رقص سایه ها
نزد روانشناسی می رود تا کمی تسلی یابد. روانشناس به او می گوید دوای درد تو دلقکی ست که بسیار مردم را می خنداند.بی گمان خود نیز دل خوشی دارد.دلقک خنده ی تلخی کرد.پیش از ترک روانشناس گفت: دکتر...من همان دلقکم! ....... خدایا،من همان دلقکم؟!!! دارم ناشکری می کنم.خدایا.نشنیده بگیر. "روی ماه خداوند را ببوس" ۱۱۰ صفحه ای فوق العاده ترین کتابیه که تو تموم عمرم خوندم.کتاب با دیدار دو دوست قدیمی شروع می شه و به زیباترین شکل ممکن وجود خدا رو تو ذهن آدما به چالش می کشه.یونس تحصیلکرده و مومن همیشگی به تازگی دچار تردید هایی شده که دارند زندگی او را از هم می پاشند.این سوال تکراری ملکه همیشگی ذهن مشوش اوست."خداوندی هست؟!!" بر سر این تردید یونس، سایه همسرش را از خود می رنجاند و دلگیر و پریشان از حکمت این همه بیماری و فقر و جنگ و دردی که بر دنیا چنبره انداخته و با این سوال که اگر خداوندی هست پس چرا به دادمان نمی رسد به علیرضا رو می آورد. علیرضا تنها به او می گوید خداوند یک باور است.یک ایمان.ما می توانیم به او ایمان داشته باشیم یا ایمان نداشته باشیم.همین..به این ترتیب بی هیچ جنگ لفظی،علیرضا یونس را با خودش روبرو می کند.بی هیچ توجیهی برای اثبات خداوند ، یونس می ماند و خدایی که می شناسدش و نمی شناسدش.یونس می ماند و خدایی که باید به او برسد.همین. نقطه اوج کتاب گفته های علیرضاست.آنجا که می گوید خدا قابل اثبات نیست.چیزی که از حد درک ما فراتر باشد قابل اثبات نیست.خداوند برای هرکس به قدر ایمان او وجود دارد.خداوند علی قطعآ بزرگتر از خداوند ابراهیم است.چرا که ابراهیم برای باور خدا نیازمند بازسازی قیامت روی زمین بود.اما علی فرمود ایمان من به خدا آنچنان است که اگر تمام پرده ها برچیده شوند ذره ای بر آن افزوده نخواهد شد...و در این میانه آن که کافر است متاسفانه خداوندی هم ندارد. این جمله ی سایه را خطاب به یونس در کتابی که به رویا هدیه دادم نوشته ام.:"من در فکر آن فیلسوفی جای دارم که می خواهد مرا ثابت کند اما...نمی تواند" دوستتان دارم..و به همین خاطر خواندنش را به همه ی شما توصیه می کنم. دیروز. یکی از بچه ها از ته دل می گوید : ای خداااااااااااااا پیام:کی بود منو صدا کرد؟ من: دیشب.ما در خوابگاه در مکانی به نام سالن تلویزین مثلآ داریم به صورت چپیده سریال می بینیم.روز حسرت.آخرهای سریال است.همه در بهشت و جهنم و برزخ و اینها هستند.چقدر همه چی واضح است.یکی از بچه ها میگوید اگر ۲ دقیقه دیگر سزیال ادامه می یافت خود خدا را هم در سریال نشان می دادند. من: آپم نمیاد. آپدونیم خالیه. چیه؟دعوا معوا دارین؟ آی نفس کششششششششششششششششش. سال اول:...روز اول که واسه ما افت داره بریم سر کلاس.عمرآ.تازه وسط هفته هم هست.بذار شنبه شروع هفته س.وقت تلاش و کاره بابا.حالا مونده تا اون وقت.ساعت ۱۰.۳۰ صبح شنبه بدو بدو اومدم تو کلاس.استاد تابش گفت به به یکی یکی انگار دارین منور می کنین.نگو بقیه بچه هام عین خودمن.تا ساعت ۱۱.۳۰ آدم میومد تو.ساعت ۱۲ هم کلاس تموم شد.خیلی جالبه.اون نگاه های زیر زیرکی چه زود عادی عادی شد.چه زود بچه هایی که فکر می کردیم چقدر جذابن تبدیل شدن به همونایی که اسمشون بهمون حالت بدی میداد.چه برسه به دیدنشون.چقدر معرفی کردن و معرفی شدن برامون جالب بود...حالا... ۱۹ آبان:ما پس از کشمکش های بسیار و حرص خوردن سر لوس بازیای بعضی دختر پسرهای تازه به دوران رسیده که فکر می کنن همه اومدن دانشگاه تا عاشقشون بشن یا مثلآ بیرون رفتن با همکلاسی افت داره یا چه می دونم هزار تا فکر بیخود دیگه،واسه افطاری رفتیم تالار کیانپارس.