رقص سایه ها
با احساس باش اما احساساتي نباش! پ.ن بي ربط: سوژه طنز نداشتم.دستم افتاد امروز به لطف اين دولت عزيز. دوستي اس ام اس داده كه اخبار ساعت 7 رو نگاه كن.يهوتيل يكي از عوامل!!! اغتشاشات اخير كه ظاهرا عضو ستاد بوده و ... در حالي كه زير چشماش به اندازه سه تا بند انگشت گود افتاده و عنقريبه كه ولو شه رو زمين : با اينكه من يك اقليت مذهبي هستم اما در زندان با من خيلي خوشرفتاري كردند.من قبلا 8 تا بند انگشت زير چشمم گود بوده.الان به مرحمت ايشون ها!!شده 3 تا. مهرداد: به نام خدا.انشاي خود را با عنوان" چطور شد كه ايطور شد آغاز ميكنم". من ازآقاي موسوي شكايت ميكنيم.نه ببخشيد ميكنم كه چرا ما پيروان خط رهبري را اينگونه كردند.ما بچه هاي خوبي بوديم.من خودم هر روز به بيت رهبري مي رفتم و سلام عرض ميكردم و خاك پايشان بودم.آقاي ميرحسين ، (معلم تذكر ميدهد كه مهرداد جان فرزندم، با بزرگتر از خودت مودب باش.به اسم كوچيك صدا نزن.مگه من برات ننوشتم موسوي؟خوبه داري از روي كاغذ مي خوني ها.از خودت چيزي در نيار.فقط اونو كه من نوشتم بخون.چشم از كاغذ برندار) بله آقاي موسوي شما چرا با ما جوانان نفهم اين كار را كرديد؟حالا ما نمي فهميديم.احتمالا شما هم نمي فهميديد!!(معلم اندكي خجالت مي كشد كه چرا اينجا را براي شاگردش بد نوشته.ولي كار از كار گذشته است!) عقل نوشت: خدا وقتي ميخواد كسي رو رسوا كنه عقلو ازش ميگيره.10 نفر از عوامل نامرد اغتشاشات انجا بودن.حالا به زور ميشد يه آدم 60 كيلويي توشون پيدا كرد كه.خب حالا آدم قحط بود اين يهوتيل بدبختو پيدا كردين كه بهش ديكته كنين بگه تو زندان خيلي باهاش خوب بودين عليرغم اينكه اقليت بوده؟!! خراب افتخاراتتونم كلا. آخر مذهبين كه با يه اقليت خوب تا كردين.بارك الله!!! يا مثلا يه روز كامل به مهرداد وقت مي دادين درسو از حفظ بگه.آبرو ريزيه خب از رو كاغذ خوندن. واسه اطمينان مي كردينش تو انفرادي تا حسابي درو با خودش مرور كنه. سميه نوشت: حالا درسته ما گاويم. ولي خداييش از خر بيشتر حاليمونه! همیشه شاگرد اول بودم. هميشه وظيفه ای جز این نداشتم. باید به مدرسه نمونه دولتی میرفتم. باید کنکور دانشگاه سراسری قبول میشدم. باید داروسازی قبول میشدم. باید شیراز قبول میشدم.اهواز در آمدم و این اولین گناه من بود. پس از آن باید در علوم پایه رتبه می آوردم. باید همه درسها را پاس میکردم. باید هیچوقت از زندگی خوابگاهی گله نمیکردم. باید اولین نفری می بودم که از ورودی 82 داروسازی اهواز، از پایان نامه ام دفاع و فارغ التحصیل می شدم. تقریبا جزو آخرین افراد فارغ التحصیل شدم و این دومین گناه من بود. همیشه دختر بودم. باید همیشه تمیز و مرتب می بودم. باید همیشه به جای بلند خندیدن از ته دل لبخندهای متین می زدم. باید در خیابان دوچرخه بازی نمی کردم. باید وقتی در ماشین نشسته بودیم هندزفری موبایلم را در گوشم نمی گذاشتم. باید کمتر اس ام اس بازی می کردم. باید زودتر از 9 شب به خوابگاه برمیگشتم. باید شب را خانه دوستان نمی ماندم. باید... من خیلی وقتها ژولیده بودم.