رقص سایه ها
دیشب زنگ زدم خونه.باباهه گوشی رو برداشته ما رو نشناخته.من اینقدر مشعوف شدم از این اتفاق که نگو.گفتم آخ جون بالاخره از تابلویی در اومدم.یکی هست تو این دنیا که منو نشناسه. خلاصه گوشیو داده به مامانه. دراومدم میگم خوبی؟چه خبرا و از این حرفا خلاصه. دراومده میگه ماخوبیم.میگم سمیه مامان داریم شام می خوریم.کاری نداری؟میگم نه ولله.برسین به شکمه که از بچه واجب تره به جون خودم.میگه تو شام خوردی؟میگم نه شوما که بخورین انگاری من خوردم.تازه اینقدر بهم انرژی مثبت دادین شوما که تمام شیکمم پر باد شده.سیر شدم اساسی. دوباره دیشب: یه هم اتاقی دارم یعنی جوک مسلمه.داشتیم باز با هم اختلاط می کردیم از اون خنده های مستانه سر میدادیم که گوش فلکو کر میکنه.میگه می دونی دلم می خواست چی بودم؟میگم نه.میگه سیم برق!!! میگم ها؟ میگه به جون خودم خیلی باحاله.فکر کن یه سیم برق بودی.از اینا که از این سر شهر کشیده میشن تا اون سر شهر.بعد می تونی همه جای شهرو ببینی بدون اینکه بخوای راه بری.میگم خنگول ملت دوس دارن انیشتینی ُ ادیسونی چیزی باشن آخرش معتاد میشن.وای به حال تو.میگم والا امیدوارم کردی تو.تا حالا فکر می کردم خودم خیلی تنبلم.تو که روی منو سفید کردی همچین با وایتکس. البته از یه جهت دیگه هم امیدوار شدما. تا حالا فک می کردم فقط خودم خنگم.میبینم تو استاد کاملی!!! البته اینجاشو دیگه بهش نگفتم.اون باز از من بهتره.من که یه مدت دوس داشتم بز باشم.تازگیا خفن دوس دارم مارمولک باشم.فک کنم آخرشو که بگیری خودم از همه خنگ تر باشم. کی 0ای 0او یک پروژه ی جهانیست که از تمام افراد کره ی زمین دعوت میکند به هر زبان دلخواه در چهار صفحه افکار ، ارزشها ، معیارها ، آرزوها ، ترسها ، انتظارات خود را برای زمینی های 50 هزار سال بعد بنویسند. جان فیلیپ طراح این پروژه اینک در میان ما نیست.اما پروژه ی او توسط یونسکو اکنون در دست اجراست.ماهواره ارین بانک ، پیامها را به همراه محفظه ی الماسی که درون ان قطره ای از خون یک انسان به همراه نمونه هایی از خاک ، هوا و آب سیاره ی ما جای گرفته اند به همراه نمونه ای از تصاویر زمینیان با خود به فضا خواهد برد.به مداری اطراف زمین که جایی متعلق به همه کس و هیچ کس است... من می خواهم پیامم را اول اینجا بنویسم... "سلام تویی که هرگز ندیدمت.می دانی من انسانی از 500 قرن پیشم.راستی می توانی زبانم را بفهمی؟یا نوشته هایم هم مثل خودم فسیل شده؟ در زمینی که ما زندگی میکنیم مترجمان اندکی هستند که خط میخی را کالبد شکافی می کنند..امیدوارم در روزگار شما هم کسانی باشند که زبان فارسی را تشریح کنند.آخر نمی دانی حافظ خواندن چه حالی میدهد. همیشه از مرگ می ترسیده ام و بین خودمان بماند.این روزها ترسم 10 برابر شده است.داری می خندی نه؟آره می دانم حالا که این نامه را می خوانی سالهاست که از روبرو شدنم با این ترس می گذرد.راستی من یک دخترم.چند ماه دیگر مانده تا 24 ساله شوم و خب البته همین چند ماه هم مانده تا دکتر شدنم.