رقص سایه ها
این شبا عجیب بهناز میاد جلوی چشمم.با همون موهای طلایی و چشم های آبی...با همون چهره ی معصوم.با سکوت همیشگیش. یه روز سه شنبه ، یه روز 4 دی ، یه روز تو سال 80 ، یه روز سرد ، یه روز از روزهای 16 سالگیم ، بهناز رفت...و این حسرت همیشه با منه که چرا تو اون افطاری مدرسه ، وقتی معاون پشت بلندگو ازمون خواست واسه سلامتیش دعا کنیم از ته دل براش دعا نکردم.چرا باور نکردم که مرگ همون موقع داشت با بهناز می خوابید...با چشمای بیمارش ، بیدار میشد و با لحظه لحظه ی زندگی رو به پایانش ، قد میکشید... این حسرت همیشه با منه که چرا وقتی 10 روز قبل از رفتنش ، گذرم به بیمارستان نمازی افتاد نرفتم ببینمش؟ چرا باور نکردم؟ فکر می کردم 16 ساله ها نمی میرن.مثل حالا که فکر میکنم 23 ساله ها نمی میرن.. و این دروغ شیرین با منه.. تمام لحظه های وداع همیشگی باهاش جلوی چشمامه.اشکم در نمی یومد.انگار سنگ شده بودم.وقتی رسیدیم دارالرحمه تازه باور کردم...که 16 ساله ای از میان ما رفت...و تازه اشک باهام یار شد.تمام اون روز زیر آفتاب کم جان زمستان می دیدمش.با همون چشمای آبی...پشت سر ما راه میومد...با همون سکوت... بهناز ، تو که یه قدم به خدا نزدیکتری ازش بپرس ۲۳ ساله ها هم می میرن؟ پیش نوشت: اصلا حس خنده نیست.اما شما که می تونید ... بخندید. پلان یک: من ، ماندانا ، مریم.در حال رفتن به داروخونه.منتظر تاکسی. 65 تا پراید بوق زنان رد میشوند.نخیر پشت ماشین عروس راه نیفتاده اند.احیانآ فکر کرده اند ما مسافریم بی ادبها.من رو به ماندانا که خیر سرش ، بلا نسبت ، پناه بر خدا مسئولیت گرفتن تاکسی رو به عهده گرفته کرده می گویم مانی جان بترکی بچه.خب یه تاکسی بگیر دیگه. ماندانا میگه: ئه.خب چرا دعوا می کنی خب؟ وایسا یه دقیقه.خب ماشین وا نمیسته. من: ئه؟ شرمنده به خدا.الان خودمو پرت می کنم جلوی یکیشون.بلکه ترمز کنه واسمون.خب این همه ماشین هی بوق هی چراغ هی خودکشی.خب یه دستی دراز کن.یه حرکتی از خودت نشون بده.خیر سرت موجود زنده ایها. اون: باشه خب.اه.چقدر تو غر میزنی سمی... 45 دقیقه بعد او یک ماشین می گیرد.باقلواااااا. ما سه تایی درون پیکان گوجه ای عهد بابا قل قلی میرزا به صورت کمپوت در هم چلانده شده ایم.اگر یکی به در تکیه دهد از دو جهت در معرض خطر جدیست.1.پرت می شود بیرون و می میرد.2.لباسش به یکی از استخوان های بیرون زده در گیر گیده و پاره می گردد.پیکان مورد نظر کلآ روی فرغون را کم کرده است.خب البته ما کلا خوشیم.تا خود مقصد یک الاکلنگ سواری حسابی می کنیم. پلان دو: من.کوثر.ساعت چیزی تو مایه های "خاک تو سرمون شد کوثر.الان در خوابگاهو می بندن.خنگول د بدو دیگه. به خدا مدیونید اگه فکر کنید از کوثر بخاری بر می خیزد.او فقط می خندد.من به صورت شیون زنان جلوی یک تاکسی رو می گیرم. تاکسی مورد نظر یه کم زیادی شبیه تاکسی نیست.بله یک پژو پارس مشکی نیش تررمز میکند.من هنوز حالیم نیست که اوضاع چگونه می باشد.کوثر هم که... جلو رفته و با عاقله مردی روبرو می شویم.خیالمان از دو جهت راحت است.1.او جای پدرمان است.2.مسیر به شدت سرراست است و او خیلی ساده است اگر فکر کرده می تواند ما را بدزدد.3.ما قابل دزدیدن نیستیم کلآ.مغز خر خورده مگه؟ در تاکسی، نه ببخشید مرسی مورد نظر نشسته ایم . من مثل برج زهرمارم.کوثر هنوز نفهمیده جنسیت ماشین را.هی حرف میزند.هی من چشم غره میروم.هی او عینکش را نزده و اشارات مرا نمی بیند.مرد برگشته و میگوید چرا می خندی پس؟ کوثر مثل برج زهرمار است.خدا رو شکر. مرد ول نمی کند.من تو دلم میگم آقا تورو خدا جلوتو نگاه کن.الان می میریما.من خیالم راحت است از دو جهت.1.درهای خوابگاه بسته نشده ما میرسیم.2.مسیر به شدت سرراست است. ما پیاده میشویم.کوثر برج زهرمار است.من میگم اوی بچه.از شوک خارج نشدی هنوز؟ پلان سه: من.دوباره شب است.از کیانپارس یک تاکسی به مقصد ساعت میگیرم. نه این دفعه دیگر مثل آدمیزادم به خدا.در میان راه زنی پیاده می شود.راننده پول خورد ندارد.از جمیع مسافران می پرسد کسی پول خورد داره؟همه خفقان گرفته اند.زن می گوید اقا بنداز تو صندوق صدقه.و پیاده می شود...راننده می پرسد کسی نداشت؟ باز خفقانیم...زن از خیابان رد میشود.راننده هنوز دارد می پرسد پول خورد نبود؟..خفقان ادامه دارد... مسافران باقیمانده به این می اندیشیم که امشب یک حالی به صندوق صدقات می دهد این اقای راننده از طرف همه امان.توفیق اجباری که می گویند همین است دیگر. من در گوشه موشه ها و جیب بغل و مغل و اینای کیفم گشته و دقیقآ به اندازه مبلغ مورد نظ پول خورد می یابم.مشعوفانه پولها را جلو جلو به راننده میدهم.پول خوردها در کسری از ثانیه غیب می شوند.انگار آپولو هوا کرده ام..از تاکسی پیاده شده و کمی جلوتر میروم تا تاکسی دیگری به مقصد خوابگاه بگیرم... یک پراید جلویم می ایستد.می پرم بالا.... اوه خدای من.همان اقای راننده است.وای به شدت در حال انفجارم از خنده.کلا خودمان را به کوچه علی چپ می زنیم... به مقصد رسیده و این دفعه پول درشت میدهم. راننده:کسی پول خورد نداره؟ _تاکسی خفقان گرفته است. من از خیابان رد می شوم. راننده:کسی پول خورد نداشت؟ _خفقان ادامه دارد... بعضی وقتا که از بالا ، از یه جایی خیلی بالاتر از اونکه آدما رو بتونم از هم تفکیک کنم به خودمون ، به دنیامون ، به زمینی که اینقدر بزرگ می بینیمش و سرک کشیدن به خیلی جاهاش رو ناممکن و چیزی در حد امید که نه ، آرزو...نگاه می کنم ، ناخوداگاه یه لبخند کوچیک میشینه روی لبم. تلخه البته.اما باز هم لبخنده.نشانه ی ظریفی از اینکه میشه به خودمون خندید.به کوچیکیمون.به خودبزرگ بینی های کودکانه مون. یه قابلیت جالبه واسم.این که تو اون ارتفاع دیگه رولزرویس چند میلیاردی پسر سلطان برونئی ، هیچ فرقی با گاری یه مرد نان خشکی تو کوچه پس کوچه های دهلی نداره.دوتاشون خیلی ناپیداتر از اونن که به چشم بیان. به نظر من اون کسی که تلسکوپ رو کشف کرد و اولین بار ستاره ها رو موشکافی کرد،عظمت رو درک کرد .ولی اونی که پا روی کره ی ماه گذاشت و از اون بالا این زمین کوچیک رو به سختی بین اون همه ستاره ووسیاره ی بزرگ تشخیص داد تازه به ادراک زندگی رسید. همیشه دلم می خواسته یه جهانگرد باشم.وقتی زمین اینقدر کوچیکه چرا نباید بتونم آبشارهای نیاگارا رو از نزدیک ببینم؟چشمان من چرا نباید انحنای برج پیزا رو از یه فاصله ی چند متری واسه نورونهای مغزم ارسال کنن؟ آبی قشنگ ساحل جزایر قناری سهم من نیست؟ دیروز خیلی دلم گرفته بود.داشتم میومدم خوابگاه که توی اتوبوس ، بانو رو دیدم.