خیلی وقتها موهایم را شانه نزدم. گذاشتم ابروهایم پر شوند و برشان نداشتم وآرایش نکردم و از کنایه های دوستان که : یکم به خودت برس به آسانی گذشتم. خیلی وقتها قهقهه زدم. در خیابان ساعتها دوچرخه بازی کردم. هندزفری موبایل را در گوشهایم گذاشتم و از پنجره ماشین آدمها را نگاه کردم و در خلسه آهنگها غرق شدم. آنقدر اس ام اس زدم که هزینه موبایلم سر به فلک کشید. گاهی 9.45 دقیقه به خوابگاه امدم. خیلی شبها را خانه ماندانا ماندم. با رویا کرم تاکسی مرسی سوار شدن را تجربه کردم. به قیافه راننده تاکسی ها از پشت شیشه عینک زل زدم. با پسرها چت کردم. از یک راننده تاکسی خواستم سی دی هایده اش را به من بفروشد. با دوستم و دوست پسرش شام مفصلی در پیتزا پیتزا خوردیم. مزاحم تلفنی شدیم. لج همکلاسی های پسر را در آوردم. در خیابان بستنی قیفی لیس زدم. .. و گناهان من از شماره خارج شد. اما... هیچوقت خودم را در قبال چیزی نفروختم. موجودیتم را به حراج هیچ نگاهی نگذاشتم. انسانیتم را در گنجینه ای ارزشمند نگاه داشتم... و این، در قبال تمامی آن گناهان ناچیز، چون خورشیدی میدرخشید..چون خورشیدی میدرخشد... و زنده ام تا چون خورشیدی، درخشان نگاهش دارم. یاغی شدم.یاغی... و این یاغی را از هرکس دیگری در جهان، دوست تر می دارم.چون خود من است... با تمام گناهان. با تمام بی آلایشی.. پ.ن:این وبلاگ مدتی به روز نمی شود. چقدر فرق هست بین "دوستت دارم"هایی که گفتهای چون شنیدنش دیگری را خوشحال میکرده، و "دوستت دارم"هایی که گفتهای چون گفتنش خودت را خوشحال کرده. چقدر فرق هست بین مخاطب "دوستت دارم"های اول و مخاطب "دوستت دارم"های دوم. چقدر اولی مماس بوده و دومی محشور. برگرفته از وبلاگ roseola.blogfa.com گاليله در محضر كليسا: معترفم كه زمين مسطح است.من در توهم بودم.شيطان فريبم داد.!!! 2000 سال بعد: جمعي از مقامات دولت قبلي در محضر دادگاه انقلاب!!:معترفيم كه هيچ تقلبي در كار نبوده. ما در توهم بوديم.موسوي را جو گرفت.موسوي مرد سياست نبوده و تحت تاثير حرفهاي ديگران قرار گرفت و باور كرد كه انتخابات تقلبي بوده.ما هم به دنبالش!!! پ.ن: همچنان بر عقيده خود دال بر ننوشتن پست طنز استوارم.اين پست، طنز نيست.تلخ است.تلخ. بعد نوشت:يكي از دوستان طي يك نظر خصوصي ازم پرسيده كه آيا مقايسه گاليله و ابطحي و عطريانفر فكر خودم بوده يا نه؟ بايد بگم كه آره اين مقايسه فكر خودم بود.جرقه ش از اس ام اس يكي از دوستان سابقم زده شد.اس ام اسش دقيقا همون اعتراف مصلحتي گاليله بود.اونجا كه در محضر كليسا واسه نجات جون خودش در برابر يك سري آدم متحجر، دست به درغگويي مي زنه و مي دونه كه جهان بالاخره يك روز به صحت گفته هاش پي خواهد برد. گاليله و ابطحي و هزاران هزار انساني كه زير بار شكنجه و تهديد، دست به اعترافات مصلحتي مي زنن با هم قابل مقايسه اند.