<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>رقص سایه ها</title>
<link>http://raghsesayeha.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 17 Dec 2009 13:00:24 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>به این میگن یه مزاحم بی آزار!!</title>
<link>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>امروز. ساعت ۱۲ ظهر. مکان: میدان نمازی.اول ملاصدرا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵۰ نفر آدم در انتظار تاکسی صف کشیده اند. تاکسی از پی تاکسی ست که رد شده و مرا کش می آورد. بالاخره یکیشان دلش سوخته و سوارمان می کند ... که ایکاش نمی سوخت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در صندلی عقب یک خانمی به قاعده سه تا سمیه نشسته است.بنده در کمال رودربایستی با خودم سوار میشوم. یک آقایی هم کنار من می نشیند. ایشان لاغرند البته.ولی در شرایط ضایع امروز ما ، فقط باید کرم تشریف داشته باشید تا خیالتان راحت باشد که به کنار دستیتان نمی چسبید!!! یعنی اگر &quot; مار&quot; هم باشی برای قرار گیری در صندلی عقب، اندکی چاقی !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدین ترتیب من از این طرف به اون خانمه و از اون طرف به اون آقاهه چسبیده بودم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;ماشین داشت میرفت چون باید میرفت. در اولین چهار راه خانمه گفت آقای راننده پیاده میشم.منو میگی انگار دنیایی رو تقدیمم کردن دو دستی.خانمه که پیاده شد این پسر کناری رو به من: زرهی هم میره؟ ـ آره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه نفسی تازه کردیم تا مسافر بعدی سوار شود.خانم بودن ایشون.پسره هم نامردی نکرد نشست وسط!! یعنی دو طرفش دو تا خانم بودن. در طی مسیر: &lt;STRONG&gt;ببخشید قیافه شما برای من خیلی آشناست.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-ولی قیافه شما اصلا برای من آشنا نیست.اشتباه گرفتین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;-شما تو بیمارستان نمازی پرستار نیستین؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-نخیر.من اونجا پزشکم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;-ئه؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-بله.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;-آها من خواهرم که اونجا کار میکرد شما رو اونجا دیدم پس.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-نخیر.من خیلی وقت نیست اونجا کار میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;-پس اشتباه گرفتم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اندکی بعد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;-ببخشید می تونم یه فضولی بکنم؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-بفرمایید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;-پارک قوری آخرین مسیر شماست؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- به شما ربطی داره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;- نه!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-من یک لبخند کجکی تحویل می دهم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اندکی بعد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;-ببخشید یه حرف دیگه می زنم دیگه هیچی نمیگم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-بفرمایید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;-راستش من مسیرم سر عفیف آباد بود.به خاطر شما سوار این خط شدم. می خواستم بدونم امکانش هست شما رو دوباره ببینم؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&lt;STRONG&gt;شماره بدم؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&lt;STRONG&gt;شماره بگیرم؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&lt;STRONG&gt;خیلی ممنون.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-خواهش میکنم.مشکل حل شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;-بله.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اندکی بعد...او در اولین مسیر پیاده میشود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه گیری اخلاقی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جان هرکی دوست دارین مودب مزاحم بشین.همچین با شخصیت.طرفم گفت نه.فرتی پیاده شین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه گیری ذاتی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانمها،آقایان اصلا مزاحم نشین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سمیه نوشت: اگه فکر کردین خانمها مزاحم نمیشن در اشتباهین.یه دوست قدیمی دارم من میگه یه روز سوار تاکسی بوده دختره چنان بهش چسبیده که مجبور شده وسط راه پیاده شه.دختره هم باهاش پیاده شده و افتاده دنبالش که آقا می تونم باهاتون تو این پارک قدم بزنم؟!!!داشت تعریف میکرد فکم افتاده بود!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 13:00:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=raghsesayeha&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>raghsesayeha</dc:creator>