قرار است این نامه بدون ذکر نام باشد.اما من می خواهم تو نامم را بدانی..سالهاست که در چهار حرف پشت سرهم خلاصه شده ام.س م ی ه . گفته اند از آرزوهایمان بنویسیم..دلم می خواهد فقر نباشد.چی؟!! نمی فهمی یعنی چی؟!! یعنی تا حالا ندیده ای کسی بوی کباب به دماغش بخورد و کنار خیابان از شدت ضعف بالا بیاورد؟ چه می گویم.تو که نمی دانی کباب چیست. دلم می خواهد بین این همه روزمرگی ، بین این همه عاشق های کاغذی، یک عاشق واقعی داشته باشم.از تو چه پنهان دلم می خواهد حالا که می توانم یک معشوق راستین باشم یک عاشق راستین هم داشته باشم...دل است دیگر.باید روزی ، جایی ، به کسی امیدوار شود..برای ادامه..آخر می دانی روزگار کثیفی داریم. حرفم را پس میگیرم.وقتی همه چیز دروغ است "راستین" دیگر معنی ندارد!!راستی شما هم عاشق می شوید؟تو چی؟عاشق شده ای؟ یا روزگارتان از حال و روز ما هم ترحم برانگیزتر است؟ می دانی ! دوست دارم جهانگردی کنم.اما نمی شود.چرا؟چون پولش را ندارم.چون دخترم.چون در جایی زندگی میکنم که ...بی خیال بابا..باز که داری به آرزوهام می خندی.آره می دانم.شماها که چشمتان را روی هم بگذارید آن طرف دنیایید.این همه وسایل سریع السیرتان که نمی دانم اسمشان چیست خب معلوم است که کارتان را راحت کرده اند..کافیست اراده کنید..اما چه کنیم.از اراده هم خیلی وقتها کاری بر نمی آید.راستی شما هم دخترهایتان این همه معذوریت دارند؟ ما که حتی نمی توانیم دوچرخه سواری کنیم.یا مثلا تنهایی برویم مسافرت.اینجا زنها ضعیف شمرده می شوند.و چه سختی ها که نمی کشیم.البته وضعمان آنقدرها هم بد نیست.ما هم تکنولوژی داریم. نمونه اش همین نامه.که پست شده به جایی در ناکجا آباد..البته برای ما ناکجا آباد است.شما را که به عنوان یک برنامه ی علمی- تفریحی لابد برده اند همان مداری که الان برای ما جایی متعلق به همه کس و هیچ کس است. راستی شما هم قرآن می خوانید؟نماز چطور؟ شما هم با هم بحث می کنید که خدا مشروب را برای مردمان 500 قرن پیش که در دوران جاهلیت بودند حرام کرد؟ آخر ما که نشسته ایم و برای خودمان توجیه می کنیم. به نظر خودمان حسابی عقل کلیم.قران 1400 سال پیش آمده.یعنی برای ما 14 قرن پیش.ما که همه ش می گوییم این قوانین برای مردمان عصر جاهلیت بود..جالب است.پس ما هم برای شما مردمان عصر جاهلیتیم!!! آخرین روز سال 2009 میلادی ، یعنی همین امسال اخرین فرصت من برای ارسال این نامه در سایت WWW.KEO.ORG به توست.به تویی که نمی شناسمت.اما حالا تو مرا می شناسی.و همین کافیست... حوا: مگه چاره دیگه ای هم دارم؟!!!! و این گونه بود که خداوند عشق را آفرید!!! بعد شوق لمس کردنشون تمام وجودتو پر کنه و تو انگار که زیر پات فرشی از ابره ، قدم برداری واسه در آغوش کشیدن اون همه زیبایی و .... گومپ .سرت محکم بخوره به یه حفاظ شیشه ای.اونقدر محکم که اولش نمی فهمی چی شده.بعدش سرت گیج میره.بعد تلوتلو می خوری و واسه به هم نخوردن تعادلت ترجیح می دی بشینی رو زمین. و بعد که تاری چشمات برطرف شد تازه می بینی ای بابا ، اون همه قشنگی یه تابلوی بی نظیر نقاشیه.