رقص سایه ها
خب حالا بذارین بگم.ما در طی این همه سال و اینا به این نتیجه رسیدیم که پسر جماعت جنبه ندارن اکثرآ.مردا هم بدتر پسرا. البته دلیل داره ها.عزیزم دخترا هم بی جنبه ن.البته اکثرآ. بابا یکی به ما بگه تکلیف ما اقلیتها چی میشه اونوقت؟بابا نفس هم دیگه نمیشه کشید تازگیا. ما تیریپ نگرانیم واسه خودمان. به قول ماندانا:سمی جون بقیه رو بی خیال.هرجور عشقته زندگی کن آبجی. شدم همون آدمه.بعضی وقتا اینقدر احساس تنگی نفس می کنم که می گم الانه که خلاص شم.شده تا حالا از دست خودت عصبانی شی واسه این همه دلرحمی؟دنیای مزخرفیه.و جدآ نمی دنم باید واسه خودم ناراحت باشم که این قدر زود به این نتیجه رسیدم یا خوشحال که مثلآ چشمام باز شده... خیلی هم خوب نیست ادم اینهمه چشماش روی بعضی چیزا باز شه. انوقته که یه جور حس مدام دلتنگی و دلزدگی رهات نمی کنه. یه جایی خوندم: سکوت در هنگام سختی و انچه گلوی تو را می فشارد خصیصه ی بزرگان است.اگر هنوز به آن بزرگی نرسیده ای که سکوت خود را با خود به گور ببری پس فریاد بزن.مگذار سکوت امروز تو،از فردای تو انسانی طلبکار و با عقده های فروخفته بسازد... بعضی حرفها،بعضی نگاهها،حتی بعضی سکوتها...مثل زخم می مونن.زخمی که بخیه می خوره.ترمیم میشه.اما جای اون بخیه تا همیشه باقی میمونه.یادت میره دردش چقدر بود.اما یادت نمی ره چی باعث به جا موندن این خطوط شده.نگرانم.از اینکه داره زندگیم اینجوری میگذره احساس خوبی ندارم.می خوام خیلی چیزا رو ببخشم.اما...نمی دونم به اون مرتبه از بزرگی می رسم که آدما رو به خودشون و به خدا وابگذارم؟یا اونقدر کوچیکم که باید حتما این بغضو به رخشون بکشم؟بهشون بگم ببین...این زخمیه که تو ایجاد کردی.خودتو به خاطر اینکار می بخشی؟ شاید گفتم...من اونقدر بزرگ نیستم. نه..نیستم. دردهای من نهفتنی ست.. درد حرف نیست.. درد نام دیگر من است. من چگونه خویش را صدا کنم؟ به یاد قیصر..گاه چقدر آدمها میتوانند از ورای روزها و ماه ها و سالها و فاصله ها،زیبا یکدیگر را به تصویر کشند.چقدر این شعر وصف حال اکنون من است.. یادش بخیر.چه سالهایی بود.داروسازی اوج آمالم بود.وقتی همه از پزشکی و دندانپزشکی حرف می زدن من خودمو تو داروخانه می دیدم.رتبه ی کنکورمو که دیدم شک نداشتم پزشکی قبولم.رتبه ی زیرگروه ۲ هم که مربوط به داروسازی بود عالی بود.هشت تا انتخاب اولم داروسازی بود..و سرنوشت من اهواز شد.انتخاب پنجم. اومدیم.درس خوندیم.بزرگ شدیم.خانم دکتر شدیم..اما دریغ! بعضی وقتها با خودم می گم من کجای این دنیا رو گرفتم؟جای خودم هستم؟انجوری که حق منه احترام می بینم؟کسی می دونه شغل من چیه؟وظایفم چیه؟منی که این همه تو داروخونه حرص می خورم مبادا حقی از مریضی ضایع شه،چطور می خوام به زندگی ادامه بدم؟خیلی برای خودم نگران می شم گاهی اوقات.