<guid>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حالا نه!</title>
<link>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>خیلی هم نباید عجیب باشد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه من هم روزی از این کریستالهای لوکس برای خانه ام بخرم.از اینها که ۴ تیکه اشان همین حالا میشود ۱.۵ میلیون.آن موقع که من میروم سر خانه و زندگیم لابد شده ۴ میلیون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه من هم بنشینم کنار خواهرم و از سر و وضع زندگی فلانی ایرادات ریز و درشت بگیریم.اسنکه با خودم بگویم برای عید سال بعد حتما باید سرویس آجیل خوریم بهتر از فلان فامیل دور امسال باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه یادم باشد ماشین زن برادر شوهرم حتما از ماشین من پایین تر باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لابد این را هم باید یادم باشد که گوشهایم را برای شکار کنایه های مادر شوهر محترم تیز کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای شوهرم خودم را لوس کنم و تاز و عشوه و کمی هم قهر های دلبرانه بدون شک گاهی حسابی کارم را راه می اندازد!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; عجیب نیست.غریب است اما.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من فعلا همینم. آدمی که خیلیها عجیبش میخوانند.جواب درستی هم نمی دهند در مقابل سوالم که &quot;چرا؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لابد یکی از مواردش همین رفاقتهای خاص من است.که در آن مرامی که خرج می کنم انصافا شبیه دخترها نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی دیگرش شاید این باشد که یک دسته نرگس مرا همان اندازه شاد می کند که یک دستبند طلا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکند اینکه سرک کشیدن در زندگی بقیه در ذاتم نیست و بدوت چتر زیر باران راه میروم و برایم اصلا مهم نیست آرایش دخترانه ام تا ۱ ساعت دیگر پاک میشود و پرسه زدن در یک کتاب فروشی را به ساعتها گشتن در جواهر فروشی ها ترجیح می دهم و  میتوانم گاهی از آسمان به زمین نگاه کنم و دوستیهایم با پسرها همان اندازه بی غرض است که با دخترها هم جزء همین عجایب باشد؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید روزی عادی شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 13:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=raghsesayeha&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>raghsesayeha</dc:creator>
<guid>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای رفیق خوبم...</title>
<link>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>چقدر خوب است که یک رفیق داشته باشی که تو را بفهمد وقتی حرفهایت در گلو زنجیر شده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی خودت هم نمی دانی چه مرگت است..اشک می ریزی بی دلیل و به پی ام اس ربطش میدهی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبتر وقتی ست که یک رفیق داشته باشی که حرفهایت را گوش میدهد.نمی فهمدشان. حتی برداشت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غلط میکند. اما آتقدر میماند و توضیحات تو را گوش میدهد و بالا و پایینهایت را میبیند تا بالاخره به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مقصودت پی میبرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرشته نجاتند گاهی این رفیقها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل همین دیشب. که اشک میریختم و به پی ام اس لعنتی ربطش میدادم ... که اس ام اس زد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-چطوری رفیق؟ و من حرفهایم را بیرون ریختم.آنقدر گفتم و گفتم تا آرام شدم. تا تازه فهمیدم واقعا رنج &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چند وقت من از چه بود. تا تازه فهمیدم مشکل آن چیزی نبود که فکر میکردم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ذهنم باز شد.مثل چتر نجات وقتی جز باز شدنش کاری از دست هیج کس برای سالم رسیدنت به زمین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر نمی آید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشکل خود را نشان داد... و راه حل پیدا شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفیق خوب روزها، رفیق روزهای خوب...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه باش.همیشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: پی ام اس سندرمی است شامل اختلالات و تغییرات خلق و خو مانند افسردگی، پرخاشگری ، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گریه های بی دلیل، زود رنجی و ... که هر ماه چند روز پیش از قاعدگی، کسر بزرگی از زنان را درگیر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 13:03:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=raghsesayeha&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>raghsesayeha</dc:creator>
<guid>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیچ..همه چیز..</title>
<link>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>عاشقم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا همین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط همین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نقطه.سرخط دل بستن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 14:26:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=raghsesayeha&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>raghsesayeha</dc:creator>
<guid>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>حرفی بیخ گلویم جا مانده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی توانم بگویمش...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 13:53:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=raghsesayeha&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>raghsesayeha</dc:creator>
<guid>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اين روزمرگي هاي قشنگ...</title>
<link>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>
1.عاشق اين دكه هاي روزنامه فروشي ام من.اونقدري كه ديدن يه دكه پر و پيمون روزنامه فروشي كه از دو و ديواراش مجله س كه آويزونه منو سر ذوق مياره عمرآ يه طلا فروشي با اون زرق و برق طلاهاش نمياره.البته در اين كه من غير آدميزادم شكي نيست.تو داروخونه بيكار بودم.داشتم حساب ميكردم اگه بخوام برم نزديكترين دكه چقدر طول ميكشه.ديدم خير سرمون تو مركزي ترين بيمارستان شهريم اما دقيقا تا اولين دكه يه چيزي حدود يه سال نوري فاصله س.دكه جون كاش نزديكتر بودي !&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2. پريروز رفتم همايش بزرگداشت توانمديهاي بيماران ام اس. اين دفعه بالغ بر 400 نفر آدم تو همايش بودن. تو يه سالن بزرگ و پر نور. وقتي داشتم يه تيكه از مسير برگشتو پياده ميومدم و از شدت سرما دست به سينه راه ميرفتم هيچ چيز نمي تونست لبخندمو ازم بگيره. خانم نعمت الهي داد ميزد حالتون خوبه؟ ما فرياد ميزديم عالي.با مشت هاي گره كرده. زندگي خوبه؟ داد ميزديم عالي. اومدم داروخونه آقاي كشاورز زنگ زد و گفت امروزتون چطور بود خانم دكتر؟ با صدايي پر شعف گفتم عالي. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;زندگي هميشه عالي باش.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3.ما كماكان با خواهر بزرگه سر سنگينيم.صبحها با ماشينش نميريم سر كار. از اونجا كه از خونه تا محل كارم فاصله يه چيزي حدود مسافت زمين تا ماهه.اينه كه روزي يك ساعت و اندي تو راهم تا برسم. بلند شدم صبحانه بخورم.مامانه در اومده ميگه پاشو با بدري برو.ميگم خودم ميرم. برگشته ميگه چقدر مغروري.خدا به داد اوني برسه كه مي خواد بياد تو رو بگيره.ميگم هر خري اومد بهش بگو من مغرورم تا بره. ميگه آخه هيچ خري هم نيماد بگيرتت. بنده از خنده در حال انفجارم.چون فهميدم مامانم چقدر پايه س. ولي جو جوريه كه بايد خنده گرامي رو همراه با چاي شيرين بفرستم پايين.&lt;/p&gt;واسه اين كه كم نيارم ميگم  خدا پدرتو بيامرزه.خب ديگه غمت نباشه.چون كسي بدبخت نميشه.&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;4.ساعت 7 صبح بلند شدم همچين كه پامو از اتاق گذاشتم بيرون رفتم رو ويبره. اتاق من دقيقا كنار دره.از اونجا كه روزانه 4 نفر 400 بار درو باز و بسته مي كنن اينه كه لاي در هميشه بازه.همه هم به هم ميگن رفتي بيرون در رو ببندا.ولي همه هم عين همن.يه گوش دره اون يكي به دروازه گفته زكي. خلاصه ويبره كنان رفتم تو حياط كه برم دستشويي.دستشويي داخل خونه ايه فرنگيه.به گروه خون ما نمي خوره. ميبينم داداشه همچين خوشحال وايساده وسط حياط با يه پليور ساده.ميگم تو خواب نداري سر صبحي اومدي اينجا؟ ميگه نه.تازه نيگا يه دوچرخ جديد خريدم. ميگم تو سردت نيست؟ ميگه نه لباس پوشيدم كه. ميگم نه تو رو خدا بيا لخت بيا تو سرما سوار دوچرخه شو.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; ما خانوادگي خل و چليم.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;5.بابام رفته دستشويي.برگشته ميگه 2 تا هزارپا كشتم.من بي تفاوتم. علي آقا شوهر خواهر جان ميگه: جدي؟ مامانم ميگه: مگه هزارپا داريم؟ بابام ميگه آره.لامصبا اگه برن تو گوش پدر پدر صاحاب آدمو درميارن. من بي تفاوتم. علي آقا ميگه جدي؟ مامانم ميگه:اووووو آخه هزارپا تو دستشويي چيكار داره به گوش؟ من خنده م گرفته. علي آقا ميگه : آره واقعا جدي. بابم ميگه:حالا منم نگفتم كار داره. نگفتم كه مي خوايم بريم تو دستشويي بخوابيم كه .همينجوري گفتم. من از خنده در حال انفجارم. علي آقا ميگه: آره راست ميگه جدي. مامانم واسه اولين بار تو عمرش هيچي نميگه.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;6.يكي از همكاران به شدت عقيده دارن كه من به شدت دوست داشتني و داراي انرژي مثبت هستم.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;7.اگه فكر كرديد متن شمره 6 دروغه اشتباه فكر كرديد چون واقعا چندين بار بهم گفته. ولي اگه فكر كرديد نوشتمش كه از خودم تعريف كنم درست فكر كرديد.تازه خيلي هم خوشحالم.كي بدش مياد رو مردم اثر مثبت بذاره؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 14:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=raghsesayeha&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>raghsesayeha</dc:creator>
<guid>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ام اس و معجزه ای به نام عشق...</title>
<link>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>۱.رفته بودم انجمن ام اس.بین آن همه بیمار ام اسی انگار تکه دور افتاده و غریبی بودم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی حس می کنم لحظه ای جلو و عقب رفتن زمان رسیدن تو به یک قرار، محل کار، اتوبوس، مترو و به خیلی چیزها و جاها و آدمها می تواند تو را به دنیای جدیدی معرفی کند.به آدمهای جدیدی.... و بعضی وقتها به این حس ایمان می آورم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل همان عصر شنبه ۱۸ روز پیش.که با ۴۰ دقیقه تآخیر، مثل همیشه جدیو تیز، بدون اینکه آدمها و نگاههاشان مرا به چهره ای آشنا دعوت کند، میگذشتم از حیاط بیمارستان که صدایی آشنا گامهایم را معطل کرد. خانم دکتر سلام. آقای کشاورز بود. دعوتم کرد به سمیناری که قرار بود ۲۰ دقیقه بعد در سالن اندیشه برگزار شود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم.شاید برای گذران وقت در بیمارستانی که عصرهایش دلگیر دلگیر بود.نمی دانستم هر شنبه، میشود روزهای تمدید عاشقی من با خدا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم و آنجا با آقای فرهنگ آشنا شدم.با خانم نعمت الهی.با شکوفه و سعیدو آنهمه آدم متفاوت.با خدا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدم و ایمان آوردم میشود خندید.مثل سعید با آن قامت بلند.می شود خنداند باز هم مثل سعید.میشود شادی مجلس شد.میشود شکوفه بود.شیرینی تعارف کرد.شیطنت کرد و با همه اینها میشود ام اس داشت.میشود یک شب در میان بتافرون تزریق کنی و با صدای فریادت کودک ۲ ساله ات را بی خواب. و میشود این قصه تلخ را چنان بگویی که صدای خنده های یک جمع ۷۰ نفره گوش فلک را کر کند. میشود لنگ زد مثل شکوفه که هم سن من است و شاید کوچک تر و میشود خندید و لنگ زد و راه رفت و راه رفت و لبخند زد به پهنای ابدیت.به عمق زندگی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می شود مثل علیرضا بود.که همیشه با ویلچر می آید و میشود همسر علیرضا بود که با عشق، ویلچر همسرش را هل می دهد.به جلو، به آینده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من آنجا هخامنش را دیدم.جوان برازنده ای که از زرتشت نبی سخن گفت. او که ام اس خود را یک معجزه می داند برای زیستن.او که حرفهایش به افسانه ای برای دلخوشی میماند اگر با لحن مصمم خودش نمیشنیدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من آنجا به اندازه تمام این عصرهای دلگیر، این روزهای ناسپاسی، این شبهای اندوه..خندیدم.انجا که آقای فرهنگ ما را به کودکی هایمان دعوت کرد.دست زدیم و خندیدیم.دست زدیم و خندیدیم.کودکانه،رها، با هم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنجا که موبایل سعید زنگ می خورد و میگفت:بچه ها دوستم زنگ زده میگه کجایی؟دیوونه خونه س اونجا؟ میگم نه بی شعور.تو انجمن ام اس هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکوه محبت را دیدم.بین آدمهایی که از من سالمترند.زندگی را می فهمند و سپاس را...سپاسگزاری را..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سعید جمله قشنگی به جمع هدیه داد با این مضمون:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم.غافل از آنکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذشت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای کشاورز از شما ممنون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا از تو سپاسگزارم. که بی نظیری.بی نظیر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲. این روزها مملو از عشقم.آرام و رام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳. مثل کبریت کشیدن در باد.دیدنت دشوار است.من که به معجزه عشق ، ایمان دارم...میکشم آخرین دانه کبریتم را در باد.هر چه باداباد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 13:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=raghsesayeha&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>raghsesayeha</dc:creator>