اونقدر طبیعی کشیده شده که تو رو برده تو رویا.اون حفاظ شیشه ای رو هم گذاشتن واسه حفاظت... این شده بود روزهای این ۱ ماه اخیر من.با این فرق اساسی که اون حفاظ شیشه ای، واسه حفاظت خودم بود...! تا بفهمم هنوز که هنوزه سمیه هستم.همون دختری که همیشه بهش افتخار می کردم.با همون عقاید ..همون ویژگیها..همون پایبندی به یه سری قواعد..همون منطق..همون احساسات پاک.. بعضی وقتا فکر می کنم لحظه لحظه ی نفس کشیدن همه ی ما ، یه جور امتحان پس دادنه.همیشه سر جلسه ی امتحانیم.سر جلسه می خوریم.سر جلسه می خوابیم..بزرگ می شیم..عاشق میشیم..و عاقل می شیم... و جالب تر اینکه طرح کننده ی سوالات ، بدجوری هوامونو داره.یه جاهایی بهمون تقلب می رسونه..یه جاهایی تلنگر می زنه..بعضی جاها چشم غره میره..قربون این خدای مهربونم برم که بعضی جاها شده با داد و فریاد و نشوندن اشک تو چشمم بهم میگه سمیه!! من واسه خودت می گم. تو برگه حقیقتو بنویس.حقیقتو باور کن.حقیقتو امضا کن. سمیه من فقط به حقیقت نمره می دما.مگه نمی خوای قبول شی؟!! خب من که دارم راهو نشونت می دم.چرا لج میکنی دختر خوب؟ من که چشماتو باز کردم.چرا به من اعتماد نداری؟ راه اشتباه رفته شده رو برگرد.خودم هواتو دارم. ای خدا قربونت برم.فدای تو مهربونم بشم.خدایا این بار حرفتو گوش کردم.کتابتو باز کردم که آرومم کنی. "...من یهدی الله فهو المهتد و من یضلل الله فلن تجد له ولیآ مرشدآ." هرکس را خدا رهنمایی کند،او به حقیقت هدایت یافته و هرکه را گمراه گرداند هرگز برای چنین کس هیچ یار و راهنمایی نخواهد بود.. و میدانم که مهم نیست چقدر درد می کشم،مهم اینه که چقدر صبر می کنم. مهم نیست چه اتفاقی می افته،مهم اینه که من چه واکنشی نشون میدم... مهم اینه که من ، چه واکنشی نشون می دم... پ.ن:ازت متشکرم رفیق.به خاطر وجود تو یه بار دیگه بهم ثابت شد که چقدر می تونم تو جدال بین منطق حقیقی و احساس رویایی ، پیروز باشم. میدونی رفیق، من تو خط خودم راه میرفتم.و تو هم تو خط خودت.از قضا این دو خط موازی بودن.یه تشابه ساده..که جدی گرفته شد! راستی...ریاضیت چطوره؟من خوب یادمه که دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن. ایمان از حمام در می آید.من به صورت ناخودآگاه : ایمان عافیت باشه. ایمان با جیغ بنفش: عافیت خودتی !!!!!! من: ۲. ایمان در حال ورجه وورجه کردن و انجام وظیفه ی همیشگی و از بالش بالا رفتن و در دیوار رو یکی کردن و اینا. من با عصبانیت: ایمان خر بشین! ایمان در حال خنده: ایمان خودتی !!!!!!!!! من: پ.ن: همه ی دیالوگهای فوق کاملا حقیقی ست. ایضآ پ.ن: ایمان یک موجودیست که ۴.۵ سال پیش به دنیا آمد. از سکناتش معلومه که یک نسبت فامیلی خیلی نزدیکی باید با خودم داشته باشه دیگه.خواهر زاده جانمانه.
............
.................
...............................![]()
![]()
![]()
............................![]()
![]()
![]()
خنگول لا اقل میگفتی خر خودتی.
| Design By : Night Skin |

