رقص سایه ها
خب هنوز تو راه بودیم و این دفعه چون یه راه جدیدو کشف کرده بودیم، مامانم هی آدرس می داد که از این ور برووووووو.حالا از اون ور بروووووو. یه دفعه بابام گفت حالا باید برم تو این سولاخیه؟(سولاخیه ، همون سوراخیه البته به لهجه غلیظ اصفهانی و سوراخیه همون سوراخ به لهجه اصیل همه جا غیر از اصفهانی و ترکی و لری و کردی است.) حالا منظور از کلمه فوق چیست؟ زیر گذر!!!!!! . . . در راه برگشت از اونور دنیا تا این ور دنیا ، دوباره مامانم هی آدرس میداد که از این ور بروووووووووووو.حالا از اونور بروووووووووووووووو.یه دفعه خود مامانم گفت برو تو زیر زمین!.بابام با تعجب گفت کجا؟!!!! من گفتم بابا همون سولاخیه منظورشه!! رفتارها...حرفها.... دنیا از تو شروع شود و به تو ختم شود.روزگار، جلوی چشمهایت در محفظه ای از خلآ گیر بیفتد و تو بخندی به فریادهایی که نمی شنوی.به عصبیت هایی که نمی بینی. و شاد باشی از اینکه خیلی چیزها را دانسته نمی فهمی.بخندی به سلامی که می کنی و جوابی که نمی شنوی.. و بدانی که ... ندانستن و نیندیشیدن و ندیدن ، گاهی بزرگترین ناجی توست. کوثر: وای سمیه یه چیزی بگم بخندی. تو کلاس دندونپزشکیا بچه ها تا ساعت 11.5 سر کلاس بودن.ساعت 12 هم دوباره کلاس داشتن.یکی از دخترا به استاد میگه:استاد میشه تعطیل کنین بریم غذا بخوریم؟ استاد میگه: مگه دانشجو هم غذا می خوره؟ یکی از پسرا: نه استاد.این حرفا چیه؟ دانشجوها فتوسنتز می کنن .(1) آخر شب.داخلی.خوابگاه. یک اس ام اس از طرف من به ناصر: یه رشتی میره کلاس غیرت.شب زنش از خواب پا میشه.رشتیه میگه کجا؟؟ زنه میگه : می خوام برم دستشویی. رشتیه: لازم نکرده.تو بخواب.خودم جات می رم!! ناصر: هر هر هر.خندیدم. من: می دونستم خب.هنر نکردی که. ناصر: ناسلامتی من رشتی هستما.زنم دارم! من: جدی؟ پس تو هم به جای زنت می ری دستشویی؟وای چقدر میری دستشویی!!! اون: برو بمیر من: بابا اون که خودش میاد.نمی خواد من برم که. آخه می دونی که.یه کم تنبلم. حالش نیست برم. اون: ای بترکی.از حاضرجوابی کم نیاریا. روز.خارجی.دانشگاه. دربدر دارم دنبال استاد مدیر گروه فارماکولوژی میگردم.بلکه این نامه ی صاحاب مرده ی ما رو امضا کنه. برسه به شورای پژوهشی.به هرکی اعم از آشنا و نا آشنا می رسم سلامی کرده و میگم این استاد فلانی رو ندیدین؟میگن نه. خلاصه هی خودمو سبک کرده و به آدمایی که عمرآ نگگاهشونم نمی کردم هی سلام پرتاب می کنم.دیگه زار و نزار ولو میشم رو صندلی.نه راستی ولو نمیشم.چون قبلش می بینم داره از پایین میاد بالا.دارم پرپر میشم.هرچی چشم به این پله های لامصب می دوزم نمیاد که نمیاد.سوزنش یه جا گیر کرده لابد.می پرم طبقه همکف.جلو رفته و یه سلام توپ با کلی مخلفات تحویلش میدم: استاد فلانی میشه لطف کنین این نامه رو امضا کنین؟ استاد فلانی در کمال متانت: بله.خانم فلونی. من از همین امروز صبح دیگه مدیر گروه نیستم.باید بری پیش استاد فلینی! من به صورت پکیده ای این بار همون مراحل قبلی رو برای یافتن استاد فلینی از سر میگیرم. (1): فتوسنتز در زیست شناسی به عملی اطلاق میشود که طی آن گیاهان از دی اکسید کربن و نور خورشید ، اکسیژن و انرژی برای ادامه ی حیات تولید می کنند!! بعضی هاشون شیرین مث عسل. بعضی هاشون ملس. ولی از همه عجیب تر و به یادموندنی تر اونایی هستن که اول تلخ تلخن.بعد ملس میشن و بعد میشن شیرین. تجربه هایی که اول به خاطرشون قاطی می کنی.اخلاقت میشه یه چیزی تو مایه های سگ.میشینی روزی 2 ساعت سر خدا غر غر میکنی. عین درشکه رو اعصاب ملت قارقار صدا می کنی هی میری،هی میای. درست مث کشیدن یه گچ که یه طرفش شبیه سیم ظرفشویی سخت و زبره ، روی یه تخته سیاه، نورون های مغزتو خط خطی می کنی.. یه کم که می گذره، اتیشش که سرد میشه...می بینی ای بابا قضیه اونقدرام جدی نبوده ها.یعنی تا اون حدی که تو جوش زدی ارزش نداشته.یه چیزی بوده.اومده و گذشته رفته پی کارش.البته بعضی وقتا هم یهو یه چیزایی آزارت میده ، میاد جلو چشمت.باز میشی همون زهر ماره.ولی خب، مدتش کمه. بعد یه مدت ، وقتی همه چیز رنگ خاطره گرفت ، وقتی اونقدر همه چیز محو شد که واسه به خاطر آوردن یه سری جزئیات باید یه ساعت بری تو خلسه و تمرکز بگیری و هی صحنه ها رو بازسازی کنی و بازم یه چیزایی یادت بره و تازه هیچ وقت اتفاقها با اون شوق اولیه واست تداعی نشن ... تازه می فهمی دنیا چه خبره. اونوقته که تجربه میشه شیرین.مث عسل.چیزی که باید رخ می داد. تا طعم گس روزمرگیهاتو یه چیزی ، هرچند تلخ و بدمزه ، شیرین کنه....مث یه قاشق عسل روی یه نون سنگگ داغ تو یه صبح پاییزی توی ایوان حیاط...رو به درختهای اقاقیا.. دل نوشت:پسرک بهزیستی را داشت برای زندگی بهتر.برای درک شدن.ما با این همه معلولیت نادیدنی...کجا را داریم؟
| Design By : Night Skin |