می ترسم از اینکه اینقدر به این مسائل فکر کنم که سایکوز بگیرم...یا انقدر نسبت بهسون بی خیال بشم که بی وجدان بشم. نمی دونم چطور بگم.چند روز پیش با صاحب داروخانه بحثم شد.بماند که از کجا شروع شد.اما به اینجا ختم شد که سربسته بهم گفت با مریضا خوب برخورد نمی کنی!!!! و منم گفتم من اینجا دکتر هستم،مسئولیت همه چیز با منه.اما شما جلوی خود من به راحتی برای مریض تجویزات اشتباه می کنید...خلاصه بهش برخورد و گفت دکتریتو به رخ من نکش و ... و من نمی دونم باید به توصیه ی وجدانم گوش بدم یا تجربیات دوستانم؟باید وقتی مریض نمی دونه تو داروخونه فقط یه داروساز وجود داره و به همه می گه دکتر!! ولش کنم به حال خودش تا از هرکسی عشقش کشید بپرسه و به جوابهای اشتباه نسخه پیچ ها اکتفا کنم یا ندای حرفه م رو گوش بدم؟باید وقتی فلان خانم دکتر عزیز!!۶ تا سفتریاکسون ۱ گرم واسه یه مریض ۶ ساله می نویسه بعلاوه ۱۰ تا سفیکسیم و چند تا پنی سیلین،بهش زنگ بزنم یا بگم به من چه؟ یا وقتی ۶ تا ۶ تا جنتامایسین می نویسه ...یا وقتی واسه یه مریض کوچولوی دوساله دکسترومتورفان می نویسه...یا...یا...یا... نمی دونم به خدا باید چیکار کنم؟منی که تو این داروخونه ی کذایی به عنوان یک داروساز جایگاهی ندارم..وقتی همه جناب آقای فلانی رو دکتر می دونن.بمونم و با توضیحات غلطش مبارزه کنم؟یا بی خیال شم؟الان چند روزه امدم خونه.داروخونه مونده بدون مسئول فنی.عذاب وجدان بگیرم؟نگیرم؟ خدایا هنوز داروسازی تمام عشق منه.هنوز پیش خودم نمی گم کاش می زدم پزشکی!الان یه مطب داشتم راحت و بی دردسر.خدایا کمکم کن. می دونی چی میگم.خودتو به اون راه نزن خدا جون. بعد نوشت۱:می دونم خیلی وقته نیستم.می دونم دوستانم ازم دلگیرن که چرا سر نمی زنم.باور کنید چند بار خواستم نظر بذارم اما کد رو نمی داد.باید اعتراف کنم چند وقتیه اونقدر دارم حرص می خورم که وقت آپدیت کردن رو هم اگه داشته باشم حال و حوصلشو ندارم. ۲:واسه این تز لعنتی،یه همکار دارم از جامعه پزشکان! این همه کار براش انجام دادم در کمال پررویی و متاسفانه بی شرمی به جای تشکر از زحمت و لطف من،بهم گفت می خواستی از اول زیربار نری!!!!دعا کنید زودتر کارش تموم شه،زودتر تمام حرفایی که تو دلم مونده بهش بزنم،زودتر شرمندگیشو ببینم،زودتر بفهمه انسانیت یعنی چی،زودتر بره.بدجوری عذاب کشیدم از دستش!بچه ها می گن حالشو بگیر.بقیه کاراشو انجام نده تا بیفته به التماس.اما من می خوام به شیوه ی بهتری خیلی چیزارو بهش بفهمونم.جوری که یادش نره. ۳:کینه توز نیستم.اما وقتی کسی نمی دونه معرفت یعنی چی،باید به شیوه ی خودش براش هجی کرد چهارشنبه بود که رفتیم با بچه ها رستوران تیارا.غذای سلف قرمه سبزی بود.یهو زد به سرمون بریم بیرون حال کنیم.