رقص سایه ها
به دستم بسته ام و بازش نخواهم کرد تا یادم بماند رای مرا دزدیدند. تا یادم بماند تکرار این جمله را که دیگر هرگز، هرگز، هرگز پای صندوق رای نخواهم رفت. در کشوری با بازیهای کثیف سیاست که در فرهنگ لغات کتابهای دبستانش، دیکتاتوری تعریف آزادی ست... هرگز رای نخواهم داد. و هرگز...نمی بخشمشان. رفته ام کیف و کفش سفید خریده ام.من عاشق این رنگم.مامان تا دیده می گوید چرا کیف و کفش عروس خریدی؟ می دانم منظورش چیست.اما خودم را به آن راه می زنم و می گویم یعنی چی اونوقت؟ با خنده می گوید خب مثل تازه عروسها چرا همه چیزت سفید است؟ توی چشم می زند. و من قبل از آنکه به "رنگ" فکر کنم به این فکر میکنم که مگر کیف و کفش "همه چیز" آدمند؟ مانتو خریده ام. مرتضی میگوید قشنگه ها.ولی رنگ لباس اتاق عمله. و من قبل از آنکه به "رنگ" فکر کنم به این فکر می کنم که چه خوب که لباسهای اتاق عمل قشنگ هستند.شده حتی از نظر رنگ. نمی دانم چه کسی اولین بار وسعت رنگها را در کوچکی آدمها و اتفاقها و موقعیتها تعریف کرد.چه کسی به خودش اجازه داد سیاه را رنگ عزا بداند.یا سفید را در عروس و فقط در عروس تعریف کند.چه کسی گفت زرد رنگ نفرت است؟یا خاکستری رنگ بی تفاوتی ؟ من اما می خواهم قاعده ها را بشکنم.رنگی اگر نشان نفرت بود ، خدا آن را بر سر مردم زمین نمی پاشید و مایه روشنایی قرار نمی داد. رنگی آگر نشان عزا بود خدا شب را به آن زینت نمی داد.رنگها بسیار بزرگتر از آنند که در "ما" و " اطراف ما" تعریف شوند. آمده بود داروخانه.داروهایش را می خواست ظاهرآ. لازم نبود دقت کنم.سارا بود.همان بچه خرخوان دبیرستان.که فقط پزشکی می خواست و زیست قبول شد.سوالها رااز نسخه پیچ پرسید و من دزدانه نگاهش کردم. می خواستم مرا نبیند.دومین بار بود در عمرم که دلم می خواست داروساز نباشم.که دکتر صدایم نزنند.دلم می خواست مرا نبیند.نداند که سمیه بازیگوشی که درس نمی خواند حالا دارد از بالا به او نگاه می کند.حالا دارد برایش دستور مصرف داروهایش را توضیح می دهد.که دکتر است و او نیست. روزی فکر می کردم اگر دکتر شدم هرگز به کسی فخر نمی فروشم.هرگز خودم را قایم نمی کنم.هرگز بین من و او فاصله نمی افتد.من به کسی فخر نفروختم اما سارا شاید اینطور فکر می کرد اگر جلو می رفتم. من خودم را قایم کردم.بین من و او...فاصله افتاد. به چند گروه از آدمها "شما" می گویم.اول انها که از من بزرگترند و به هر دلیلی احترامشان واجب.مثلن بابا چون نمی توانم جز "شما" چیز دیگری خطابش کنم.یا دایی ها و عمه و خاله و عمو.یا اساتید دانشکده.که حق استادیشان بر من واجب است و اصلن حرفشان جداست. یا آدمهای تازه وارد و غریبه وقتی بار اول چشمت توی چشمشان می افتد و انگار زبانت نمی چرخد جز "شما " گفتن را.حتی اگر از تو کوچکتر باشند. حتی اگر بفهمی ارزش این همه احترام را ندارند. یا آنها که می دانی ارزشش را ندارند،تازه وارد هم نیستند.اما نمی توانی یعنی اجازه نداری بهشان جز این بگویی. به چند گروه " تو" می گویم. اول انها که خیلی باهاشان صمیمی هستم. دوم انها که از من کوچکترند و می شناسمشان و اجازه این را دارم که بهشان تو بگویم.انها که با جنبه اند البته.سوم انها که به راحتی می توانم و از نظر خیلی ها "باید" بهشان "شما" بگویم ، ولی خیلی خیلی بی ارزش تر از آنند که جز "تو" به واژه دیگری آراسته شوند ، و من آنچه را لایق آنند بهشان می گویم. " تو"! کاش هرچه هستم از دسته آخر نباشم.هیچ وقت. سرگرم تز و دیدن سربال گمشدگان(لاست)هستم به طرز خفنی.دیشب تا ۵ صبح داشتم لاست می دیدم.بی جنبه که می گن منم. میام به زودی با یه پست توپ.
![]()
| Design By : Night Skin |