من ، سمیه شلوغ و شاد اون لحظه هیچ حسی نداشتم جز اینکه یه دوست قدیمی و عزیز رو بعد از چیزی نزدیک به سه سال بی خبری ، توی خیل جمعیت یه اتوبوس درست روبروی خودم میدیدم.خیره نکاهش کردم و اجازه دادم تا تقدیری که من و اونو بعد این همه مدت اینجوری تو زاویه ی دید هم قرار داده بود خودش بازی رو ادامه بده.بانو اونقدر چشمهاشو گردوند تا بالاخره یه تلاقی نگاه ... خندیدم.مات نگاهم می کرد...خندید...خندیدیم...باورش نمیشد.میگفت سمیه چقدر بزرگ شدی.باورم نمیشه دیدمت.از روی خنده هات شناختمت..میدونی انگار چیزی شبیه معجزه ست... من اما باورم میشد.دیدمش.باورم شد که تو اوج دل تنگی،باز هم خنده هام منو میشناسونه... دیدمش...رفت...تمام شد....دنیا همین اندازه کوچیکه.اونقدر که تو مشت من جا میشه.. همین. بالاخره سمینار ما هم تموم شد..بین المللی ترین شماره موبایلی که در همایش مذکور وجود داشت بدون شک متعلق به ماندانا بود!! یعنی دیگه مسخره ش میکردیم.هر کسی که فکرشو بکنید بهش زنگ می زد.ساعت 6 صبح ، 8 شب ، 1 نصفه شب.خلاصه اصلا وقت خاصی نداشت.خلاصه هرجا کسی کارش گیر می کرد نمی دونم چرا به مانی می زنگید. یه بار، دیگه واسه خودش جوک ساخت.می گفت بچه ها تصور کنین فردا یکی بهم زنگ می زنه.میگم بله؟ میگه خانم فلانی؟ میگم اره. میگه: بع بع. رفتم خونه مریم اینا باز یه دل سیر خندیدم و اومدم. تو خونه یه سکه پول سیاهم دیگه وجود نداشت. هر چی بود چک پول بود.ناصر رفت از عابر بانک پول بکشه..وقتی برگشت دیدیم قیافه ش زاره.گفت عابر بانک حال مارو نگرفته بود که گرفت.زدم 60 هزار تومن.یه چک پول 50 تومنی بهم داده با 5 تا 2 هزار تومنی!!!!! تصور کردن قیافه من و مریم در اون لحظه اصلآ کار سختی نیست. من و مریم وماندانا رفتیم بستنی بخوریم.از 8 کیلومتری محل باهاشون اتمام حجت کردم که من پول ندارما.آویزون من نشین.خلاصه اینقدر گفتم که 2 تاشون حالشون یهم خورد که البته اصلا مهم نیست. حالا رفتیم داخل.آقاهه میگه چی می خورین؟ برگشتم به مری میگم تو چی می خوری؟میگه اب هویج.میگم خب یه دونه اب هویج. میگه خب بقیه؟ برگشتم یه ماندانا می گم خب تو چی می خوری؟میگه آب هویج. میگم خب 2 تا اب هویج .میگه خب خودتون چی می خورین؟ برگشتم به خودم میگم ای سمی تو چی می خوری؟ ندایی از درونم میگه که آب هویج.برگشتم به اقاهه می گم خب 3 تا آب هویج. مرده به اون بد اخلاقی خنده ش گرفته بود.ما که دیگه نزده می رقصیم!!! باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم گردم زنی ز طره ی مشکین آن نگار فکری کن ای صبا ز مکافات غیرتم زآنجا که فیض جام سعادت فروغ توست بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت گر آشنای عشق شدم زاهل رحمتم عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم کین بود سرنوشت زدیوان قسمتم می خور که عاشقی نه بکسب است و اختیار این موهبت رسید زمیراث فطرتم من کز وطن سفر نگزیدم بعمر خویش در عشق دیدن تو هواخواه غربتم دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف ای خضر پی خجسته مدد ده به همتم دورم به صورت از در دولت پناه تو لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم
| Design By : Night Skin |

