!!!! بنده نظاره گر می باشم.

آخر شب است.تاکسی ۱۳۳ صدا می زنیم.یعنی می زنند.همان ۸۴ ای ها.نه انگار یه چیزهایی حالیشان است.اولی می آید.ناصر و اهل و عیال فرت سوار می شوند.من می گویم ناصر حیا کن.خیر سرت مردی.من و ماندانا و مامانشو گذاشتی خودت فرت رفتی سوار شدی؟او در این گونه موارد محل نمی گذارد..ما عادت داریم.

شب است.خانه ماندانا هستیم...

شب است...خواب هستیم.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط سمیه| |

از اونجا که همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد هر بار یه قری سرمون میاد.

یه بار ۳۶۰ قاط می زنه.یه بار کامنت دون تعطیل میشه.اینا که راه میوفته کامپیوتر واسمون بندری می رقصه.

هیچی بابا دکمه پاور نمی دونم فنرش در رفته چش شده که به صورت کاملا یهویی و عشقی روشن میشه.هر وقت عشقش کشید.اینه که هر ۳ روزی ۴ روزی یه بار اونم با اعمال زوووووور روشن میشه.

از دوریم دق نکنید.

برمی گردمااااا

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط سمیه| |

شخصیت ها:

عرفان(خواهر زاده بزرگه و زاده ی خواهر بزرگه)

متین(زاده ی اون یکی خواهره)

عرفان:متین منو دوست داری؟  -آره

-منو بیشتر دوس داری یا عمو اکبرو؟  -عمو اکبر.   -چیییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   -شمارو!   -حالا شد

ـمنو بیشتر یا مامان باباتو؟     - شمارو.

-خب متین مامانت بیشتر دوس داری یا باباتو؟  -شمارو!!!

پ.ن:ما خانوادگی یه چیزیمون میشه.

پ.ن بعدی:حس نوشتن ندارم اصلآ.

پ.ن بعدتری:وبلاگاتونو می خونم مرتب.اگه نظر نمی بینین حال ندارم به جان رئیس جمهور عزیز!!!!(چیییییی؟؟؟؟)

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط سمیه| |

همیشه دوست داشتم یه مسلمان واقعی باشم.هنوز هم دارم.هیمشه هم فکر می کنم ایران و اکثر ایرانیها به شدت" مسلمان نما" هستند.به اسم اسلام دروغ می گیم،سر همدیگه کلاه میذاریم به چه گشادی.تهمت که آب خوردن شده.به فکر همسایه نیستیم که هیچ،تو کاراشون فضولی می کنیم.خلاصه هر کاری می کنیم جز مسلمانی!

از اسلام فقط حج و نماز رو بلدیم.این روزا مد شده راه می یفتن تو خیابون ملت رو به جرم بدحجابی می گیرن.من که به شخصه معتقدم خارجی ها خیلی هاشون خیلی از خیلیهامون بهترن.اکثرآ عکس ما هستن.نکرده های ما رو انجام میدن و کرده هامون رو بجا نمیارن.این ادا نکردن هم از سر بی توجهی نیست که از سر غفلته.حالا چرا اینا رو گفتم؟واسه این که چند وقته تا حرف از حجاب می زنم فوری یکی از یه جایی در میاد میگه "بابا اینا همش نسبیه.عقل تو باید تصمیم بگیره کجا با نامحرم دست بدی کجا ندی!"تا میگم نماز: "خدا تو دل ماست.کی گفته تا ۴ رکعت نماز خوندی دینت کامله؟باقی چیزامون باید درست باشه که نیست!"

و من هنوز نفهمیدم اینا چه ربطی به هم دارن.من می خوام بدونم کجای قران گفته هرجا صلاح دیدی با نامحرم دست بده.حجاب نگیر.خلاصه بی خیال موضوع شو.هرجا هم دیدی هوا پسه خودتو بپیچون تو چارقد!!نه یکی به من بگه کجا گفته؟ما که ندیدیم.مشکل ملت ما اینه که فکر می کنن این حرفا مال ۱۴ قرن پیشه.کی گفته ما الان خیلی از اونا جلوتریم؟خیالتونو راحت کنم.۱۴ قرن دیگه هم مردم به ماها و نسلمون می گن فناتیک و خنگ و نفهم.پس نتیجه می گیریم بشر همیشه از نظر عده ای،احمقه.پس فکر نکنیم آسمون سوراخ شده ماها افتادیم پایین.خیر سرمون تریپ روشنفکری داریم.همه چیزو با هم قاطی کردیم خودمونم بی خبریم.مسلمونیم ولی قرآنو قبول نداریم.هرجور به نفعمونه تعبیر می کنیم بعدم می گیم داریم به زبان حال ترجمه می کنیم قرآنو!!! نمی گم خودم نیستما.چرا اتفاقآ.منم یکی از این همه آدمم.با تمام ضعفها.

من نمیگم همه چیزمون درسته فقط حجابمون کمه.نخیر.اول این پست هم اشاره کردم.اما این دلیل نمیشه که بخوایم همین رو هم فراموش کنیم.مثل این که بگیم یارو پا نداشت خودشو هم زد به کوری.از دو جا فلج شد.

پیامبر ما چیزهای بسیار با ارزشی به ما آموخت.انسانیت،راستی،درستی،شعور،کسب حلال،عدالت،بزرگ منشی...هم او بود که گفت و انجام داد:همه جا حق را بگو گرچه به زیانت باشد..با همه به عدالت رفتار کن.هرکس که باشد..کیه که منکر بشه؟کیه که بگه عدالت مال قبلها بود؟کیه از این همه پارتی بازی به تنگ نیومده باشه؟کیه که نخواد همه جا حقیقت جلوه کنه؟

همین پیامبر از جانب خدا نماز و حجاب رو برای زن و مرد واجب کرد..کیه که با دلیل بتونه منو قانع کنه این حرفا مال همون زمانها بود؟این قدر به این عقل های ناقص اعتماد نکنیم.شیطان خیلی راحت به نفس نفوذ می کنه...

اتفاقآ موافقم که حجاب آزاد باشه.من به کسانی که به خیلی چیزا معتقد نیستن احترام میذارم.اما به هیچ عنوان اجازه نمی دم کسی به اعتقادات من بی حرمتی کنه و منو عقب افتاده و متعلق به قرنها پیش بدونه.گرچه فکر نمی کنم دنیای کوچیک ذهن بعضی ها بتونه بیشتر و بهتر از این بیاندیشه...

 

 

پ.ن:گرچه فعلآ بخش نظر خواهی بلاگفا قاطی کرده.اما وقتی درست شد..کامنت های توهین امیز رو حذف می کنم.نظرات مخالف رو با ذکر دلیل و کاملآ مودبانه بذارید.ممنون!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط سمیه| |

دوستان

سروران

عزیزان.

بلاگفا با بنده چپ افتاده نمی تونم نظر بزارم واستون.فکر نکنید کم لطفی می کنم.به جان خودم خیلی تلاش کردم هی گفت امکان درج نظر جدید وجود ندارد.

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط سمیه| |

امروز سالروز میلاد "رازی" ست.حکیمی که فرزانگی و خرد را به داروسازان و سلامت را به بیماران هدیه

کرد.این روز فرخنده بر تمام داروسازان عزیز در هر کجای دنیا مبارک باد...

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط سمیه| |


Design By : Night Skin