تبليغاتX
رقص سایه ها




















رقص سایه ها

دیروز می خواستیم بریم خونه خواهرجانمون.ذکر این نکته لازمه که از این خونه تا اون خونه ، یه دور کامل باید کره زمینو دور بزنی.هی ما رفتیم....هی هنوز رفتیم.......همچنان داشتیم می رفتیم.

خب هنوز تو راه بودیم و این دفعه چون یه راه جدیدو کشف کرده بودیم، مامانم هی آدرس می داد که از این ور برووووووو.حالا از اون ور بروووووو. یه دفعه بابام گفت حالا باید برم تو این سولاخیه؟(سولاخیه ، همون سوراخیه البته به لهجه غلیظ اصفهانی و سوراخیه همون سوراخ به لهجه اصیل همه جا غیر از اصفهانی و ترکی و لری و کردی  است.)

حالا منظور از کلمه فوق چیست؟ زیر گذر!!!!!!

.

.

.

در راه برگشت از اونور دنیا تا این ور دنیا ، دوباره مامانم هی آدرس میداد که از این ور بروووووووووووو.حالا از اونور بروووووووووووووووو.یه دفعه خود مامانم گفت برو تو زیر زمین!.بابام با تعجب گفت کجا؟!!!! من گفتم بابا همون سولاخیه منظورشه!!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط سمیه| |

خیلی هم بد نیست بعضی وقتها بی تفاوت شوی نسبت به بعضی آدمها.نسبت به بعضی 

رفتارها...حرفها.... دنیا از تو شروع شود و به تو ختم شود.روزگار، جلوی چشمهایت در محفظه ای از خلآ

گیر بیفتد و تو بخندی به فریادهایی که نمی شنوی.به عصبیت هایی که نمی بینی. و شاد باشی از

اینکه خیلی چیزها را دانسته نمی فهمی.بخندی به سلامی که می کنی و جوابی که نمی شنوی..

و بدانی که ... ندانستن و نیندیشیدن و ندیدن ، گاهی بزرگترین ناجی توست.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط سمیه| |

اول شب.داخلی.خوابگاه

کوثر: وای سمیه یه چیزی بگم بخندی. تو کلاس دندونپزشکیا بچه ها تا ساعت 11.5 سر کلاس بودن.ساعت 12 هم دوباره کلاس داشتن.یکی از دخترا به استاد میگه:استاد میشه تعطیل کنین بریم غذا بخوریم؟ استاد میگه: مگه دانشجو هم غذا می خوره؟

یکی از پسرا: نه استاد.این حرفا چیه؟ دانشجوها فتوسنتز می کنن .(1)

 

آخر شب.داخلی.خوابگاه.

یک اس ام اس از طرف من به ناصر: یه رشتی میره کلاس غیرت.شب زنش از خواب پا میشه.رشتیه میگه کجا؟؟ زنه میگه : می خوام برم دستشویی. رشتیه: لازم نکرده.تو بخواب.خودم جات می رم!!

ناصر: هر هر هر.خندیدم.

من: می دونستم خب.هنر نکردی که.

ناصر: ناسلامتی من رشتی هستما.زنم دارم!

من: جدی؟ پس تو هم به جای زنت می ری دستشویی؟وای چقدر میری دستشویی!!!

اون: برو بمیر

من:  بابا اون که خودش میاد.نمی خواد من برم که. آخه می دونی که.یه کم تنبلم. حالش نیست برم.

اون: ای بترکی.از حاضرجوابی کم نیاریا.

 

روز.خارجی.دانشگاه.

دربدر دارم دنبال استاد مدیر گروه فارماکولوژی میگردم.بلکه این نامه ی صاحاب مرده ی ما رو امضا کنه. برسه به شورای پژوهشی.به هرکی اعم از آشنا و نا آشنا می رسم سلامی کرده و میگم این استاد فلانی رو ندیدین؟میگن نه. خلاصه هی خودمو سبک کرده و به آدمایی که عمرآ نگگاهشونم نمی کردم هی سلام پرتاب می کنم.دیگه زار و نزار ولو میشم رو صندلی.نه راستی ولو نمیشم.چون قبلش می بینم داره از پایین میاد بالا.دارم پرپر میشم.هرچی چشم به این پله های لامصب می دوزم نمیاد که نمیاد.سوزنش یه جا گیر کرده لابد.می پرم طبقه همکف.جلو رفته و یه سلام توپ با کلی مخلفات تحویلش میدم: استاد فلانی میشه لطف کنین این نامه رو امضا کنین؟

استاد فلانی در کمال متانت: بله.خانم فلونی. من از همین امروز صبح دیگه مدیر گروه نیستم.باید بری پیش استاد فلینی!

من به صورت پکیده ای این بار همون مراحل قبلی رو برای یافتن استاد فلینی از سر میگیرم.