چرا كه همه در برابر زور قرار دارن.زوري كه بهشون ميگه يا حرفهاي منو تكرار كن يا تو را به جرم دروغگويي و تبليغ عليه كليسا و در قرن 21 نظام، خواهيم كشت.خانواده ات را از بين خواهيم بردو.... عطريانفر خطاب به مهاجراني چه گفت؟ گفت آقاي مهاجراني شما در ايران نيستيد وگرنه مثل من فكر ميكرديد.اين جمله،يك كنايه عميق است.مگر مرزها خطوط فكري را مشخص ميكنند؟مگر مهاجراني در ايران زندگي نكرده؟ عطريانفر در لفافه گفت من چاره اي ندارم جز آنكه نشان دهم اينگونه مي انديشم.چرا كه در ايرانم.جايي كه تو را مي كشند،اگر مانند آنها نينديشي! دوست عزيز، عطريانفر و ابطحي سالهاست كه بر يك عقيده مشخص استوارند.چه چيزي مي تواند اين عقيده را در طي 2 ماه از آنها بگيرد ؟ ترس و تهديد و شكنجه و تصوير مرگ، انديشه را نمي گيرد اگرچه زبان را به تقيه باز كند.همانطور كه از گاليله نگرفت... ظرفيت مغز من تكميل است. يك مغز تازه لطفآ. حتي اگر لباسهايش را بدرند.چشمانش را كاسه خون كنند.كفشهايش را به در آرند.. يك پادشاه هميشه پادشاه است. حتي اگر از تخت به زير كشندش. اگر سربازانش را بكشند.كشورش را تصرف كنند. يك قهرمان هميشه قهرمان است. يك قهرمان هميشه قهرمان است. رياست جوهره است. پادشاهي خميره. قهرماني ذات! هيچ سياهچاله اي جوهره را نمي گيرد. هيچ شكنجه اي خميره را و هيچ تحقيري ذات را. ترس را چرا اما. ترس را ميگيرند. و چشمانت دوباره نور را ميبيند.اين بار بي هراس از ظلمت. كه سنگ صبور باشي، كه ديوار براي تكيه دادن باشي.باز هم آدمي.باز هم شكننده اي.دلت دستي ميخواهد و آغوشي و آرامشي. دلت يك نفر غير از خودت مي خواهد كه مثل تو بفهمد.كه بتواني جلوي او بنشيني و دردهايت را واگويه كني.خجالت نكشي از اينكه اشكهايت را ببيند يا بشنود.خجالت نكشي از اعتراف به ضعيف بودنت. از اعتراف به ترسهايت بگويي و او آرامت كند.مثل يك كوه قوي ببيني او را... و خوشحال باشي از اينكه اعترافات تو ذره اي از اعتبارت، از غرورت، از بزرگيت نزد او كم نمي كند. خوشحال باشي از اينكه آنقدر با شعور است كه از تو بت نساخته.ميداند اگر اين همه با اقتدار و پايداري، اتفاقا بيشتر محتاجي.محتاج كسي كه آن روي ديگر سكه را نشانش دهي. من سنگ صبور خوبي هستم... سنگ صبور خوب من كجاست؟ همان كسي كه من جدي، من فلسفي، من آتشفشان را نيز ببيند؟ همان كه اشكهايم را ببيند؟ و هنوز و هميشه براي او مظهر تمام خوبي هايي باشم كه "دورتري ها"، شيفته آنند؟ .... پ.ن:خسته ام.خسته. مرگ بر روسيه مرگ بر نوكيا مرگ بر روسيه مرگ بر نوكيا مرگ بر... nesbat be aan hassaas shode`am. be sefidash ke range solh ast be sorkhe aan ke range khoon ast be sabze aan ke range aaraamesh ast. va in roozha faghat sorkh hastim.sorkhe sorkh...
| Design By : Night Skin |
