تبليغاتX
رقص سایه ها




















رقص سایه ها

۱.رفته بودم انجمن ام اس.بین آن همه بیمار ام اسی انگار تکه دور افتاده و غریبی بودم.

گاهی حس می کنم لحظه ای جلو و عقب رفتن زمان رسیدن تو به یک قرار، محل کار، اتوبوس، مترو و به خیلی چیزها و جاها و آدمها می تواند تو را به دنیای جدیدی معرفی کند.به آدمهای جدیدی.... و بعضی وقتها به این حس ایمان می آورم.

مثل همان عصر شنبه ۱۸ روز پیش.که با ۴۰ دقیقه تآخیر، مثل همیشه جدیو تیز، بدون اینکه آدمها و نگاههاشان مرا به چهره ای آشنا دعوت کند، میگذشتم از حیاط بیمارستان که صدایی آشنا گامهایم را معطل کرد. خانم دکتر سلام. آقای کشاورز بود. دعوتم کرد به سمیناری که قرار بود ۲۰ دقیقه بعد در سالن اندیشه برگزار شود.

رفتم.شاید برای گذران وقت در بیمارستانی که عصرهایش دلگیر دلگیر بود.نمی دانستم هر شنبه، میشود روزهای تمدید عاشقی من با خدا.

رفتم و آنجا با آقای فرهنگ آشنا شدم.با خانم نعمت الهی.با شکوفه و سعیدو آنهمه آدم متفاوت.با خدا...

دیدم و ایمان آوردم میشود خندید.مثل سعید با آن قامت بلند.می شود خنداند باز هم مثل سعید.میشود شادی مجلس شد.میشود شکوفه بود.شیرینی تعارف کرد.شیطنت کرد و با همه اینها میشود ام اس داشت.میشود یک شب در میان بتافرون تزریق کنی و با صدای فریادت کودک ۲ ساله ات را بی خواب. و میشود این قصه تلخ را چنان بگویی که صدای خنده های یک جمع ۷۰ نفره گوش فلک را کر کند. میشود لنگ زد مثل شکوفه که هم سن من است و شاید کوچک تر و میشود خندید و لنگ زد و راه رفت و راه رفت و لبخند زد به پهنای ابدیت.به عمق زندگی.

می شود مثل علیرضا بود.که همیشه با ویلچر می آید و میشود همسر علیرضا بود که با عشق، ویلچر همسرش را هل می دهد.به جلو، به آینده.

من آنجا هخامنش را دیدم.جوان برازنده ای که از زرتشت نبی سخن گفت. او که ام اس خود را یک معجزه می داند برای زیستن.او که حرفهایش به افسانه ای برای دلخوشی میماند اگر با لحن مصمم خودش نمیشنیدی.

من آنجا به اندازه تمام این عصرهای دلگیر، این روزهای ناسپاسی، این شبهای اندوه..خندیدم.انجا که آقای فرهنگ ما را به کودکی هایمان دعوت کرد.دست زدیم و خندیدیم.دست زدیم و خندیدیم.کودکانه،رها، با هم.

آنجا که موبایل سعید زنگ می خورد و میگفت:بچه ها دوستم زنگ زده میگه کجایی؟دیوونه خونه س اونجا؟ میگم نه بی شعور.تو انجمن ام اس هستم.

شکوه محبت را دیدم.بین آدمهایی که از من سالمترند.زندگی را می فهمند و سپاس را...سپاسگزاری را..

سعید جمله قشنگی به جمع هدیه داد با این مضمون:

لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم.غافل از آنکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذشت...

آقای کشاورز از شما ممنون.

خدایا از تو سپاسگزارم. که بی نظیری.بی نظیر.

 

۲. این روزها مملو از عشقم.آرام و رام...

 

۳. مثل کبریت کشیدن در باد.دیدنت دشوار است.من که به معجزه عشق ، ایمان دارم...میکشم آخرین دانه کبریتم را در باد.هر چه باداباد...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط سمیه| |

از اونجا که کلآ بنده یک چیزی در مایه های طلوع و غروب خورشید به صورت همزمانم همچین که یه پست آپ کردم با این عنوان که: نوشتنم نمیاد.نوشتنم اومده.

۱.مادر اینها بنده را پیچانده و در منزل مسکونی یکی از خواهرها ولو گردیده اند.به جان خودم راست میگم.الان همه دراز کش یا لمیده بر مبل ب دارن غیبت اینو می کنن یا غیبت اونو.خلاصه ما آمده ایم خانه.کلید کجاست؟دست مادرجان!! ما به طبقه بالا آمده و در منزل خواهر اون یکی جان(دروغ گفتم این یکی اصلا هم جان نیست.باهاش قهرم) نشسته ایم.من هستم و عرفان و شوهر خواهر.به شوهر خواهره میگم حوصلمون سر رفته چیکار کنیم؟ خیلی جدی میگه:برو نماز بخون پشتش دعای بارون کن!!!

۲.اومدم خونه.سه سوت خود را در اتاقم پرت نموده ام.میبینم به به .به به . یک عدد فیش موبایل روی تخت خودنمایی میکنه.مبلغ مورد نظر ۱۰ تومن؟۲۰ تومن؟۳۰ تومن؟ ساده اید کلا.ایشون ۵۷ هزار تومان بودند. مادر گرامی از آشپزخانه داد میزنن:سمییییییییییهههههههه.من میگم بلهههههههههههههه؟

میگه:قبض موبایلتو دیدییییییی؟ میگم :آرهههههههههه. میگن:خجالت بکشششششششش. میگم: باشهههههههههههه. ( به جون خودم عین واقعیت بود.نه کسی عصبانی شد.نه لحن صدا غیر عادی بود.)