 

(1): فتوسنتز در زیست شناسی به عملی اطلاق میشود که طی آن گیاهان از دی اکسید کربن و نور خورشید ، اکسیژن و انرژی برای ادامه ی حیات تولید می کنند!!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط سمیه| |

بعضی تجربه ها تلخن.مث زهر مار.

بعضی هاشون شیرین مث عسل. بعضی هاشون ملس. ولی از همه عجیب تر و به یادموندنی تر اونایی هستن که اول تلخ تلخن.بعد ملس میشن و بعد میشن شیرین. تجربه هایی که اول به خاطرشون قاطی می کنی.اخلاقت میشه یه چیزی تو مایه های سگ.میشینی روزی 2 ساعت سر خدا غر غر میکنی. عین درشکه رو اعصاب ملت قارقار صدا می کنی هی میری،هی میای. درست مث کشیدن یه گچ که یه طرفش شبیه سیم ظرفشویی سخت و زبره ، روی یه تخته سیاه، نورون های مغزتو خط خطی می کنی..

یه کم که می گذره، اتیشش که سرد میشه...می بینی ای بابا قضیه اونقدرام جدی نبوده ها.یعنی تا اون حدی که تو جوش زدی ارزش نداشته.یه چیزی بوده.اومده و گذشته رفته پی کارش.البته بعضی وقتا هم یهو یه چیزایی آزارت میده ، میاد جلو چشمت.باز میشی همون زهر ماره.ولی خب، مدتش کمه.

بعد یه مدت ، وقتی همه چیز رنگ خاطره گرفت ، وقتی اونقدر همه چیز محو شد که واسه به خاطر آوردن یه سری جزئیات باید یه ساعت بری تو خلسه و تمرکز بگیری و هی صحنه ها رو بازسازی کنی و بازم یه چیزایی یادت بره و تازه هیچ وقت اتفاقها با اون شوق اولیه واست تداعی نشن ... تازه می فهمی دنیا چه خبره. اونوقته که تجربه میشه شیرین.مث عسل.چیزی که باید رخ می داد. تا طعم گس روزمرگیهاتو یه چیزی ، هرچند تلخ و بدمزه ، شیرین کنه....مث یه قاشق عسل روی یه نون سنگگ داغ تو یه صبح پاییزی توی ایوان حیاط...رو به درختهای اقاقیا..

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط سمیه| |

پسرک 16-17 ساله بود شاید.سوار اتوبوس که شدند خانم کناری من بلند شد.من هم به تبعش.تا صندلی ها خالی شود.تا با مادرش راحت بنشینند در نزدیکترین جای ممکن.تا به حال هیچ وقت با هیچ غیر ایرانی این همه احساس نزدیکی نکرده بودم.دلم سوخت برای پسرک که عقب افتاده می گفتندش و نمی توانست درست راه برود.که یک جور تلو تلو خوردن انگار با تک تک قدم هاش عجین شده بود.دلم سوخت برای پسرک که پشت لبش سبز شده بود و حالا باید می دوید و و می خندید و اینجا نشسته بود.زیر آفتاب داغ صبح اهواز و نگاههای ترحم بار زنان داشت آرام آرام روی تنش می نشست و بیشتر دلم سوخت برای مادرش و بیشتر برای خودم.برای زنان داخل اتوبوس.برای خودمان که هیچ از خود نپرسیدیم عقب افتاده کیست؟اصلا قرار است از چه عقب بیفتد؟از ما؟!! که پر از تقصیریم و معلولیت و بدبختیم از آن که نمی بینیمشان و با نقص هایمان بزرگ می شویم و می مانند و می مانند و می گندند.. و تکه ای از وجودمان را به قهقرا می برند..و اشکهایم زیر عینک آفتابی می چکیدند و قبل از آن که سر بخورند و آبروی دلم را ببرند روی دستهام خشک می شدند.پسرک معصومیت کودک 4-5 ساله ای را داشت و من فکر می کردم می توانم تا بی نهایت با او قدم بزنم و آرامش را ببلعم.با پسرکی که همیشه 4-5 ساله می ماند.همیشه پاک.بهزیستی که پیاده شدند نگاه ها دنبالشان کشیده شد.آن لحظه هیچ دلم نمی خواست جز اینکه دستش را بگیرم و او مرا ببرد به بهزیستی.میان آن همه کودکان 4-5 ساله.میان آن همه معصومیت ناب ناب ناب... و ار ته دل بخندم.به کار این دنیا که بزرگش دیدیم و دویدیم و دویدیم وبه هیچ قله ای نرسیدیم..

دل نوشت:پسرک بهزیستی را داشت برای زندگی بهتر.برای درک شدن.ما با این همه معلولیت نادیدنی...کجا را داریم؟

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط سمیه| |


Design By : Night Skin