اول ما چهار بانوی گرامی رفتیم.بعد ناصر و جهان هم اومدن.ناصر و مریم که یک قرون تو کیفشون نبود.هرچی هم تونستن سفارش دادن. پنج شنبه بود که من عین بز صبح رفتم داروخونه.عین جسد ظهر رسیدم خوابگاه.عین اسب غذا خوردم.عین خرس خوابیدم. جمعه بود.خب بود که بود.حالا من باید روز تعطیلمم بگم؟بابا خب معلومه دیگه.خوابیدیم تا لنگ ظهر.بلند شدم ساعت ۱۱.۵.یه مرغی پختم خودم موندم تو کف خودم.بعد هم که دیگه خیلی کف مالی شدم مجبور شدم برم حموم. شنبه بود:هیچی بابا.مث آدم رفتیم داروخونه.ظهرش اومدیم دانشگاه.مث اسبی که خیلی کار کرده خسته بودیم.مخ سارا.ک.ب رو زدم بریم خونه مری.آخه دندونشو کشیده بود.من که می دونین در برانگیختن عواطف آدما ماهرم اساسی.آخه خداییش ماشین داشت.راحت رسوندم تا در خونه.بعدشم هوار شدم رو سر ماندانا و مری.هرچی سوپ پخته بود عین این هوچی ها خوردیم.بماند که 100 بار به ماندانا زنگ زدم که غذا نخورین تا من بیام. یکشنبه بود:ها؟خب هی من باید بگم که رفتم داروخونه؟نه ولی خداییش ظهر که اومدم مث آدم غذا خوردم.بعدش دیگه مث خرس خوابیدم. دوشنبه:والله یادم نیست.ها چرا راستی.این همکار ما تو پایان نامه کذایی که من باید جورشو بکشم اژس ام اس داد که فردا بیام واسه کار؟گفتم بیا. سه شنبه:هیچی همون همکار بالاییه هست.اون نیومد واسه کار.درصدد یه فرصتم ترورش کنم.بعد گفت فردا میام.منم گفتم فردا وقت ندارم.بذار هفته دیگه چهارشنبه:فکر کنم تکراری بود.مث همه روزا. پانوشت:بابا خب میدونم امروز شنبه س.می خواستم چهارشنبه آپدیتش کنم خب.ولی چیکار کنم.من و اینترنت مث مگس و شیرینی می مونیم.به هم نمی رسیم.وقتیم می رسیم حسودان نمی ذارن پیش هم بمونیم.هی پیشتمون می کنن. به وجداناتون مدیونین اگه فکر کنین من اون مگسه هستم. چهارشنبه.
)
البته نگران نباشین.هرچی اینا می گفتن اونا نداشتن.وقتی می گم همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد یعنی همین دیگه.![]()
نماز ظهر و عصرم قضا شد.عین الاغ عین خیالم نبود.![]()
![]()
جمعه عصر رفتیم خونه ماندانا اینا.آقا آی خوش گذشت.آی خوش گذشت.ساعت ۶.۴۵ با مریم و ناصر قرار گذاشتیم فلکه ساعت.آقا ما ساعت 6.35 رفتیم وایسادیم.تیپم زده بودیم .دیدیم هی ماشین واسمون بوق می زنه.هی تو دلمون به ناصر فحش دادیم.هی به مریم فحش دادیم.هی به خودمون فحش دادیم که چرا زود اومدیم.خلاصه رفتیم که تاکسی بگیریم.تاکسی گرفتیم تاکسی نگو هلو بگو.خوشگل خوشگلا بگو.یعنی از این ترکیده تر تو عمرم ندیده بودم.داشت میومد پایین رسمآ.رفتیم اونجا و هی خندیدیم.حیثیت نداریم ما. من نمی دونم تو یه جمعی اگه من و سارا ک.ب نباشیم بقیه چیکار می کنن.بابای ماندانا می گفت سمیه به درد گروه تئاتر می خوره.![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |
