رقص سایه ها
بعضی هاشون شیرین مث عسل. بعضی هاشون ملس. ولی از همه عجیب تر و به یادموندنی تر اونایی هستن که اول تلخ تلخن.بعد ملس میشن و بعد میشن شیرین. تجربه هایی که اول به خاطرشون قاطی می کنی.اخلاقت میشه یه چیزی تو مایه های سگ.میشینی روزی 2 ساعت سر خدا غر غر میکنی. عین درشکه رو اعصاب ملت قارقار صدا می کنی هی میری،هی میای. درست مث کشیدن یه گچ که یه طرفش شبیه سیم ظرفشویی سخت و زبره ، روی یه تخته سیاه، نورون های مغزتو خط خطی می کنی.. یه کم که می گذره، اتیشش که سرد میشه...می بینی ای بابا قضیه اونقدرام جدی نبوده ها.یعنی تا اون حدی که تو جوش زدی ارزش نداشته.یه چیزی بوده.اومده و گذشته رفته پی کارش.البته بعضی وقتا هم یهو یه چیزایی آزارت میده ، میاد جلو چشمت.باز میشی همون زهر ماره.ولی خب، مدتش کمه. بعد یه مدت ، وقتی همه چیز رنگ خاطره گرفت ، وقتی اونقدر همه چیز محو شد که واسه به خاطر آوردن یه سری جزئیات باید یه ساعت بری تو خلسه و تمرکز بگیری و هی صحنه ها رو بازسازی کنی و بازم یه چیزایی یادت بره و تازه هیچ وقت اتفاقها با اون شوق اولیه واست تداعی نشن ... تازه می فهمی دنیا چه خبره. اونوقته که تجربه میشه شیرین.مث عسل.چیزی که باید رخ می داد. تا طعم گس روزمرگیهاتو یه چیزی ، هرچند تلخ و بدمزه ، شیرین کنه....مث یه قاشق عسل روی یه نون سنگگ داغ تو یه صبح پاییزی توی ایوان حیاط...رو به درختهای اقاقیا..
| Design By : Night Skin |

