رقص سایه ها
ساعت:از صبح تا شب. مکان:پارک جنگلی(خیر سرش)گمبوعه!!!! بازیگران:من.ماندانا.سارا.ک ب.شوهرش.هستی.خواهرش.داداشش.مازیار.مریم.ناصر.ریحانه.احسان(این ۲ تا آخریا خواهر و داداش سارا هستن.) اول صبح است.باور کردید؟چقدر شماها ساده اید.ما عمری اگه صبح پاشیم.ما ساعت ۸.۳۰ منتظر مازیاریم که بیاد سوارمون کنه بریم ۳ راه خرمشهر.اونجا محل قرارمونه. مازیار سر ساعت میاد..البته می دونین اون یه کم ساعتش عقبه.اینه که ما ساعت ۸.۵۰ سوار میشیم.قرار ساعت چنده؟ ۹.ما کلی خوشحالیم که این همه وقت شناسیم به جون خودم.حالا ما می گیم بابا گاز بده برسیم خب.می بینیم که در یک پمپ بنزین متوقف میشه به چه درازی.ما مشعوفیم. ساعت از ۹ گذشته که تلفن می زنگد.کیست؟همانا ساراست که می گوید شماها کدام گوری هستید پس؟ما می گوییم الان به شما می پیوندیم.همانا ما دروغگویانی استاد هستیم.ناصر میگه ما تو دو قدمی شماییم.ما می اندیشیم ناصر دایناسور می باشد که قدمهایش اندازه ی ۴ تا بلوار طولانیست لابد! حالا هی ما در حال غر می باشیم که چرا گمبوعه آخه؟ما دزفول می خوایم.و به این نتیجه می رسیم که بریم اونجا هی خودمونو بزنیم که راضی شن بریم دزفول. من می گم آخه گمبوعه که بیابونه.اصلا جهان اینا از کجا اینحا رو پیدا کردن؟!!! ما به سه راه می رسیم.حالا اونا کجان؟سارا میگه ما فلاشر میزنیم.بیایید.ما کلآ به روشهای عملی بیشتر علاقه داریم تا هر کار تئوری دیگری.ما اصلا با آدرس دادن به صورت عقلانی حال نمی کنیم. ما خنده زاریم عمومآ. حالا با کلی شرمندگی رسیده ایم.می بینیم خرکتی در کار نیست.بله همه منتظر احسان هستند که مشرف شود.ما به صورت داخلی در حال خودزنی هستیم.ساعت ۱۰ است و ما به صورت یکی یکی با کمال احترام می رویم که ببینیم می شود این جماعت آن یکی ماشین را راضی کرد که برویم دزفول آیا؟ هرگز مباد آن روزی که شما بخواهید سارا و جهان را راضی کنید مسیر عوض کنند.ما کتک می زنیم خودمان را.افاقه نمی کند.سارا یک هوار بنفش بر سر من می کشد.از زندگی سیر می شوم همانا. گمبوعه سرنوشت محتوم ماست. ما بعد کلی غر زدن به جون خودمون میرسیم به مکان.هنوز تعیین موقعیت نکردیم که یک عدد سر میاد تو ماشین و با لحن زلیخا وقتی خیلی عصبی بود میگه اگه من بفهمم کی اسم دزفولو انداخت سر زبونتون حالیش می کردم.ما خفقان گرفته ایم اساسی.فهمیدید که سر مال کی بود...خب این کارا فقط از سارا برمیاد دیگه. پیاده می شویم و سارا عین اجل من را درسته قورت می دهد.می گوید تو چرا مثل برج زهرماری؟!!میگم حالا نه که ما خیلی مهم هستیم و اینا،اینه که الان که برجمون رو زهرمار اورلپ کرده یهو قاطی کردی. خلاصه ما ولو می شویم.در عرض یک صدم ثانیه پفک و چیپس دود شده به هوا می روند.به جان خودم نمی دونم پوستاش چی شد.فکر کنم یکی جوگیر شده پوستاشونم خورده. مازیار از اونجا که یک کوهنورد و سنگ نورد و همه چی نورده،اینه که همه چی داره.مثل سیخ و میخ و اره و تبرزین و فلاسک و کتری و اینا.کتریشو درمیاره که آب جوش صحرایی درست کنه.من خنده ام می گیرد.آخه کتریه قد یه بند انگشته.میگه چرا پس می خندی؟میگم آخه تو می خوای با این یه فسقل کتری،این همه آدمو چای بدی؟!! میگه حالا که اینطور شد خودت باید همشو بخوری.منم می گم هه!فک کردی.می خورم. ما به این می اندیشیم که وسطی بازی کنیم.یارگیری کرده و عده ای به وسط می روند.هربار که توپ به احسان برخورد می کند او با یک پیچش زیبا و هنرمندانه،ضربه خورده و درهم گره می خورد.مادر عجبیم که او در کودکی وسطی بازی نکرده آیا؟!!اوضاع خیلی جوک میباشد.این طوری خسته و خاکی و ترکیده،روی زمین ولو می شویم.ورق را رو کرده تصمیم به بازی می گیریم.ما فقط حکم بلدیم.من و مریم یار همیم.ماندانا و نمی دونم کی هم یار هم.من و مریم فرت و فرت می بریم. بعد همه جمع شده و هفت خبیث بازی میکنیم.البته از آنجا که بلد نمی باشیم یک ساعت دکتر جهان و مازیار یادمان می دهند.