 

۳.آقا یکی به ما حالی کنه فلسفه نظر خصوصی چیه؟ یکی اومده نظر گذاشته وبلاگت خیلی زیباست.به منم سر بزن! فکر کنم به حال اجتماع دل سوزونده.از اونجا که فقط وب من خیلی زیباست میخواسته بقیه رو نا امید نکنه.گفته در گوشی به خودم بگه بنده خدا.

 

۴. آقا خوردن چیپس، پفک و کلا مزخرفاتی از این دست تا اطلاع بعدی تعطیل.

 

۵.زندگی زیباست.نه؟

 

۶.خدایا ! آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم..و آنچنان بمیران که به وجد نیاد دلی از نبودنم.

 

۷.هفت عدد قشنگی ست...و مقدس.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط سمیه| |

كسي ميدونه من چرا تازگيا مطلبم نمياد؟

!!!!

سمي چرا اينجوري شده يعني؟

!!!!

اين سمي رو دوست دارم و دوست ندارم...

!!!

روزگار غريبي ست نازنين!!!



گاهي تو حتي لب به سخن نگشوده اي...

و من به پايان آنچه خواهي گفت رسيده ام...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط سمیه| |

قالب وبلاگ عوض شد.اگرچه همچنان همان قبلی را دوست داشته و دارم.

ولی فکر کنم کمی شعور بد نباشد.

مریم و مینا به من گفتند قالبت اشک آدم را در می آورد.

و خیلی های دیگر نگفتند اما اشکشان در آمد از این همه سیاهی و سیاهی...

ممنون که گفتید..

ممنون تر که صبورانه این سلیقه را تحمل کردید...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 7:6 قبل از ظهر توسط سمیه| |

میان 6 میلیارد آدم زنده زمین چند نفر مرا دیده اند؟ من چند نفر را دیده ام؟ چند نفر با شادیهایم خندیدند؟چند نفر با غمهایم گریستند؟چند نفر را درک کرده ام؟با چند نفر درد دل کرده ام؟کجاها رفته ام؟آنروز که از بالا به زمین نگاه کردم خانه ما کجایش بود؟ا ایران را تشخیص دادم؟اصلا زمین را دیدم؟امروز که از زمین به آسمان نگاه کردم توانستم تشخیص دهم که آبی آسمان از چیست؟آنشب که برای اولین بار در طول 24 سال زندگی و در پس اینهمه جغرافیا خواندن ، تازه جغرافیای درک و تجربه مرا در برگرفت و از تصور اینکه زمین است که به دور خورشید می چرخد که روز را به شب وصل می کند نه خورشید، وحشت کردم چه کسی پاسخ مرا داد که اگر زمین می چرخد و اینهمه با سرعت که در طی 12 ساعت شب را به سحر فردا وصل می کند چرا من گردشش را نمی فهمم؟ اگر زمین یک کره سیبی است چرا آنان که آنطرف آنند پرت نمی شوند توی کهکشان؟

من در برابر مورچه ها غول پیکرم.دریا در مقابل من.اقیانوس در مقابل دریا و زمین در برابر اقیانوس . مشتری در برابر زمین و خورشید در مقابل مشتری. . .  و این قصه ایست که تا بی نهایت ادامه دارد.تا ابدیت.

خدایا چه چیز باعث شد من کوچک، من خیلی خیلی کوچک ، منی که حتی ذره هم نیستم.من که اصلا نیستم خود را بزرگ بدانم؟ وقتی از شکوه هیمالیا مو بر تنم راست می شود. وقتی اختراع ادیسون را بزرگترین اتفاق فیزیک تاریخ می دانم.وقتی هیتلر و آتیلا را خونریز ترین.وقتی یکی از آرزوهایم رفتن  به نیاگاراست و دیدن یک هنرپیشه را واقعه مهمی می دانم.وقتی از دیدن صحنه زایمان غش میکنم.وقتی آنقدر ضعیفم که یک تب ساده می تواند مرا 3 روز در تختخواب بخواباند. وقتی از دیدن مارمولک وحشت می کنم. وقتی حقوق 1 میلیون تومانی مرا غرق شادی میکند وقتی تحمل گرمای خوزستان و سرمای تبریز را ندارم. وقتی باب میل نبودن ناهار ظهر، اخمهایم را در هم میبرد. وقتی شیطنت های ایمان و مالیدن شکلات صبحانه اش روی فرش را مصیبت می دانم فقط چون  دستبافاست و  سه میلیون بابتش هزینه کرده ایم. وقتی همیشه نماز صبحم قضاست و من ککم هم نمی گزد. وقتی نماز خواندن آدمهای اطرافم را هنر می دانم نه وظیفه. خدایا وقتی حتی آنقدر کم ظرفیتم که حماسه عاشورا در ذهنم نمی گنجد.. وقتی آرزوهایم، وقتی دلخوشیهایم، وقتی ترسهایم، وقتی گرفتاریهایم اینهمه کوچکند...خدایا چطور خود را بزرگ می دانم؟

وقتی یک تمساح می تواند مرا ببلعد و من حتی قدرت جنگیدن نداشته باشم. خدایا چه چیز؟ چه چیز مرا اینهمه مغرور می کند که مقابلت قدعلم کنم؟ خدایا من کیستم؟ اصلا کسی هستم؟ تو کیستی؟ تو کیستی که اینچنین صبور، مرا، ما را و این همه ناسپاس و سرکش و یاغی را در آغوش کشیده ای، میکشی و ...خواهی کشید.

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط سمیه| |


Design By : Night Skin