اولاش که عین بت نشسته بودیم.بعد افطار یخمون باز شد.موقع معرفی دیدم همه دارن از هنرهاشون می گن.یکی میگه من تار می زنم.اون می گه تنبک می زنم ملت می مونن تو کف..به من که رسید گفتم من فلانی هستم هیچ هنری هم ندارم.تو اون جمعی که همه رفته بودن تو اوهام و توهم رسمی بودن برشون داشته بود یهو ملت رفتن رو هوا..یادش بخیر عجب شبی بود.دخترا که جوک نمی گفتن.جز من و سارا.ک.ب.چقدر در عین اون قیافه آروم شیطنت داشتم من.می خواستیم بیایم یادمه پسرا اول مارو راهی کردن.همین نماینده همچین غیرتی شده بود دعوامون می کرد اگه می رفتیم تو خیابون.چند روز بعدش می خواست سی دی مراسمو بده بهمون.رو هر کدوم نوشته بود دکتر...بهش گفتیم فلانی بذار ۲۰ واحد پاس کنیم بابا.....چه قدر زود دکتر شدیم! سال دوم:فکر کنم همین سال بود آمار داشتیم.اسم استادش یادم نیست.وای استاده یه چند جلسه حضور غیاب نکرد.منم گفتم بابا ولش کن.نمیام خب.یه ۲-۳ جلسه جیم شدم.آقا نگو همون جلسات حضور غیاب کرده بود.آخر ترم شد و دیدیم به من می گن تو امتحان نده...چرا استاد؟...تو زیاد غیبت داشتی برو حذف کن...من؟وا.من که ۳ جلسه غیبت داشتم.که مجازه....نخیر.خب من بقیه جلساتو حضور غیاب نکردم.بر اساس احتمالات آماری بقیه جلساتم تو نبودی....نه استاد من دقیقا همونایی رو نبودم که شوما اسما رو خوندی.(الکی گفتم ولی اینقدر جدی بوم که خودمم باورم شد)چقدر اون روزا دو تا از پسرا جویای احوالم شدن و پیگیر...چه زود نسبت به هم بی تفاوت شدیم. اردیبهشت بود فکر کنم که رفتیم اردو...یه نظرخواهی گذاشتیم که اکتیوترین،لوس ترین،خوابالوترین ... کلاس کی هستش.جوابا نشون می داد پسرا به چه چیزایی توجه دارن.شاخ در آوردیم.من شدم لج در آرترین فرد کلاس.آی حال کردم.پسرا این نظرو داده بودن.حقشون بود هر بلایی سرشون آورده بودم. خرداد:امتحان شیمی آلی دادیم.چقدر سخت بود.یادمه چندین نفر افتادن.استاد پاسشون کرد.خلاصه بساط التماس به راه بود..من دیدم نمره ام شده ۱۲.۵.مردم از خوشحالی.داشتم چک می کردم دیدم باید بشم ۱۳.وایسادم تا بچه ها حسابی التماساشونو بکنن.بعد من برم جلو.سارا .ک.ب هم افتاده بود.اما استاد می گفت امکان نداره پاست کنم.چون نمره ات کمه.راه نداره.خلاصه دیدیم اصرار بی فایده اس.رفتم جلو که بگم استاد این نمره هامو بشمارین.یه دفعه سارا قاط زد.همون جلوی استاد شروع کرد به داد و بیداد.هیچ وقت یادم نمی ره.استاد گفت پاشو برو بیرون..بعد گرفتن نمره اومدم بیرون دیدم دم در نشسته و گفت سمیه حالا دیگه مطمئن شدم خیلی بی شعور و نفهمی.ازت بدم میاد و ....هیچی بهش نگفتم.اولین بار تو عمرم بود از کنار توهین کسی به راحتی گذشتم.با هم قهر کردیم..چه زود آشتی کردیم.چه زود فراموش شد.چه زود گذشتیم... سال سوم:بعد علم پایه بودیم خب.خودمونو یه پا دکتر حساب می کردیم.دیگه جو گیریه دیگه.آخیش دیگه از بیو شیمی و اناتومی راحت شدیم.حالا باید مقدمات داروسازی بخونیم و گیاهان دارویی و فارماکولوژی.یه استاد ارضی بود همش به من می گفت تو دزفولی هستی؟می گفتم نه بابا من اصفهانیم اطالتآ.دوباره دفعه بعد می گفت ولی تو دزفولی هستی.فکر کنم دلیلش سفیدی چهره ام بود.آخه تو خوزستان سفیدها اهل دزفولن معمولآ.یه بار تو خوابگاه خیلی گرممون بود.زهرا همیشه سردش بود.لامصب حاضر هم نبود جاشو عوض کنه.خیلی خودخواه بود.ما هم به پاش می سوختیم.یه بار مهتاب درجه کولرو برد تا آخر.