من کمی راه می افتم.ماندانا و هستی هنوز اندکی خنگ می زنند.دکتر و مازیار هی جریمه امان می کنند تند و تند.من به این نتیجه میرسم که همه امان خنگ می زنیم اساسی. وقت ناهار است.سر از پا نمی شناسیم.اون گوشه موشه ها یک عدد بسته بندی توجهمان را می جلباند.ما عین فضولها میرویم کنکاش.من میگویم این یک عدد کبوتر است.که لختش کرده اند و اماده کباب است.هستی می گوید وای کبوتر؟چه باحال.مریم می گوید آخی...چرا آخه کبوتر رو می کشن که آدما کوفت کنن؟!!! من لبخند می زنم. من لبخند می زنم ما غذا می خوریم.ما سیر می شویم.من چشمم دنبال بالهاست که کباب کردنشان کلی حال میده.من قیافه ام غمگین است.مازیار می گوید حالا اونا رو بخور.بالها رو یه ساعت دیگه کباب می کنم واست.من می گویم تو چه بابای مهربونی هستی!! الان دیگه بعد از ظهره.ما دنبال دستشویی هستیم.عمرآ اگه تو اون بیابون دستشویی باشه.ما به شیوه ی صحرایی عمل می کنیم.به دلیل پاره ای موارد که همه تان می دانید از ذکر جزئیات بیشتر در این زمینه خودداری می شود. ما دوباره وسطی بازی می کنیم.من دلم والیبال می خواهد.مازیار دارد به ماندانا والیبال یاد می دهد.من نمی دانم این مازیار چرا مثل بابا ها می ماند.ماندانا می گوید من بلد نیستم!مازیار میگوید پس تو چی بلدی؟!!من خشمگین شده عین ببر درنده می روم که حق ماندانا را بگیرم و حق مازیار را بر کف دستش بنهم.می روم به ماندانا می گویم مانی جون تو در این زمینه خنگی!!بی خیال شو.بله ما حق گرفتنمان هم غیر آدمیزاد است!! برای اینکه ثابت کنم فقط خودش نیست که والیبال بلده و محض روکم کنی،به طرز خفنی بازی میکنم.مازیار هی پاس های فسقلی میدهد.می گم تو فکر کردی با بچه بازی میکنی؟بابا پاس بلند بده.من الان عصبانیم.او کمی می ترسد.او می گوید نه بابا...من می گویم چی فکر کردی؟من عضو تیم والیبال بودما. دارد شب می شود.دیگر باید برویم.آخر همه رفته اند.می ترسیم اراذل به ما حمله کنند.ماشالله مردان گروه هم که در اینجور مواقع اول خودشان در می روند.ما می ترسیم.ما سوار ماشینها شده....می رویم. شب است.ما مثل .... خسته ایم.ما می خوابیمممممم!!!! راستی به وبلاگ سارا.ک.ب بروید.عکسهایمان آنجاست. قرار بود طولانی باشه...اما نیست... به خدا دیگه دارم کم میارم.موندم تو فلسفه زندگی .تو فلسفه ی سادگی... باید ساده باشم؟باید رک باشم؟باشم یا نباشم؟ اگه با یه عقیده مخالفم بگم؟نگم؟ باید حواسم باشه فلانی از دستم ناراحت نشه؟بشه؟ تصلا نمی دونم باید چی بگم که کسی بفهمه.... امروز با یه نفر بحث کردم..کسی که فکر می کردم دوسته...هست؟نیست؟...من اشتباه کردم؟نکردم؟ حرفمو فهمید؟...حرفمو فهمید؟ دوست دارم پرت بشم به ۲-۳سال دیگه... خیلی خسته ام.می ترسم از نامردی....از همه چیز.از آدما دیگه دارم می ترسم.کاش اینجا نبودم... کاش نبودم. کاش نبودم. ............ پ.ن: جناب آقای "مهم نیست".من اصلا حال و حوصله ندارم.برای من ایمیل نزن.به من زنگ نزن.با من حرف نزن.حوصلتو ندارم.بفهم. مگر ما چیمان از آنی دالتون کمتر است آیا؟ما بسی عاشق خویشیم.اگر بعضی ها گل شیفته اند خب ما خود شیفته ایم به طرز فجیعی. ما جهان را می ترکانیم با این حرکت منحصر به فردمان. ما عاشق جسارت خویشیم ایضآ. به زودی در این مکان یک پست طنزآلود نصب خواهد شد.بروید حال کنید فعلآ.![]()
![]()
یه دفعه ناصر می گه همش تقصیر من بود.من گفتم! ما در حال انفجاریم کلآ.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در این حین و بین می بینیم زکی!بلدرچین بود اینا.حالا از کجا فهمیدیم؟هیچی ریحانه که از قضا از هممون هم کوچیکتره! می گه بابا روش نوشته بلدرچین!هستی می گوید سمی خدا خفه ت کنه.چرا آبرومو بردی؟!!!من:![]()
چه ربطی به آبرو داشت خب؟خالا مثلا چه اشخاص مهم مملکتی هم اینجا جمع شدن که آبروت رفته.مریم می گوید آخی.چرا بلدرچبنو می کشن که آدما کوفت کنن؟!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