<guid>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی در 7 اپیزود.</title>
<link>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>از اونجا که کلآ بنده یک چیزی در مایه های طلوع و غروب خورشید به صورت همزمانم همچین که یه پست آپ کردم با این عنوان که: نوشتنم نمیاد.نوشتنم اومده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱.مادر اینها بنده را پیچانده و در منزل مسکونی یکی از خواهرها ولو گردیده اند.به جان خودم راست میگم.الان همه دراز کش یا لمیده بر مبل ب دارن غیبت اینو می کنن یا غیبت اونو.خلاصه ما آمده ایم خانه.کلید کجاست؟دست مادرجان!! ما به طبقه بالا آمده و در منزل خواهر اون یکی جان(دروغ گفتم این یکی اصلا هم جان نیست.باهاش قهرم) نشسته ایم.من هستم و عرفان و شوهر خواهر.به شوهر خواهره میگم حوصلمون سر رفته چیکار کنیم؟ خیلی جدی میگه:برو نماز بخون پشتش دعای بارون کن!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲.اومدم خونه.سه سوت خود را در اتاقم پرت نموده ام.میبینم به به .به به . یک عدد فیش موبایل روی تخت خودنمایی میکنه.مبلغ مورد نظر ۱۰ تومن؟۲۰ تومن؟۳۰ تومن؟ ساده اید کلا.ایشون ۵۷ هزار تومان بودند. مادر گرامی از آشپزخانه داد میزنن:سمییییییییییهههههههه.من میگم بلهههههههههههههه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه:قبض موبایلتو دیدییییییی؟ میگم :آرهههههههههه. میگن:خجالت بکشششششششش. میگم: باشهههههههههههه. ( به جون خودم عین واقعیت بود.نه کسی عصبانی شد.نه لحن صدا غیر عادی بود.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳.آقا یکی به ما حالی کنه فلسفه نظر خصوصی چیه؟ یکی اومده نظر گذاشته وبلاگت خیلی زیباست.به منم سر بزن! فکر کنم به حال اجتماع دل سوزونده.از اونجا که فقط وب من خیلی زیباست میخواسته بقیه رو نا امید نکنه.گفته در گوشی به خودم بگه بنده خدا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴. آقا خوردن چیپس، پفک و کلا مزخرفاتی از این دست تا اطلاع بعدی تعطیل.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵.زندگی زیباست.نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶.خدایا ! آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم..و آنچنان بمیران که به وجد نیاد دلی از نبودنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷.هفت عدد قشنگی ست...و مقدس.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 16:07:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=raghsesayeha&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>raghsesayeha</dc:creator>
<guid>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>
كسي ميدونه من چرا تازگيا مطلبم نمياد؟&lt;p&gt;!!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سمي چرا اينجوري شده يعني؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;!!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اين سمي رو دوست دارم و دوست ندارم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;روزگار غريبي ست نازنين!!!&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;گاهي تو حتي لب به سخن نگشوده اي...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;و من به پايان آنچه خواهي گفت رسيده ام...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 15:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=raghsesayeha&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>raghsesayeha</dc:creator>
<guid>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقدیم به مریم و احتمالا خیلی های دیگر!</title>
<link>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>قالب وبلاگ عوض شد.اگرچه همچنان همان قبلی را دوست داشته و دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی فکر کنم کمی شعور بد نباشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مریم و مینا به من گفتند قالبت اشک آدم را در می آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خیلی های دیگر نگفتند اما اشکشان در آمد از این همه سیاهی و سیاهی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون که گفتید..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون تر که صبورانه این سلیقه را تحمل کردید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 03:35:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=raghsesayeha&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>raghsesayeha</dc:creator>
<guid>http://raghsesayeha.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