زهرا باز امد کمش کنه.مهتاب گفت حق نداری.زهرا هم گفت حالا که اینطوره باشه.قرار می ذاریم از الان تا ۱۲ ساعت روشن.بعدش تا فردا خاموش!!!حالا فکر کنین تو تابستون اهواز کولرو خاموش کنی.!!!ولی مهتاب گفت باشه.و این دوئل شروع شد.دقیقآ داشتیم یخ می زدیم.زهرا که رفت تو نمازخونه.ساعت ۵ عصر بود یعنی ۱ ساعت تا تموم شدن موعد جناح ما مونده بود.عزا گرفته بودیم که ساعت ۶ میریم تو گرما تا صبح.که زهرا با خانم گلکار سرپرستمون اومد تو.گریه کرده بود.در کمال آرامش خیلی خوشحال شدم که گریه کرده.چون حقش بود.مهتاب بگو.زهرا بگو.خیلی خوب از پیس بر اومد.یکی باید دم زهرا رو می چید.وای ما هم که خنده مون گرفته بود.رویا و بانو که غش کرده بودن.یادش بخیر.آخرش گلکار گفت نه مهتاب نه زهرا.کولر با درجه متوسط همیشه روشن باشه.به این ترتیب کولر روشن موند. سال چهارم:رویا درسشو تموم کرد و چه سال بد شروع شد.با غم نبودنش.اما چقدر زود آداپته شدیم.آدمیزاده دیگه.با مهتاب رفتیم خوابگاه شماره ۲.اولاش چقدر با رضوان بد بودیم.یعنی خودش باعث شد.اما بعد دوستای خوبی شدیم.همین سال بود که دیگه ما و پسرا به هم سلام نکردیم.نه از رو دشمنی.نه.دیگه برامون حضور همدیگه مهم نبود.بی خیال از کنار هم می گذشتیم.انگار نه انگار که همکلاسیم.و همین سال بود که نمی دونم کی و چرا یه جنگ ناگفته رو بین ما و عده ای از اونا شروع کرد.سر هر چیز بی خود و باخودی ۲-۳ نفرشون باهامون سر لج می افتادن.این آتیش البته خودشونو می سوزوند.ما داشتیم بزرگ می شدیم.بعضیا یادشون افتاده بود بچگی کنن تازه. سال پنجم:رفتیم تهران.با ماندانا و هستی و پیام و حسنی و آرمیتا و نفیسه و یکی از پسرای ورودی جدید.واسه یه نشست دانشجویی که به بررسی مسائل داروسازان می پرداخت.یادمه چقدر خودمو کشتم تا امضا جمع کنم که بچه ها رو ببریم.خیلی مهم بود واسمون.اما هرکسی تا می فهمید که باید خودش خرج کنه پا پس می کشید.امروز خبرش رسید.فردا ما عازم بودیم.بدون هیچ پیش زمینه ای.قرار بود روزی که رسیدیم شبش برگردیم.ساعت ۹ شب من و ماندانا و پیام و هستی اومدیم ترمینال.بارمون نمی شد.بلیط واسه ۲ بعدازظهر بود.داشتیم سکته می کردیم.حالا کجا شب می موندیم؟زنگ زدیم حسنی که بیا چیکار کنیم.۱۰.۵ شب بود.ترمینال خلوت می شد.من اما اصلا دلهره نداشتم.راحت داشتم ساندویچمو می خوردم.شب هم رفتیم خوابگاه کارکنان دانشگاه تو تهران.میدان ۷ تیر بود.چقدر تمیز بود.فرداش هم رفتیم دربند غذا خوردیم.وای چقدر خندیدیم.منو رو آوردن همش گرون بود.من گفتم بچه ها لیستو از پایین بخونین.سفر خیلی به یاد ماندنی شد.و تکرار نشدنی.خیلی خوشحالم که رفتم.اگه نمی رفتم یه لذت بزرگو کنار دوستام از دست می دادم. سال ششم:هنوز نیومده.یعنی واسه من نیومده.شنبه دارم میرم که تزم رو انجام بدم و تموم.خدایاکمکم کن.همیشه اول هرسال یه غم عجیبی دارم.نمی دونم چرا امسال شدیدتره.شاید چون داره تموم میشه.فوقش تا قبل عید.باید همه خاطره هام بذارم و بیام.خیلی سخته.خیلی.رویا اس ام اس داد که سمی خیلی ناراحتم.چون سال آخریه که اینجایی...راستی باید برم پیش رویا.ایذه. دانشگاه بزرگم کرد.خیلی چیزها برام مهم نیستن.چیزهایی که روزگاری مهمترین دغدغه من بودن.خدایا تو را سپاس که هر مرحله را تجربه ای خوشایند برایم قرار دادی.راهی رو به سوی کمال... نمی دونم کی دوباره آپدیت کنم.ولی برمی گردم.خیلی دوستتون دارم.همه دوستان وبلاگی من.هرجا هستید شاد و برقرار باشید.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

