تبليغاتX
رقص سایه ها




















رقص سایه ها

خدایا زین شگفتیها دلم خون شد

دلم خون شد

سیاووشی در آتش رفت و زان سو...

خوک بیرون شد..

                                          دکتر شفیعی کدکنی.

 

پ.ن:اوضاع خرابه.

از نظر انسانی البته.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط سمیه| |

۱.یکی از دوستان گلم یه کامنت خصوصی گذاشته واسم یه شعر بسیار بسیار زیبا گذاشته توش.البته دو تا. یکیش طنزه یکیش مال منه. یعنی دارم دیوونه میشم بسکه قشنگن.می نویسمشون تو دفترم.

راستی بهم گفته ایشون(یعنی من) دل ندارم.به عبارتی سنگدلم!

می گم نکنه باشم؟

 

۲.یه کلیپ زایمان طبیعی دیدم . کل کلیپ ۴ دقیقه بود.من ۲۵ بار زدم رو استپ تا فیلم تموم شد.تازه صداشو هم قطع کرده بودم داد و فریادای زنه رو نشنوم. فشار خونم افتاد. دهنم هم تلخ شد!

من طی یک عملیات خفن گفتم من بچه دار نمیشم.چی؟سزارین؟ اونو هم آخه کلیپشو دیدم بدبختی.اون دیگه از این یکی صد پله بدتر!

 

۳. اخلاقم شده مث سگ. حوصله موصله نداریم.هی هم به این و اون فحش میدیم.

 

۴.آقا من بدبخت اینترنت ندارم.کامپیوتر که سالگرد مرگشو باید بگبربم چند وقت دیگه.لپ تاپ مبارکم رو هم که مردشورشو ببرن کلا.

 

۵.مخلصیم کلآ.

 

۶.صبح تا شب مث اسب دوندگی میکنم. کمبو.د خواب دارم در حد مرگ.

 

۷.مجددا ممنون.شعرت فوق العاده بود به خدا دوست عزیزم.

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط سمیه| |


Design By : Night Skin